تو ای زیباترین زیبا! هویدا میشوی گاهی
شبیه ماه پشت ابر، پیدا میشوی گاهی
قیامت میکنی وقتی قیامت، سرو میبیند
برایت خم شود از بس که رعنا میشوی گاهی
صبا میآورد با خود، شمیم گیسوانت را
که چون گل، زینت دامان صحرا میشوی گاهی
به تو زُل میزند وقتی کنار آینه هستی
تو هم در آینه، غرق تماشا میشوی گاهی
میان جمعم و تنها، دلم دور تو میگردد
تو هم مانند من، در جمع، تنها میشوی گاهی!؟
غمت، بر شانهام هر چند سنگین است، میدانم
که حتماً موجب خوشحالی ما میشوی گاهی
اگر چه از غم هجران تو هر لحظه میمیرم
خدا را شکر! میبینم، مسیحا میشوی گاهی
عطش دارد دلم، جامی بده، سیراب عشقم کن
برای تشنگان، گویند دریا میشوی گاهی
#محمد_رضا_قاسمیان
#بداهه_سرایی_ادیبانه
۱۴۰۴/۰۱/۱۹
هرچند رسم عاشقی، سخت است
قلبی که باشد ساده میخواهد
باید خودت راهش کنی پیدا
عاشق شدن هم، جاده میخواهد
برخیز و بر سختی #تبسم کن
هر کس برای خود، غمی دارد
#معیار هستی بر مداری هست
عاشق شدن هم عالمی دارد
در عاشقی، تأخیر جایز نیست
با یک تبسم زندگی زیباست
#فریاد از #فردای ناپیدا
امروز را دریاب، تا پیداست
پاییز هم #دلخواه گلها نیست
#گلخانه زیبا در #بهارانست
خاریم، اما عشق گل، داریم
این عشق اگر چه قیمتش جانست
#محمد_رضا_قاسمیان
#بداهه_سرایی_ادیبانه
۱۴۰۴/۰۱/۲۶
به هر طرف که دویدم، به یک سراب، رسیدم
من از سراب، گذشتم، دگر به آب رسیدم
صفات یار که گفتم، نشانی از تو شنیدم
ز هر سؤال که کردم، به یک جواب رسیدم
چه رنجها که کشیدم، به شوق کعبهی کویت
ز پیچ و تاب گذشتم، به صبر و تاب، رسیدم
همیشه دیده بپوشم، ز هر چه غیر تو باشد
من از گناه، گذشتم، به هر ثواب، رسیدم
چو شهد وصف تو ای گل! ز هیچ گل نچشیدم
خمار عشق تو گشتم، به این شراب، رسیدم
میان گلشن دنیا، دلم فقط تو ربودی
دمی جمال تو دیدم، به انتخاب، رسیدم
ز پشت ابر، برون آی و روی ماه، نشان ده
به شوق دیدن رویت، به این شتاب، رسیدم
#محمد_رضا_قاسمیان
#بداهه_سرایی_ادیبانه
@azsabuyeeshgh
۱۴۰۴/۰۲/۰۹
من که با نیک و بد دهر، چنین ساختهام
هر بهایی که ز من، خواسته، پرداختهام
من که یک لشگری از شیر، حریفم، نشود
به هوای تو بوَد، گر سپر انداختهام
وای بر حال حریفی که شوَم روبرویش!
