اسکار قشنگترین حالت روحی ، حسی ، فیزیکی هم میرسه به اون لبخندی که وقتی داری باهاش چت میکنی میشینه رو صورتت : ))!
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
± امید میدونی یعنی چی ؟!
یعنی تو حتی نمیدونی فردا از خواب بیدار میشی یا نه ؛ ولی آلارم گوشیت کوک میکنی :)!
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
اینم سواله؟ یعنی خنده تو>
ما به قربان تو رفتیم و همانجا ماندیم :)!🌱
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- هزار خطبه هم بخوانند حرام است ؛ معشوقه کسی را به دیگری دادن :)!
هر آدم عاشقی باید عشق ورزیدن رو از محمود درويش یاد بگیره:
با وجود مدرک دانشگاهی، چهار کتاب، صدها مقاله ..
هیچگاه در خواندن اشتباه نکردم ؛
جز وقتی که نوشتی صبح بخیر !
و من خواندم: دوستت دارم ..🤍🌤
مشکل آدم با ایگنور شدنه ! نه کم تکست دادن ؛
کار داری؟! بگو
می خوای یه مدت کم باشی؟! بگو
نمی خوای کلا باشی؟! بگو
با یکی دیگه حال کردی؟! بگو
کپه مرگتو گذاشتی؟! د بنال
اون دهنو باز کنین با کلمات روشن و واضح استاتوس خود را مشخص کنید .
کم محلی کنم خودش باید بفهمه و کوفت !
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
- بسم الله الرحمن الرحیم - ( حضور تو خونه محسن رحیمی ، نزدیک شدن به عطیه و سپهر خانواده رحیمی چیزی ب
- بسم الله الرحمن الرحیم -
مهمونی کوفتی خیلی بیشتر از تحملم داشت طول میکشید ؛ بوی غلیظ سیگار و قلیون های پی در پی مهمونا ؛ بوی تند سس سیر که سر سفره شام بود ؛ بوی دروغ و نقش بازی کردن های پی در پی ؛ سرم داشت منفجر میشد !
مریم : نگار پاشو بریم بسته دیگه !
نگار بدون هیچ چون چرایی پاشد و همراه من شد که جلوی در عطیه صدام کرد :
عطیه : مریم گلی ؛ کجا میری عزیزم ؟! بمون میخایم کادو هارو باز کنیم تازه .
نزاشت حرف بزنم دستمو گرفت نشوندم رو کاناپه کناری در ؛ با صدای بلند عطیه همه مهمونا دور میز جمع شدن بعد کلی تارف تیکه پاره کردن سپهر و تشکر کردنش کادو هارو یکی یکی باز کرد از ساعت برند و زنجیر طلا تا سوییچ ماشین میلیاردی که کادوی عطیه به سپهر بود ؛ در آخر هم جعبه کادو من ..
سپهر همینارو میخواست ؛ عاشق این بود که تو صدر جدول همه چیز باشه ؛ از همچی واسه رسیدن یه پول شهرت میگذشت ؛
عطیه : خب این اسمی روش نداره ؛ واسه کیه ؟!
مریم : مال منه عطیه جان البته قابل اقا سپهرو نداره در مقابل این همه کادو های گرون قیمت چیز ناقابلیِ !
سپهر جعبه رو باز کرد یه شیشه ادکلن ورساچه اروس با راحیه سیب ؛ نعنا و لیمو نیش خندی زد گفت
سپهر : از کجا میدونستین ؟!
"نگاه متعجبش بیشتر از همیشه قیافشو خنده دار کرده بود ؛ "
مریم : مبارکتون باشه ؛ با اجازه ما دیگه بریم خوشبگذره ؛
تا جلوی در حیاط رفتم با صدای عماد که حتما میخواست بگه وایسا برسونمت برگشتم ؛
مریم : عماد با ماشین نگار اومدم لازم نیست برسونیم !
عماد : مرسی که امروز اومدی ؛ خیلی خوشگل شده بودیا حواسم بهت بود ؛ فردا میبینمت تو شرکت بابا برای مصاحبه استخدامی ؛ اصلا خودم میام دنبالت
مریم : لازم نکرده هنوز هیچی نشده کارکنان شرکت مارو باهم ببینن چه فکری میکنن ؟!
خودم میام خدانگهدار .
بدون اینکه وایستم جواب بگیرم راهم کج کردم رفتم سوار ماشین نگار شدم .
نگار : اخرم کار خودت کردی نه ؟! دختر تو محل به پسر محسن رحیمی نمیدی بعد میخای بری تو شرکتش کار کنی ؟! خیلی رو داری بخدا تو !
مریم : پیشنهاد خودش بود ؛ عمادم از خداشه مطمئن باش ! بریم شام بخوریم از اینجا که چیزی به ما نرسید ..
هنوز پنج دقیقه ای نبود که از خونه عطیه بیرون زده بودم که نوتیف پیام عماد صفحه گوشی رو روشن کرد
عماد : رسیدی خبر بده ؛
( مریمی که من میشناختم اینجوری بود ؟! نبود
مریمی که تربیت شده خانواده محجوب بود اینشکلی بود ؟! نه نبود ؛ این مریم هیچ شباهتی با دختر خانواده محجوب نداشت ؛ این مریم به ته خط زندگی رسیده بود حالا اگه قرار بر سقوط بود باید چند نفری رو هم با خودش همراه میکرد )
#گلاریس
#پارتهفتم
لطفا بدون آیدیِ منبع کپی نشه !
@aye_110
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
- من بدونِ تو مثلِ ‹ مجنونِ بی لیلیم ›🌱
- من بدونِ تو مثلِ ‹ کور بدون عصام ›🌱
یه آدمایی هم هستن که باید باشن ..
اصلا نبودنشون انگار واسه این دنیا تعریف نشده !
دلت میخاد ساعت ها باهاشون حرف بزنی ؛
بدون اینکه نگران چیزی باشی ؛
این آدما میتونن دنیای خاکستری مارو رنگی کنن '
دقیقا مثل تو :)!🤍☁️ ..