eitaa logo
𔘓عطرنرگس³¹³𔘓
1.7هزار دنبال‌کننده
4.8هزار عکس
2.7هزار ویدیو
20 فایل
𔘓بسم‌رب‌المهدے𔘓 🌼هدف اصلےکانال عطرنرگس🌼 ☜دعاےهمگانےبراےظهور🌺 ☜یارےمولاےغریبمان ❤️ ☜افزایش‌معرفت‌وخودسازے براےیارےامام‌زمان‌ ارواحنافداه😍 جهت‌تبادل‌ ناشناس کانال👇🏻 https://daigo.ir/secret/62381622
مشاهده در ایتا
دانلود
𔘓عطرنرگس³¹³𔘓
📖 #وآنکه‌دیرتر‌آمد 🔖 #قسمت_بیست_ودوم همین روزها راه می‌افتم و می‌روم. پدرم هم به وجود سرور ایمان آ
📖 🔖 محمود سکوت کرد و از پنجره به بیرون خیره شد. پسرش با سینی هندوانه وارد شد، بوی هندوانه سرحالم آورد. چقدر به جا بود. همان طور که قاچی هندوانه به دهان می گذاشتم، گفتم: «آن حنظل‌هایی که خوردید به خنکی و شیرینی این هندوانه ها بود؟» محمود فارسی گفت: «بسی شیرین تر و گواراتر از هر میوه‌ای که در دنیا پیدا می‌شود.» پرسیدم: «به من گفتند شما شیعه حضرت علی هستید، چطور شد که بعدها به شیعیان پیوستید؟» مسلم قاچی هندوانه به دهان گذاشت و گفت: «هنوز بقیه‌ی ماجرا مانده حیف که مجبورم بروم، اما باید قول بگیرم که باز هم ماجرا را برایم تعریف کنید.» محمود«گفت خدا می‌داند چند بار این قضیه را شنیده ای و باز مثل روز اول اشک میریزی و اشتیاق نشان می‌دهی.» مسلم دست به زانو زد و برخاست و گفت: «هزار بار هم که بشنوم کم است، پس هوای کاتب ما را داشته باش و به فکر جمعی باش که از برکت این ماجرای تو اثر می‌گیرند.» بلند شدم و با مسلم روبوسی و خداحافظی کردم. محمود تا دم در او را بدرقه کرد. وقتی از در وارد شد، از هیبت و روشنایی صورتش دلم لرزید. اگر مرید امام چنین باشد پس خودش چگونه موجودی است؟! پسر با نشستن محمود بلند شد برود، اما پدرش او را صدا کرد و گفت: «مهدی جان بیا!» مهدی ایستاد و به پدر لبخند شیرینی زد. جلو آمد و به اشاره او سرش را روی زانوی پدر گذاشت. محمود رو به من گفت: «خسته تان کردم، می‌خواهید بقیه ماجرا را روز دیگر بگویم؟» دو زانو نشستم و گفتم: «ابدا! اگر می‌دانستید چقدر مشتاقم یک لحظه هم مکث نمی کردید! مگر این که خودتان خسته شده باشید.» سرش را تکان داد و در حالی که موی مهدی را نوازش می کرد، گفت: «فقط وقتی یادم می‌افتد که چه سالهایی را در گمراهی گذرانده ام غبطه میخورم هر چند غبطه خوردن سودی ندارد.» ↳| @atre_narges_313 |↲