𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
آن روز که مرا تا خانه رساندی را در خاطر داری ؟! که من اجازه ندادم تنها برگردی و تورا تا مقصد همراهی
هنوز گاه گاهی ستاری که بهم آموختی را در دست میگیرم و غزل تو را زمزمه میکنم :
گذشته من و جانان به سینما ماند
خدا ستاره این سینما نگه دارد :)!
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
هنوز گاه گاهی ستاری که بهم آموختی را در دست میگیرم و غزل تو را زمزمه میکنم : گذشته من و جانان به سین
دیشب شاید خیلیا با خوندن داستان شهریار ؛ ثریا رو معشوق نالایق دونستند !
ولی بنظرم حالا با خوندن این نامه و فهمیدن اینکه ثریا همه خاطرات رو مو به مو از بَر اوضاع فرق میکنه :)!
همیشه اونی ک میره غمگین ترینه ..
مثل شمس ؛
مثل ثریا ؛
من دلم خیلی برات تنگِ ؛ ولی از الان به بعد هروقت بیای دیره :)!🚶🏻♂'🌱
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
± من ?!
- اسطورهیِ انجامِ حماقت هایِ پی در پی .'
- غزل و مثنوی و آیه و قرآنِ منی . . ؛
بوسهی مستِ منی ، شاکِلِهی جانِ منی !
- با بغض میگفت لعنت به دنیایی ك . .
‹ یکی از خوشحالی گریش میگیره ، یکیم از بدبختی
و درموندگی خودش خندش میگیره :)!🧜♀️'🔒 ›
شد شد ، نشد میرم خودمو به دفتر گمشدههای حرم امام رضا معرفی میکنم :)!💙﮼
مقصدم به سوی سرزمینی آباد بود ؛
اما در ویرانه ای به نام جسم حبس شدم :)!🕊