از نسیم عشق، دیدم دل مصفا میشود!
پیر باشی یا جوان، با عشق، غوغا میشود
ای که در صندوق میگردی و در معدن! ولی
در درون سینه حتی گنج، پیدا میشود
میشود از خواستن، درس توانستن گرفت
از میان سنگ، گاهی گل، شکوفا میشود
گه به آدم روی میآرَند، سیل جمعیت
در میان جمعیت هم، گاه تنها میشود
کارها آسان شود با مهر ورزیدن، بلی
زود تسلیم محبت، قلب شیدا میشود
لحظههای خوش به دست خویش باید آفرید
چون بساط عیش اگر خواهی، مهیّا میشود
#محمد_رضا_قاسمیان
#بداهه_سرایی_شعر_سه_نقطه
۱۴۰۴/۰۲/۳۱
از همان روزی که در عشقت، گرفتاریم ما
همچنان از بادهی عشق تو سرشاریم ما
روزها مانند مجنونیم و سخت آوارهات
سر به بالین غمت، هر شب چو بگذاریم ما
ما فقط از تو تمنّای وفا داریم و بس
لحظهای دل را به غیر از تو که نسپاریم ما
در مسیر عاشقی، گشتیم ما سربار تو
کاش! میشد باری از دوش تو برداریم ما
جان ندارد قابلی، ای جان ما قربان تو!
نازنینا! ناز کن با جان، خریداریم ما
سایهات، ای سرو من! هرگز مکن از ما دریغ
پیش تو ای گل! اگرچه همچنان خاریم ما
درد ما را میکنی روزی مداوا با وصال
شکر لله دلبری درد آشنا داریم ما
#محمد_رضا_قاسمیان
#بداهه_سرایی_شعر_سه_نقطه
۱۴۰۴/۰۳/۱۰
شکرُ لِلَّه! یاوری همچون خدا داریم ما
در غریبآباد دنیا، آشنا داریم ما
گر چه هر جا بنگری، عالم بوَد پر خار و خس
گلشنی لبریز، از عشق و صفا داریم ما
دردها داریم اگر از هجر جانفرسای یار
باز با امّید وصل او، شفا داریم ما
جلوهای دارد دماوند از شکوه صبر ما
آری! آری! چون به عهد خود وفا داریم
نیست ما را وحشت از جادوی فرعون زمان
تا که موسای کلیمی، با عصا داریم ما
کی سپهر جان شود تاریک!؟ ای دل! «لاتَخَف»
تا به مصحف، سورهی «شَمسُالضُّحیٰ» داریم ما
هیچ بن بستی نباشد، در مسیر زندگی
روشن است آفاقمان، وقتی تو را داریم ما
#محمد_رضا_قاسمیان
#بداهه_سرایی_شعر_سه_نقطه
۱۴۰۴/۰۳/۱۰
من که عمریست چنان عاشق دلبر شدهام
که دگر از همه عشّاق جهان، سر شدهام
بیتو چون هدهد در چنگ عقابم، بنَگر
مثل نقّاشی خطخط، روی دفتر شدهام
من چه آزاد بمانم، چه اسیر قفست
صید دام تو دگر، مثل کبوتر شدهام
چشمهی آب حیاتی، ز تو جان دارم و بس
بیتو زودست، ببینی، گل پرپر شدهام
شیشهی عمر مرا، داده به دست تو، خدا
بشْکند زود دلم، بیتو مکدّر شدهام
بگْذری و بگذاری که...! مگر میگذرد!؟
به گمانت که برای همه، معبر شدهام!؟
چتر لطفت، صنما! از سر من، باز مگیر
زیر باران بلا، بیتو چنین، تر شدهام
#محمد_رضا_قاسمیان
#بداهه_سرایی_شعر_سه_نقطه
۱۴۰۴/۰۳/۱۴
هر گز نشود عاشق، قلبی که شد افسرده
کاری نبُوَد، هرگز، مغزی که ترَک خورده
عشق تو چنین ما را تا دامن صحرا برد
تا سینهی دریا گاه، مانند بلم، برده
جان گیرم و برخیزم، از شوق نگاه تو
از یُمن نفسهایت، زنده میشود، مُرده
تو ماهتر از ماهی، روشنگر هر راهی
بیچهرهی ماهت، من، فانوسم و پژمرده
ای کاش! بپرهیزند از گفتهی بیمورد
از گفتهی بیجا شد، ای بس! که دل آزرده
از کودکیام دارم ـ هر چند که میدانی ـ
بس خاطرهها با تو، ناگفته و نشمرده
بال و پر پروازم! تنها به تو مینازم
بیتو چه کنم دیگر با این دل آزرده!؟
#محمد_رضا_قاسمیان
#بداهه_سرایی_شعر_سه_نقطه
۱۴۰۴/۰۳/۲۱
ای پرچم سه رنگ! ای اعتبار ما!
