هدایت شده از متهم ردیف اول _
ازان شب سرد خزان تقریبا شب ها گذشته .
درست نمیدانم کدام یک ازشب ها
مگرفرقی میکند؟تمامی شب هاسردوتقریبا
زهرست.حالا شبهای من یا شب های شما.
یکی رفته است .احتمالا هم باهمان خزان
حتمن هم برنگشته که درانتظارید .
چنداحتمال وجود دارد . یابرمیگردد
یامرده است وبر نمیگردد
یاگور پدرش نمرده ست ولی بازهم برنمیگردد
یا تخیلی ست ودرذهنتان آجر چیده اید و
دراین صورت بستگی به مغزدرسرتان دارد .
درانجا حتی میتوانید یک مرده را زنده کنید
گیتاربزنید وازان شبی که برنگشتی را
برایش بخوانید .هرطور مایلید ._ویل متهم
هدایت شده از متهم ردیف اول _
خدایا یک میلیون و دویست نود هزار تومن چیه که کم اومده؟ چرا؟ چطور؟ سه ماه کتاب نخریدم. این یک میلیون و دویست و نود هزار تومن کجا رفته؟ چطور کم اومد؟ چطور کتاب بخرم؟
اصلاً لیسانسهها میبینم، شاید یک میلیون و دویست و نود هزار تومن خودش از آسمون بارید.
دلتنگم. دلتنگِ چیزی که هنوز اتفاق نیفتاده است.
نمیداند بعضی شبها وقتی خواب است، دقایقی میایستم و نگاهش میکنم. نمیداند صدای خندهاش گاهی از تمام صداهای خانه بلندتر به نظر میرسد. نمیداند وقتی چیزی را با هیجان تعریف میکند، آن برقِ چشمهایش و ذوقی که در صورتش میدود، بیشتر از داستانی که تعریف میکند توجهم را جلب میکند.
هنوز آنقدر کوچک است که فکر میکند همهچیز همینطور میماند.
همین خانه. همین اتاق. همین آدمها.
و من گهگاهی به چشمهایش نگاه میکنم و فکر میکنم که چیزهای زیادی قرار است عوض شوند. بدون اینکه او بداند.
شاید دیگر برای نشان دادن ذوقهای کوچکش به سمتم ندود. شاید روزی برسد که خودش برای خودش دنیایی داشته باشد و من فقط نگاهش کنم. از دور.
نمیدانم.
اما بههرحال هنوز هست.
گاهی وسط خانه میدود، چیزی را میشکند، اعصاب همه را به هم میریزد و چند دقیقهی بعد انگار نه انگار. و من نیز تظاهر میکنم که بسیار عصبانیام. درحالی که نمیتوانم دست از لبخند زدن بردارم.
گاهی فکر میکنم دلم برای همین روزها، زمانی که هنوز نرفتهاند، تنگ میشود. برای خندهای که هنوز در خانه میپیچد، برای صدای قدمهای کوچکش، برای همین «الان»ای که میدانم یک روز تبدیل به «یادته؟» میشود.
شاید او هیچوقت نفهمد که من از بزرگ شدنش خوشحال خواهم شد و همزمان دلم برای تمام آن روزهایی که دیگر وجود ندارند، برای تمام آن نسخههای کوچکتری از او که یکییکی بزرگ میشوند و میروند، آرامآرام تنگ خواهد شد. و شاید روزی بفهمد… که چقدر متأسفم.
هیچ خداحافظیای را نمیشود به موقع گفت.
-00:29-
#چرندیات
𝖠𝗍𝗈𝗇𝖾𝗆𝖾𝗇𝗍
سجتریس ، کاش اون اتفاق واقعا میوفتاد. مگه نه؟
اوه، نه. اصلاً. کاش نمیفتاد. کاش.