خون ببارد ز دم تیغ دوسرآختهام
هر زمان، نام تو آمد به میان از عطشت
گُر گرفتم من و از داغ تو، بگداختهام
تو که هستی؟ که چنین بر دل من تاختهای
من کیام؟ آن که به عشق تو دلم باختهام
این چه گنجیست که پنهان شده در سینهی من!؟
چون تو ماهی که ندیدم من و نشناختهام
من که عمریست به یاد تو غزل میسازم
به کسی غیر تو یک لحظه نپرداختهام
#محمد_رضا_قاسمیان
#بداهه_سرایی_ادیبانه
۱۴۰۴/۰۲/۱۶
عاشقی دلداه هستم، اهل دنیا نیستم
من به جز دلدادهی آن روی زیبا نیستم
چون خرامان میشوی، ای سرو! در گلزار جان
من به جز با دیدنت، این سان، شکوفا نیستم
دل، به دریا میزنم، چون زورق بشکستهای
بیخبر از غرش طوفان و دریا نیستم
اهل دردم، کوه غم بر شانهام، جز کاه نیست
عشق را با جان خریدم، اهل سودا نیستم
مثل پروانه، پر و بالم به آتش میزنم
از برایت سوختن را، اهل پروا نیستم
در بیابان غمت، مجنون و حیرانم هنوز
من به جز در حسرت دیدار لیلا نیستم
مهر من! دیگر، نگاهت را دریغ از من مکن
از کسی غیر از تو من، اهل تمنا نیستم
تا به کی ای ماه! پنهان، میشوی در پشت ابر!؟
با خیالت، همدمم، یک لحظه تنها نیستم
#محمد_رضا_قاسمیان
#بداهه_سرایی_ادیبانه
۱۴۰۴/۰۲/۳۰
جهان، پر گشته از عطرت، عجب عطر دلانگیزی!
نسیم از هر طرف آید، شمیم عشق میبیزی
نسیمت، ای بهار من! وزان گردد، چو در گلشن
کجا جولان دهد در باغ دل، طوفان پاییزی!؟
به هر جا بنگرم، بینم، تجلای حضورت را
ندارد هیچ دلداری، چنین لطف دلاویزی
جهان روشن شود وقتی ز رویت، پرده برداری
که در جام جهان، نور از جمال خویش میریزی
هزاران فتنه بنشانی، در آن جمعی که بنشینی
قیامت میکنی برپا، اگر از جای برخیزی
مکن از ما دریغ ای شاه! لطف بیکرانت را
به سائل، گر کنی لطفی، کم از تو میشود چیزی!؟
#محمد_رضا_قاسمیان
#بداهه_سرایی_ادیبانه
۱۴۰۴/۰۳/۰۶
اختر تابندهای، با زلف مشکین آمده
آن که باشد در خور تمجید و تحسین آمده
جمعشان، جمع است، خوبان جهان، در آسمان
مشتری، بهرام و کیوان، تیر و پروین آمده
ای بشر! دیگر منال از تلخی ایام، چون
روزگار تلخ را، حلوای شیرین آمده
گوی با غم، بعد از این جولان مده در دشت دل!
آن که بردارد غم از دل های غمگین آمده
شکر لله! شهریاری آمد الگوی سخا
آن که دلجویی کند از ما مساکین آمده
پشت ظلمت را دگر، خورشید، با تیغش، شکست
یادگار سورهی والفجر و یاسین آمده
بعد از این حکم شریعت، در جهان جاری شود
حافظ اسلام و قرآن، منجی دین آمده
#محمد_رضا_قاسمیان
#بداهه_سرایی_ادیبانه
۱۴۰۴/۰۳/۱۳
مثه آینه، رو به روی منی
توی ذهن من، مثّه یه منظرهس
به کوچه، خیابون، به کوه و به دشت
به هر جا بِرم، از تو پر خاطرهس
اگه چه خیالت، هَمَش، با منه
کجایی؟ چقد، چِش به راهت بِشم؟
برام سخته دوری، برام سخته، سخت
چه میشه به چِشام، بذاری قدم؟
کلافهم، چقد، بیتو هر روز و شب!؟
کجایی؟ کجایی؟ کجایی؟ گُلم!
ندارم، خبر از تو، سخته برام
بگو پس دیگه کی میایی؟ گُلم!
#محمد_رضا_قاسمیان
#بداهه_سرایی_ادیبانه
#ترانه_سرایی
۱۴۰۴/۰۳/۱۸
ای نام قشنگ تو، گل کرده بر این لبها!
آمیخته اشک ما، با نغمهی یاربها!
با عُشر مقام تو، هم رتبه نخواهد شد
گر جمع شود با هم، مجموعهی منصبها
جنگل چو قلم گردد، کاتب، همهی عالم
در وصف تو کم آید، دریای مرکبها
با عشق شما کرده، حق، خلقت عالم را
هم گردش هر روز و آرامش این شبها
کو دیدهی عبرت بین!؟ گوش شنوایی کو!؟
کور است مگر چشم و کر، گوش مخاطبها!؟
بر حنجر شش ماهه، زد حرمله تیر از کین
خشکیده اگر چه دید آن لحظه چو گل، لبها
خورشید ولایت را افتاده به خون بنگر
دور و بر او بر خاک افتاده چه کوکبها!
