- داشتن پناهی از جنس تو ،
رویایی ست در این ذهن متروکه من ،
اگر شبی بیایی و مرا رام کنی ،
خدا را خوش میاید : )!❤️🩹'🔒
- اون دیالوگ که میگفت :
‹ آدم کسی که دوسش داره رو یادش نمیره ؛
فقط یاد میگیره کمتر راجبش حرف بزنه ، کمتر فکر کنه تا کمک کنه کمتر دلش تنگ بشه ، همین..
چقدر حق بود:)🤍'🐚.𖧧 ָ࣪ ›
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
- نرگس صرافیان طوفان یجا خیلی قشنگ میگه :
‹ الهیقسمتتباشد ،
همانچیزیکهمیخواهی:)!📼ᝢ🌱 ›
وقت کم بود
نشد حرف دلم را بزنم ..
دوستت دارم خود را
به خیابان گفتم :)!
گر گویم که مرا با تو سر و کاری نیست
در و دیوار گواهی بدهد کاری هست :)!🌱
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
- بسم الله الرحمن الرحیم - ساعت طرفای ۷ بود که با صدای زنگ نگار از جام بلند شدم رفتم سمت آیفون ؛ نگا
- بسم الله الرحمن الرحیم -
( حضور تو خونه محسن رحیمی ، نزدیک شدن به عطیه و سپهر خانواده رحیمی چیزی بود که من دو سال تمام بهش فکر کردم هردفعه بیشتر از دفعه قبلی از انجام دادنش ترسیدم ولی من مریمم ؛ مریم محجوب دختر علیرضا محجوب ؛ )
مریم : آقای رحیمی این عشق و علاقه عماد به من برام قابل ستایشِ و دوست دارم باور کنید که منم به همون اندازه عاشق عماد جانم ؛ ولی خوب راستش فلا تو یه شرایطی هستم که ..
محسن رحیمی : که چی؟! چه شرایطی ؟! کمکی از دست من یا عماد برمیاد ؟!
مریم : راستش من دنبال کار میگردم ؛ به پولش احتیاج دارم و نمیخام تا قبل از کار و پول به ازدواج فکر کنم ؛ میدونم شاید با خودتون بگید عماد انقدری داره که خرج من و زندگیم کنه ولی من میخام با پول خودم حداقل یسری چیزای اولیه زندگی رو تهیه کنم متوجه اید ؟!
محسن : بله بله ؛ خوب چرا نمیای شرکت پیش خودم کار کنی؟! اگر خودت و البته عماد راضی باشید ،
مریم : واقعا ؟! یعنی میشه ؟! خوب این عالیه
عماد جان تو راضی دیگه ؟! مگه نه عزیزم ؟!
عماد : معلومه که اره اینجوری بجز محیط دانشگاه تو محل کار هم پیش منی و ..
هنوز جملش کامل نشده بود که صدای دست جیغ مهمونا بلند شد سپهر با کت شلوار چرم مشکی وارد سالن شد ؛ عطیه زودتر از همه واسه خوشآمد گویی و تبریک جلو رفت ؛
(سپهر خیلی عوض شده بود ؛ پولداریِ عطیه حساابی بهش ساخته بود ؛ بوی عطر ورساچه اروسِ لعنتیش توی فضای سالن پیچید بیشتر از هر زمانی تنفر منو نسبت به خودش خانواده رحیمی این خونه خرابه بیشتر کرد ؛ )
جلو رفتم سلام کردم :
مریم : سلام آقا سپهر تبریک میگم ؛ عطیه خانوم حساابی زحمت کشیدن قدرشو بدونید
سپهر با نگاهی که پر بود از سوال و تعجب گفت :
سپهر : سلام مچکرم ولی من شمارو به جا نیاوردم ؟! رفیق عطیه اید ؟!
اومدم جواب بدم که عطیه با اومدنش پیش دستی کردو پرید تو حرف :
عطیه : نه فداتشم هم دانشگاهیِ عمادِ ؛ سلام مریم جون ؛ خوشاومدی برو بشین !
با اوهومی به بحث خاتمه دادم رفتم کنار میز کادو ها و جعبه کادوی خودم رو گذاشتم رو میز بعد هم کنار عماد نشستم ؛
مریم : عماد من استخدام میشم تو محل کار بابات دیگه نه ؟!
عماد : اره دیوونه ؛ منو داری غصه هیچی رو نخور !
( دلم میخواست بهش بگم حضورش باعث غصه خوردن منه ؛ ولی خوب فعلا زود بود ؛ خیلی زود .)
#گلاریس
#پارتششم
بدون آیدیِ منبع کپی نشه لطفا !
@aye_110
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
یه جمله ی خیلی قشنگ کوردی هست که میگه :
‹ یه روژ نینِمت هِناسم مگریَه ›
یعنی : یه روز نبینمت نفسم میگیره
همینقدر کوتاه و جان بخش : )🤍🌱
- نوشته بود : امروز تولدِ بابام بود ، گفتیم اول آرزو کن بعد شمعها رو فوت کن ، برگشت رو به مامانم وقتی که داشت به چشاش نگاه میکرد گفت ‹ آرزوی من 25 سال پیش برآورده شده (: ›
وقتیبهت میگم دوست دارم درواقع یعنی هروقت کنارمیخوشحال ترینم فکر کردن بهت حالمو خوب میکنه یعنیهر اتفاقی هم برام بیوفته بازم دلم به بودن تو خوشه : )!🧜🏻♀💜