𔘓عطرنرگس³¹³𔘓
📖 #وآنکهدیرترآمد 🔖 #قسمت_بیست_ویکم آنوقت تو مژده هویت سرور را می دهی؟» خوشهی کوچک خرمایی جلوی
📖 #وآنکهدیرترآمد
🔖 #قسمت_بیست_ودوم
همین روزها راه میافتم و میروم.
پدرم هم به وجود سرور ایمان آورده، میگوید
میدانم که بالاخره تاب نمیآوری و به دنبال او میروی.»
شوقش بیشتر در دل من ترس میانداخت تا علاقه و همدلی ام را بر انگیزد.
گفتم:
«واقعاً می خواهی بروی؟! خانودهات چه میشوند؟ اگر گم و گور شوی و بلایی به سرت بیاید و سرور هم به کمکت نیاید چه؟ چه کار میکنی؟»
به یاد پدرم و خشنوت نگاهش افتادم. احمد با لبخندی عجیب به من خیره شد. در نگاهش ترحم بود و بس. جلو آمد و دست روی شانه ام گذاشت و گفت:
«باز هم حرف سرور درست درآمد احمد زودتر و محمود دیرتر. نه محمود جان، من شک ندارم و مطمئنم اگر او را از ته دل بخوانم، اجابت میکند.»
و ناگهان مرا در آغوش گرفت و به سینه فشرد و گفت:
«دلم برایت تنگ میشود. تو تنها کسی در این دنیا هستی که من رازی مشترک با او دارم، برای همین برایم از همه عزیزتری خدا حفظت کند.»
دلم میخواست با او بروم و مثل او امام را صدا بزنم، اما بوی دهان پدر، بوی بد دهان پدر که مرا از گفتن آنچه دیده بودم باز میداشت، باعث شد که از فکر رفتن با احمد منصرف شوم.
از فکر این که احمد میرود و ممکن است دیگر او را نبینم دلم به درد میآمد.
نمیدانم چرا مطمئن بودم احمد که برود یقین من از دیدن سرور، به خیال بدل میشود. همان چیزی که پدر و مادرم مرا به آن نسبت می دادند ...
#رمان_مهدوی
↳| @atre_narges_313 |↲