فقط خبر مفقودیتش را به ما داده بودند. سال ها می گذشت و هیچ رد و نشانی از او نبود. شبی مادر #شهیدم به خوابم آمد و گفت: «بیا بریم چیزی نشونت بدم».
ترسیدم
- نکنه اومده منو با خودش ببره. اما در دستم را گرفت و با خود به محرابی برد که غرق #نور بود. گویی تکه ای از #خورشید در آن، جا مانده بود. محو تماشا بودم که صدای پایی مرا به خود آورد. دو نفر بودند که برانکاردی را به طرف محراب می بردند. به من که رسیدند ایستادند.
مادر پارچه ی سفیدی را که روی برانکارد بود کنار زد. سیدابوالفضل آنجا خفته بود. او هم غرق نور بود.
روز بعد خبر #شهادت برادرم را آوردند.
شهید #سید_ابوالفضل_حسینی
راوی:خواهر شهید
https://eitaa.com/joinchat/3105030160C48eb92cb10
این عمار
─┅═ঊঈ🍃🍂🍁🍃ঊঈ═┅─