بر پیکر شاه دین، با خنجر و با نیزه
چون گرگ، زدند از کین، چون مار و چو عقربها
آیا چه به جا مانده، از مُلک یزیدیها!؟
زآن باد که میافکند آن گونه به غبغبها!؟
این نهضت خونین را همواره نگهبانیم
با خون حسینیها، با چادر زینبها
ای حجت حق! مهدی(عج)! سرباز تو میمانیم
در شرح نمیگنجد، گر چه غم و مطلبها
#محمد_رضا_قاسمیان
#بداهه_سرایی_ادیبانه
۱۴۰۴/۰۴/۱۱
چه خبرهاست! که هر روز و شبی بیداریم!
عاشقیم، آتش عشقیست، که در سر، داریم
تا شود دشمنمان، کور، چو گل میخندیم
خون دل، از غم دلدار اگر میباریم
چقدر لالهی پرپر که به خون علتیدند!
باز، با وعدهی صادق، ز پی خونخواریم
چیست آخر گنه این همه دانشمندان!؟
ما کجا دست ز خونخواهیشان، برداریم!؟
اهرمن! وسوسهی یأس کنی یا نکنی
بذر امّید فقط در دل خود میکاریم
نگذارید که جولان بدهد باد خزان
خبر از آمدن فصل بهاران داریم
چقدر سرو و صنوبر که به خاک افتادهست!
سر آقا به سلامت! همگی سرداریم
کاروان گشته مهیا و سفر در پیش است
وقت آن است که رهتوشهی خود برداریم
از ولایت نه جلوتر، نه عقب میمانیم
قدم خویش، به جای قدمش، بگذاریم
قله، پیدا بوَد و صبح ظفر، نزدیک است
به علمدار بیایید، علم، بسپاریم
#محمد_رضا_قاسمیان
#بداهه_سرایی_ادیبانه
۱۴۰۴/۰۴/۱۷
ای جمالت بیمثال! و ای کمالت، بینظیر!
بردهای از عاشقان، دل؛ گشته بر دلها امیر
میکَشی با عطر نرگس، باغ را همراه خود
با کمند زلف خود، ای کرده دلها را اسیر!
خوش بوَد چون میخرامی، در گلستان امید
وه! چه میآید به اندامت، چنان رختِ حریر
میبری چون قاصدک، قلب مرا، با خویشتن
چون که میآید شمیمت، با نسیمی دلپذیر
چشم آهویت کند، چون صید، شیر بیشه را
چشم در چشمت نگردد، چون ندارد زَهره، شیر
در مسیر وصل تو، از سرزنش، ما را چه غم!
کوه غم بر شانهام، چون کاه، میآید حقیر
گر به این در، آمدم، چشمم به احسان تو بود
مهربانا! گر چه لایق، نیستم، دستم بگیر
#محمد_رضا_قاسمیان
#بداهه_سرایی_ادیبانه
۱۴۰۴/۰۴/۳۱
ای خوش آن دل که به دنبال یکی باشد و بس
قلب ما در پی آمال یکی باشد و بس
پیش هر ناکس و کس، قامت ما خم نشود
الف قامت ما دال یکی باشد و بس
دیگران را نبوَد سهم، از این خانهی دل
شیش دانگ دل ما مال یکی باشد و بس
بر سرم در همه جا سایهی دیوار یکیست
روبهرویم، همه، تمثال یکی باشد و بس
مثل مرغی که بوَد در پی دانه، همه دم
چشم ما در طلب خال یکی باشد و بس
پاسخ دلبرمان، هر چه که گوید، چشم است
چون زبان دل ما لال یکی باشد و بس
آن یکی نیست به غیر از تو که دلدار منی
میل من، در پی امیال یکی باشد و بس
#محمد_رضا_قاسمیان
#بداهه_سرایی_ادیبانه
۱۴۰۴/۰۵/۰۷