𔘓عطرنرگس³¹³𔘓
📖 #وآنکهدیرترآمد 🔖 #قسمت_بیست_ودوم همین روزها راه میافتم و میروم. پدرم هم به وجود سرور ایمان آ
📖 #وآنکهدیرترآمد
🔖 #قسمت_بیست_وسوم
محمود سکوت کرد و از پنجره به بیرون خیره شد. پسرش با سینی هندوانه وارد شد، بوی هندوانه سرحالم آورد. چقدر به جا بود. همان طور که قاچی هندوانه به دهان می گذاشتم، گفتم:
«آن حنظلهایی که خوردید به خنکی و شیرینی این هندوانه ها بود؟»
محمود فارسی گفت:
«بسی شیرین تر و گواراتر از هر میوهای که در دنیا پیدا میشود.»
پرسیدم:
«به من گفتند شما شیعه حضرت علی هستید، چطور شد که بعدها به شیعیان پیوستید؟»
مسلم قاچی هندوانه به دهان گذاشت و گفت: «هنوز بقیهی ماجرا مانده حیف که مجبورم بروم، اما باید قول بگیرم که باز هم ماجرا را برایم تعریف کنید.»
محمود«گفت خدا میداند چند بار این قضیه را شنیده ای و باز مثل روز اول اشک میریزی و اشتیاق نشان میدهی.»
مسلم دست به زانو زد و برخاست و گفت: «هزار بار هم که بشنوم کم است، پس هوای کاتب ما را داشته باش و به فکر جمعی باش که از برکت این ماجرای تو اثر میگیرند.»
بلند شدم و با مسلم روبوسی و خداحافظی کردم. محمود تا دم در او را بدرقه کرد. وقتی از در وارد شد، از هیبت و روشنایی صورتش دلم لرزید. اگر مرید امام چنین باشد پس خودش چگونه موجودی است؟!
پسر با نشستن محمود بلند شد برود، اما پدرش او را صدا کرد و گفت:
«مهدی جان بیا!»
مهدی ایستاد و به پدر لبخند شیرینی زد. جلو آمد و به اشاره او سرش را روی زانوی پدر گذاشت. محمود رو به من گفت:
«خسته تان کردم، میخواهید بقیه ماجرا را روز دیگر بگویم؟»
دو زانو نشستم و گفتم:
«ابدا! اگر میدانستید چقدر مشتاقم یک لحظه هم مکث نمی کردید! مگر این که خودتان خسته شده باشید.»
سرش را تکان داد و در حالی که موی مهدی را نوازش می کرد، گفت:
«فقط وقتی یادم میافتد که چه سالهایی را در گمراهی گذرانده ام غبطه میخورم
هر چند غبطه خوردن سودی ندارد.»
#رمان_مهدوی
↳| @atre_narges_313 |↲