آن روزها من به سلیقه کسی که دوستم داشت و دوستش داشتم .
سر تا پای زندگیام را آبی کرده بودم .
آبیِ آبی .
آبی به رنگ دریا ؛
و ناگهان یک روز او را دست در دست کسی دیدم که ،
سر تا پایش زرد بود .
زرد ، مثل نور ، من شنا نمیدانستم .
دلم فرصت نداد تا شنا یاد بگیرم .
و غرق شدم در دریایِ آبی بیکران رویاها و کابوسها : )!💙′💭
حسینپناهی
پول میخوام؛ پول میخوام برم خرید، یه ون بخرم باهاش برم سفر، یه عالمه کتونی و لباس بخرم، پول میخوام اونقدری که هیچوقت موجودی کارتمو نگاه نکنم ؛ اونقدر که خودم باهاش خفه کنم و از دارایی زیاد ندونم چیکار کنم !
چه فایده ای دارد نگرانِ من باشی ولی، از من دفاع نکنی؟ خیلی دوستم داشته باشی، اما من را نفهمی؟ جایِ خالیم را حس کنی، اما سراغم را نگیری؟ چه فایده ای دارد در بینِ وسایلت باشم اما مهمترینشان نباشم؟!🌱🪐'
- داشتن پناهی از جنس تو ،
رویایی ست در این ذهن متروکه من ،
اگر شبی بیایی و مرا رام کنی ،
خدا را خوش میاید : )!❤️🩹'🔒
- اون دیالوگ که میگفت :
‹ آدم کسی که دوسش داره رو یادش نمیره ؛
فقط یاد میگیره کمتر راجبش حرف بزنه ، کمتر فکر کنه تا کمک کنه کمتر دلش تنگ بشه ، همین..
چقدر حق بود:)🤍'🐚.𖧧 ָ࣪ ›
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
- نرگس صرافیان طوفان یجا خیلی قشنگ میگه :
‹ الهیقسمتتباشد ،
همانچیزیکهمیخواهی:)!📼ᝢ🌱 ›
وقت کم بود
نشد حرف دلم را بزنم ..
دوستت دارم خود را
به خیابان گفتم :)!
گر گویم که مرا با تو سر و کاری نیست
در و دیوار گواهی بدهد کاری هست :)!🌱
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
- بسم الله الرحمن الرحیم - ساعت طرفای ۷ بود که با صدای زنگ نگار از جام بلند شدم رفتم سمت آیفون ؛ نگا
- بسم الله الرحمن الرحیم -
( حضور تو خونه محسن رحیمی ، نزدیک شدن به عطیه و سپهر خانواده رحیمی چیزی بود که من دو سال تمام بهش فکر کردم هردفعه بیشتر از دفعه قبلی از انجام دادنش ترسیدم ولی من مریمم ؛ مریم محجوب دختر علیرضا محجوب ؛ )
مریم : آقای رحیمی این عشق و علاقه عماد به من برام قابل ستایشِ و دوست دارم باور کنید که منم به همون اندازه عاشق عماد جانم ؛ ولی خوب راستش فلا تو یه شرایطی هستم که ..
محسن رحیمی : که چی؟! چه شرایطی ؟! کمکی از دست من یا عماد برمیاد ؟!
مریم : راستش من دنبال کار میگردم ؛ به پولش احتیاج دارم و نمیخام تا قبل از کار و پول به ازدواج فکر کنم ؛ میدونم شاید با خودتون بگید عماد انقدری داره که خرج من و زندگیم کنه ولی من میخام با پول خودم حداقل یسری چیزای اولیه زندگی رو تهیه کنم متوجه اید ؟!
محسن : بله بله ؛ خوب چرا نمیای شرکت پیش خودم کار کنی؟! اگر خودت و البته عماد راضی باشید ،
مریم : واقعا ؟! یعنی میشه ؟! خوب این عالیه
عماد جان تو راضی دیگه ؟! مگه نه عزیزم ؟!
عماد : معلومه که اره اینجوری بجز محیط دانشگاه تو محل کار هم پیش منی و ..
هنوز جملش کامل نشده بود که صدای دست جیغ مهمونا بلند شد سپهر با کت شلوار چرم مشکی وارد سالن شد ؛ عطیه زودتر از همه واسه خوشآمد گویی و تبریک جلو رفت ؛
(سپهر خیلی عوض شده بود ؛ پولداریِ عطیه حساابی بهش ساخته بود ؛ بوی عطر ورساچه اروسِ لعنتیش توی فضای سالن پیچید بیشتر از هر زمانی تنفر منو نسبت به خودش خانواده رحیمی این خونه خرابه بیشتر کرد ؛ )
جلو رفتم سلام کردم :
مریم : سلام آقا سپهر تبریک میگم ؛ عطیه خانوم حساابی زحمت کشیدن قدرشو بدونید
سپهر با نگاهی که پر بود از سوال و تعجب گفت :
سپهر : سلام مچکرم ولی من شمارو به جا نیاوردم ؟! رفیق عطیه اید ؟!
اومدم جواب بدم که عطیه با اومدنش پیش دستی کردو پرید تو حرف :
عطیه : نه فداتشم هم دانشگاهیِ عمادِ ؛ سلام مریم جون ؛ خوشاومدی برو بشین !
با اوهومی به بحث خاتمه دادم رفتم کنار میز کادو ها و جعبه کادوی خودم رو گذاشتم رو میز بعد هم کنار عماد نشستم ؛
مریم : عماد من استخدام میشم تو محل کار بابات دیگه نه ؟!
عماد : اره دیوونه ؛ منو داری غصه هیچی رو نخور !
( دلم میخواست بهش بگم حضورش باعث غصه خوردن منه ؛ ولی خوب فعلا زود بود ؛ خیلی زود .)
#گلاریس
#پارتششم
بدون آیدیِ منبع کپی نشه لطفا !
@aye_110