𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
میخام براتون یه داستان خفن بگم بیدارید ؟!
میخام براتون یه داستان خفن بگم
بیدارید ؟!
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
میخام براتون یه داستان خفن بگم بیدارید ؟!
جونم بگه ک ؛ یه خانوم مسن و میانسالی بودن این ده شب محرم میرفتن یکی از هییت های بزرگ تو یکی از شهر ها ؛ که یه مداح تقریبا معروف دهن پر کنی رو میاوردن برای مداحی !
این حاج خانوم هرجوری بود رفت شماره مداح گیر اورد زنگ زد بهش :
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
جونم بگه ک ؛ یه خانوم مسن و میانسالی بودن این ده شب محرم میرفتن یکی از هییت های بزرگ تو یکی از شهر ه
میگه که آقای فلانی من یه حسینیه دارم اگه میشه بیاید اونجا برای مداحی ؛ مداح اول قبول نمیکنه ولی بعد که میبینه این خانوم سنشون زیاده روشون زمین نمیزنه میگه فقط بعد هییت اینجا میام خونه شما مشکلی نداره ؟! دیر میشه هاا آخر های شب میشه مادر جان !
حاج خانوم هم میگه نه مادر هروقت تموم شد بیا حتی اگه دم صبح بود ..
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
میگه که آقای فلانی من یه حسینیه دارم اگه میشه بیاید اونجا برای مداحی ؛ مداح اول قبول نمیکنه ولی بعد
خلاصه روز اول ساعت ۱۲ شب اینطورا میره خونه پیرزن ؛ میبینه پیرزن جلو در نشسته منتظرشِ ؛ تا مداح میبینه خیلی خوشحال میشه میگه فکر میکردم نمیای دیگه !
مداح ک میره تو خونه میبینه جز دو سه تا پیرزن کسی تو خونه نیست !
خلاصه شروع میکنه به خوندن یهو میبینه صدای گریه و ناله یه جمعیت ۱۵ ۲۰ نفره میاد !
هی میگه خدایا اینا که کلا 3 نفرن صدا برای کیه ؟!
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
خلاصه روز اول ساعت ۱۲ شب اینطورا میره خونه پیرزن ؛ میبینه پیرزن جلو در نشسته منتظرشِ ؛ تا مداح میبین
یه چند شب به همین روال گذشت اون صداها میومد ؛ تا شب آخر محرم مداح هیئتش دیر تموم شد نزدیک ساعت 1 2 بود ؛ با خودش گفت به احتمالا زیاد تا الان دیگه پیرزن خابش برده ؛ خودشم که خیلی خسته بود رفت خونه خابید گفت فردا زنگ میزنم عذرخاهی میکنم ازش حتما
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
یه چند شب به همین روال گذشت اون صداها میومد ؛ تا شب آخر محرم مداح هیئتش دیر تموم شد نزدیک ساعت 1 2 ب
غرق خواب بود که یه خانوم نورانی تو خواب دید ؛ که کلی ملائک فرشته دور بر این خانوم قدم میزنن ؛ سرش انداخت پایین گفت خانوم جان شما دختر پیامبری ؟!
خانوم نورانی روشو از مداح برگردوند !
مداح گفت چیزی شده ؟! خطایی ازم سر زده خانوم جان که رو از من برمیگردونید ؟!
من که همه عمر مداح اهل بیت شما بودم .
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
غرق خواب بود که یه خانوم نورانی تو خواب دید ؛ که کلی ملائک فرشته دور بر این خانوم قدم میزنن ؛ سرش ان
خانوم میگه چرا امشب نیومدی خونه پیرزن ؟!
کل امشب منتظرت بود ؛ چون کسی نمیره خونش نیومدی ؟! من و حسن حسینم اهل بیتش هرشب خونه اون پیرزن مهمونیم !
صدای مارو که میشنیدی !
پاشو برو از دل پیرزن دربیار تا دیر نشده ..
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
خانوم میگه چرا امشب نیومدی خونه پیرزن ؟! کل امشب منتظرت بود ؛ چون کسی نمیره خونش نیومدی ؟! من و حسن
مداح سراسیمه از خواب میپره به سرعت میره سمت خونه پیرزن که میبینه پیرزن جلوی در خوابش برده ؛ بیدارش میکنه میگه مادر جان شرمندتم دیر شد امشب
پیرزن میگه فدای سرت پسرم فکر کردم دیگه نمیای تا اینکه یه خانومی بهم گفت غصه نخور مهمونات امشبم میان :)!💔🖐🏿
#التماسدعا
مثلِ دیروز تُو را دوست ندارم دیگر
متحول شدهاَم دوستتَرَت مےدارم! 💚
#خورشید
شما رو نمیدونم ولی من واقعا با کمبود جا مواجه ام. تو ذهنم، تو گوشیم، تو هاردم، تو لپتاپم، تو مثانهم، تو شکمم، تو خونهام .
دنیا واسه شماهاییِ که تو کانال من عضوید ؛ بقیه خیلی سخت گرفتن ، جدی میگم😎✌️🏻