eitaa logo
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊ‌ܣܭَߊ‌ܘ
3.7هزار دنبال‌کننده
530 عکس
124 ویدیو
2 فایل
. ﷽ - چرا پناهگاه ؟! ' من دلم نیومد بی‌پناهیِ آدمارو پناه نباشم ؛ ⤶‏و پناه بر تو از حزن‌های پی در پی🌱 ' . - اینجا جای کسیه ؟! ± بله ؛ پناهگاهِ منِ " 👤: @Imenshabah
مشاهده در ایتا
دانلود
یه‌دیالوگی‌تو‌‌فیلم‌ِ ‹ کرخه‌تاراین › میگفت : "چیکار‌کنم‌خوب‌شی؟ , بگی‌برقص‌میرقصم بگی‌بخون‌میخونم ؛ بگی‌بمیر‌میمیرم . ." چون‌به‌قول‌ِ : در‌این‌ناتمامی‌ِزندگی‌تنها‌چیزی‌‌ك‌ منجیِ‌آدمی‌ا‌ست ؛ ‹ عشق › است ! + یه‌دونه‌از‌اینا‌واسه‌همتون . .🤎🌱 ›
⤸ اینو چند بـٰار بخون ! ⤹
زیباترین حسِ دنیا متعلق به اون لحظه‌ایه ك دراز کشیدی رو تختت ، بالا سرت پرده اتاقت داره میرقصه و باد خنک موهاتو نوازش میکنه :)!💙'☁️
- یادمه یه بار آقاجونم برام خوند :
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊ‌ܣܭَߊ‌ܘ
- یادمه یه بار آقاجونم برام خوند :
نیمِ من رفته‌ و نیم دگرم آمده است ؛ هرچه ترسیدم از آن ، آن به سرم آمده است آنکه با دست ردش خانه‌نشین کرد مرا ؛ حال با پای خودش ، پشت درم آمده است . . لب خشکیده‌ی دلدار بدهکار لبم ، به ملاقاتی چشمان ترم آمده است . . گفتم این عشق مرا میشکند ، یادت هست ؟! هرچه ترسیدم از آن ، آن به سرم آمده است .
- تو دلیل شو ، من زندگی میکنم :)🌱
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊ‌ܣܭَߊ‌ܘ
میخام براتون یه داستان خفن بگم بیدارید ؟!
اوایل اردیبهشت بود ؛ دوربین عکاسیش دستش گرفت رفت تو کوچه منتظر شد تا بیان ؛ حاج بابا مکه ای شده بود حالا بعد چند وقت تو راه برگشت بود ؛ از آخر کوچه صدای چاووشی کردن بلند شد ؛ دایی که اون موقه جونی ۲۲ ساله بود خبر رسیدن حاج بابا رو برای اهالی خونه برد ؛ اسفند ، تخم مرغ ، صلوات های پی در پی ؛ جمعی که منتظر بودنُ حالا انتظار سر اومده بود . همه فامیل بودن ؛ از بزرگ فامیل تا کوچیک ترینشون که من باشم ؛ بین اون حجم از شلوغی و ازدحام مسئولیت دایی عکس برداری بود ؛ بعدِ تموم شدن مراسم خلوت شدن دور اطراف دور هم جمع شدیم تا عکس هارو ببینیم ولی خوب تنها کسی که تو عکس پیدا نبود حاج بابا بود ؛ نمیدونم حواسش پی کی بود و چرا ؟! ولی تقریبا تموم عکسا از دختر وسطی عمو رضا بود ؛ از همه زاویه ها حتی بدترینشون ازش عکس گرفته بود اون وسط تک توک از حاج بابا هم عکس پیدا میشد ؛ عزیز که چشمش به عکسا خورد مثل کسی که روی زغال داغ نشسته باشه پرید بالا با غضب گفت : - چندبار بهت بگم ؟! دختر از فامیل برات نمیگیرم ! حالا هی عکس بگیر هی برو ببینش ؛ من که میدونم باهم تو ارتباطین ؛ اصلا چه معنی داره دختر با پسر حرف بزنه ؟! سنم کم بود ولی میفهمیدم یه خبرایی شده ؛ دایی چند وقتی بود حرف نمیزد انگاری مثل بچها قهر کرده بود ؛ عزیز میگفت عاشق شده حالا به گمون خودش به قهر رفته تا حرفش به کرسی بشینه ؛ با اینکه خیلی خاطرش عزیز بود ولی با این حال 5 سال تمام به قول عزیز به قهر رفته بود تا حرفش به کرسی نشست و رفت خاستگاری ؛ صداش میکرد نازنین ؛ میگفت ایشون نازنینِ دل ماست .. عکس عروسیشون بزرگ کرد زد به دیوار خونه پایین عکس هم با خط خوش نوشت اوایل اردیبعشق ؛ میگفت اردیبهشت دیدمش ؛ اردیبهشت عاشقش شدم ؛ و هردو هم اردیبهشت متولد شدیم ؛ واسه ما اردیبهشت همیشه ماهِ عاشقی بوده پس اردیبعشق نه اردیبهشت ؛ بعد از اون خیلی تغییر کرد ؛ درسش خوند فوق لیسانس گرفت ؛ آتلیه زد طراحی و عکاسی رو به بهترین روشی که میشد یادگرفت ؛ کلاس موسیقی رفت ؛ مدرک زبان گرفت هرچی پیشرفت میکرد موفق تر میشد نازنین یه پله ازش جلو تر بود ؛ میگفت پیشرفت رو بدون اون نمیخام ! چند سال بعد هم بچه دار شدن ؛ الانم کتاب شعرش در حالِ چاپِ ؛ و مضمون صفحه اول اینه : تقدیم به نازنینِ دلم که ماند تا حرفم به کرسی نشست :)! پ.ن: براهم بجنگید ؛ دست نکشید؛ ناامید نشید انقدر بمونید تا حرفتون به کرسی بشینه اگه واقعا آدم درست زندگیتو پیدا کردی ؛ کسی که حتی پیشرفت هم بدون اون برات شکسته :)! قسمت هشتم 🤍
عمیق‌ترین حسی ك این روزا تجربه میکنم : - واقعاً حسِ فشرده شدن و مچاله شدنِ کاغذ باطله‌ای رو دارم ، ك یه نویسنده از شدت ناراحتی ، تو مشتش جمع کرده وُ با غضب اونو به میز میکوبه و متأسفانه اون نویسنده خودمم : )!
نصف‌ کتک‌هایی که تو بچگی‌م از مامانی‌م خوردم؛ به‌خاطر این بود که اگه سرت می‌خورد به لبه‌ی پله و می‌مُردی چی می‌شد؟! خوب مادر من این چه منطقیه؟! حالا که زنده‌م آلّاه آلّاه🗿🤏🏻
± ‹ تو هیچوقت عاشقِ خودِ من نبودی؛ عاشقِ این بودی ك من اینهمه دوسِت دارم...! ›