𝖠𝗍𝗈𝗇𝖾𝗆𝖾𝗇𝗍
"من واقعاً انسانها رو از هرکدوم از آلودهها بدتر میدونستم، چون به نظرم این خیلی واقعیتره."
توی گیم/سریال «آخرین بازمانده از ما» یه شرایطی داشتیم که انسانها بهخاطر نوعی عفونت قارچی زامبی مامبی شدن و این حرفها. بهشون میگیم infected.
با اینکه infectedها بخش بزرگی از دنیای بازیان اکثراً خود آدمها بیشتر ازشون توی ذهنم میمونن. نه لزوماً بهخاطر اینکه از infectedها خطرناکترن، بیشتر چون رفتارشون قابل پیشبینی نیست. infected رو میبینی و میدونی باید ازش فاصله بگیری، فاصله نگرفتی؟ ایراد نداره چهارتا تیر میزنی و پخپخ. ولی دربارهی آدمها هیچوقت مطمئن نیستی. ممکنه یه نفر بهت کمک کنه، ممکنه ازت سوءاستفاده کنه، ممکنه یه تصمیم خیلی عجیب بگیره و خودش هم واقعاً فکر کنه کار درستی کرده. خیلی از اتفاقها بهخاطر این نیست که دنیا پر از موجودات آلودهست، بهخاطر اینه که آدمها توی اون شرایط چطور با هم رفتار میکنن. و این دقیقاً همون قسمتیه که بازی به دنیای واقعی وصل میشه. چون infectedها برای ما یه چیز کاملاً غیرواقعیان، ولی اینکه آدمها وقتی تحت فشار قرار میگیرن چه تصمیمهایی میگیرن اصلاً چیز غیرواقعیای نیست. لازم نیست دنیا آخرالزمانی بشه تا آدمها از ترس، عصبانیت، خشم، حسودی یا منفعت خودشون تصمیمهایی بگیرن که به بقیه آسیب بزنه. گاهی حتی عمداً. ترسناکتر از همه اینه که خیلی وقتها آدمی که یه کار بد انجام میده، خودش رو آدم بدی نمیبینه. به پیامد رفتارش توجه نمیکنه. برای خودش یه دلیلی داره، یه توجیهی داره و شاید واقعاً فکر میکنه انتخاب دیگهای نداشته. infectedها بیشتر یه تهدید بیرونیان. و در دنیای ما خیالی. ولی آدمها یه چیز پیچیدهترن و نمیتونی به این راحتیا بفهمی قراره چه کار کنن. پس اگر بخوایم واقعاً از چیزی بترسیم، آیا انسانها گزینهی بهتری نیستند؟
هدایت شده از متهم ردیف اول _
ازان شب سرد خزان تقریبا شب ها گذشته .
درست نمیدانم کدام یک ازشب ها
مگرفرقی میکند؟تمامی شب هاسردوتقریبا
زهرست.حالا شبهای من یا شب های شما.
یکی رفته است .احتمالا هم باهمان خزان
حتمن هم برنگشته که درانتظارید .
چنداحتمال وجود دارد . یابرمیگردد
یامرده است وبر نمیگردد
یاگور پدرش نمرده ست ولی بازهم برنمیگردد
یا تخیلی ست ودرذهنتان آجر چیده اید و
دراین صورت بستگی به مغزدرسرتان دارد .
درانجا حتی میتوانید یک مرده را زنده کنید
گیتاربزنید وازان شبی که برنگشتی را
برایش بخوانید .هرطور مایلید ._ویل متهم
هدایت شده از متهم ردیف اول _
خدایا یک میلیون و دویست نود هزار تومن چیه که کم اومده؟ چرا؟ چطور؟ سه ماه کتاب نخریدم. این یک میلیون و دویست و نود هزار تومن کجا رفته؟ چطور کم اومد؟ چطور کتاب بخرم؟
اصلاً لیسانسهها میبینم، شاید یک میلیون و دویست و نود هزار تومن خودش از آسمون بارید.
دلتنگم. دلتنگِ چیزی که هنوز اتفاق نیفتاده است.
نمیداند بعضی شبها وقتی خواب است، دقایقی میایستم و نگاهش میکنم. نمیداند صدای خندهاش گاهی از تمام صداهای خانه بلندتر به نظر میرسد. نمیداند وقتی چیزی را با هیجان تعریف میکند، آن برقِ چشمهایش و ذوقی که در صورتش میدود، بیشتر از داستانی که تعریف میکند توجهم را جلب میکند.
هنوز آنقدر کوچک است که فکر میکند همهچیز همینطور میماند.
همین خانه. همین اتاق. همین آدمها.
و من گهگاهی به چشمهایش نگاه میکنم و فکر میکنم که چیزهای زیادی قرار است عوض شوند. بدون اینکه او بداند.
شاید دیگر برای نشان دادن ذوقهای کوچکش به سمتم ندود. شاید روزی برسد که خودش برای خودش دنیایی داشته باشد و من فقط نگاهش کنم. از دور.
نمیدانم.
اما بههرحال هنوز هست.
گاهی وسط خانه میدود، چیزی را میشکند، اعصاب همه را به هم میریزد و چند دقیقهی بعد انگار نه انگار. و من نیز تظاهر میکنم که بسیار عصبانیام. درحالی که نمیتوانم دست از لبخند زدن بردارم.
گاهی فکر میکنم دلم برای همین روزها، زمانی که هنوز نرفتهاند، تنگ میشود. برای خندهای که هنوز در خانه میپیچد، برای صدای قدمهای کوچکش، برای همین «الان»ای که میدانم یک روز تبدیل به «یادته؟» میشود.
شاید او هیچوقت نفهمد که من از بزرگ شدنش خوشحال خواهم شد و همزمان دلم برای تمام آن روزهایی که دیگر وجود ندارند، برای تمام آن نسخههای کوچکتری از او که یکییکی بزرگ میشوند و میروند، آرامآرام تنگ خواهد شد. و شاید روزی بفهمد… که چقدر متأسفم.
هیچ خداحافظیای را نمیشود به موقع گفت.
-00:29-
#چرندیات
𝖠𝗍𝗈𝗇𝖾𝗆𝖾𝗇𝗍
سجتریس ، کاش اون اتفاق واقعا میوفتاد. مگه نه؟
اوه، نه. اصلاً. کاش نمیفتاد. کاش.