ای مظهر شکوه! ای اقتدار ما!
نفرین بر آن که زد، شعله به دامنت!
افتد به دامنش، پیوسته نار ما
ای تیغ آفتاب! از او بگیر نور
هر کس برون رود، از سایهسار ما
پهباد و موشک است آری جزای او
گر چپ نظر کند، بر این دیار ما
بشکست قلب ما، اهریمن از جفا
جاریست خون دل، از داغ یار ما
موشک شویم ما، بر قلب دشمنان
بادا نثار تو! دار و ندار ما
دارد عجب صفا! با هم یکی شدن
ما، در کنار تو، تو در کنار ما
ایران ما! بمان همواره سرفراز!
ای کوه استوار! ای افتخار ما
#محمد_رضا_قاسمیان
#بداهه_سرایی_شعر_سه_نقطه
۱۴۰۴/۰۴/۰۴
راحتی توأم است با سختی
زندگانی چه عالمی دارد!
شادمانی و غم فراوانند
هرچه شادی، به بر غمی دارد
هر دری تخته میشود روزی
بیخبر میشود ز تو دیگر
تا درِ خانهی خدا باز است
هیچ جایی مرو به جز این در
نه فقط دلربا بوَد نامت
کربلایت عجب صفا دارد!
بس که دل میبرد ز هر عاشق
هر دلی میل کربلا دارد
از غم روزگار، آزادم
تا به عشقت چنین گرفتارم
چه نیازی به دیگران ای یار!
تا زمانی که من تو را دارم
برف شادی دوباره میبارد
ابر غم دور میشود روزی
شام هجران، سحر شود، آری
میدمد صبح روز پیروزی
بار دیگر بیا و لطفی کن
ای نسیم سحر که میگذری!
یا بیاور خبر ز دلبر یا
با خودت میشود مرا ببری!؟
یاد تو با من است هر لحظه
خاطراتت، چقدر شیرین است!
با تو روزی گرفتهام عکسی
بهترین خاطرات من این است
در دل من همیشه میمانی
مثل کودک که دل به مادر بست
کاش! دائم کنار من باشی
همچنان مخلص توام، دربست
#محمد_رضا_قاسمیان
#بداهه_سرایی_شعر_سه_نقطه
۱۴۰۴/۰۴/۱۸
بیتو ما را دلبرا! این قدر، حیرانی، بس است
چون سر زلف تو ما را، این پریشانی، بس است
بیسروسامان عشقیم، ای سرو سامان ما!
یک نگاه از مرحمت، بر نابسامانی، بس است
جلوه کن در خلوت شبهای تاریکم، چو ماه
از فروغت تا شود عالم، چراغانی، بس است
ای سرآغاز خوش افسانههای عاشقی!
گر بوَد هر قصهای را با تو پایانی، بس است
با نسیم عشق، گفتا لالهای پرپر، چنین
عاشقی را گر تو چون ما، مرد میدانی، بس است
«فَاستَقِم» درس بزرگی بود و خوب آموختیم!
گر چراغ راه، خواهی، درس قرآنی، بس است
تا به هم ریزد نخ تسبیح وحدت را دگر
دم زند گر نامسلمان از مسلمانی، بس است
چنگ زن، بر ریسمان وحدت ای مرد خدا!
از برای تفرقه، وسواس شیطانی، بس است
ای بسا انسان که از کارش، پشیمان گشته است
یک زمان غفلت برای این پشیمانی، بس است
تا تهی گردد جهان از ظلم و پر از عدل و داد
یوسف زهرا!(عج) جهان را چون تو سلطانی، بس است
هدیهای در خور ندارم تا کنم تقدیمتان
نقد جانی مانده، گر با این غزلخوانی، بس است!؟
#محمد_رضا_قاسمیان
#بداهه_سرایی_شعر_سه_نقطه
۱۴۰۴/۰۴/۲۸
جابر! بیا که وقت زیارت، فرا رسید
بار سفر ببند، که غم، بیهوا رسید
ماه صفر رسید، بیا همسفر شویم
با اشک و آه و ناله، که وقت عزا رسید
شد رهسپار جاده، دلم، پابهپای تو
بنگر که از کجای سفر تا کجا رسید!
خون گریه کن، برای حسین(ع) آن شهید عشق
چون اربعین ماتم خون خدا رسید
شد اربعین و عقدهی دل، وا نمیشود
دست دعا برآر، که وقت دعا رسید
یاابنالحسن(عج)! به جدّ غریبت، بیا دگر
بنگر که کار ما به کجا از جفا رسید
#محمد_رضا_قاسمیان
#بداهه_سرایی_شعر_سه_نقطه
۱۴۰۴/۰۵/۰۴
ای سراپا حُسن و خوبی! مظهر یزدان ما!
نام و یادت ای هماره، مطلع دیوان ما!
فاش می گویم به دست آسان نیامد، عشق تو
لعل شد خون دلی، در سینهی سوزان ما
پر ستارهست آسمان چشم ما از دوریت
گوهر اشکی که باشد زینت دامان ما
گاه، اقیانوس آرامیم و گه طوفان خشم
تا به هم ریزد بساط کفر را ایمان ما
با یزیدیهای دوران، ما کجا سازش، کنیم!؟
خون ما گردد کفن، گر بر تن عریان ما
درس آزادی گرفتیم از حسین و کربلا
هست ایران حسین بن علی ایران ما
بیحضورت، هر چه گل، پژمرده شد، دیگر ببار
بر کویر دل، بهار و نمنم باران ما!
تا خرامان گردی ای سرو سرافراز چمن!
گشته پرپر لالههای سرخ در بستان ما
ما برای مقدمت، دل، آب و جارو کردهایم
پای بر چشمان ما بگذار، ای مهمان ما!
تا جهان روشن شود از جلوهی رخسار تو
سر برآور از افق، ای اختر تابان ما!
#محمد_رضا_قاسمیان
#بداهه_سرایی_شعر_سه_نقطه
۱۴۰۴/۰۵/۲۵
بیا از حق، بیاموزیم، درس مهربانی را
خداوندی که بخشیده به انسان زندگانی را
در این دنیا نبودیم و به ما بخشید، مادر را
به طفلی داد، از آغوش مادر، آشیانی را
پس از آن قلب پر مهر پدر را تکیهگاهی کرد
که با دستان پر مهرش، بسازد سایبانی را
پس از طفلی به ما آموخت، رسم کودکی کردن
به ما هم نوجوانی داد و بعد از آن جوانی را
زمین و آسمان را او مسخر کرده با لطفش
نشد از بندگان غافل، نه از مخلوق، آنی را
برای ما زمینیها نشان دادند، راه حق
رسولانی که آوردند دین آسمانی را
به ما گفتند بعد از مرگ، انسان! میشوی زنده
برای خود بساز امروز، عمر جاودانی را
به روی بندگان بگشود، راه توبه را از لطف
خدا آری به ما آموخت، رسم مهربانی را
#محمد_رضا_قاسمیان
#بداهه_سرایی_شعر_سه_نقطه
۱۴۰۴/۰۶/۰۱