eitaa logo
از سبوی عشق
245 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
141 ویدیو
22 فایل
#از_سبوی_عشق #اشعار #قصیده #غزل #ترکیب_بند #ترجیع_بند #قطعه #دو_بیتی #رباعی #مثنوی #سه_گانی #شعر_ولایی #شعر_مقاومت #سپید #سپکو #سروده #شاعر #محمد_رضا_قاسمیان #شهرستان_بشرویه #خراسان_جنوبی #عضو_جمعیت_شاعران_آزاد_ایران #تصاویر #کلیپ #مطالب_ارزشمند
مشاهده در ایتا
دانلود
شکوه و جلوه‌ی عشقی، چه باگهر باشی! فلک خمیده به پیشت، چه باهنر باشی! خوشا به حال خودم! قاصدک! تو را دارم برای من، چه قَدر خوب و خوش‌خبر باشی! چو مرغ بی‌پر و بالم، اسیر کنج قفس چه می‌شود که برایم تو بال و پر باشی؟ چه می‌شود که در این روزگار تلخی‌ها برای تلخی‌ کامم، کمی شکر باشی؟ اگر چه مایه‌ی هر درد سر شدم اما دگر مگو که برایم تو دردسر باشی ز پشت پرده‌ی غیبت، برآی، خورشیدم! به شام تیره‌ی غم، می‌شود سحر باشی؟ ۱۴۰۳/۰۸/۰۹
چون کبوتر در دلم، هر دم رهاتر می‌شوی در هوای پر زدن از من جداتر می‌شوی من به عشقت مبتلا هستم ولی می‌بینمت از من عاشق تو هر دم، مبتلاتر می‌شوی روز من را شب مکن با بی‌محلی‌های خود از من دلبسته چوُن بی‌اعتناتر می‌شوی!؟ شهره‌ی خوبان عالم در وفاداری تویی باز با این حال، دائم باوفاتر می‌شوی نیستم بیگانه اما وَه! چه ذوقی می‌کنم! آشنای من! چو با من، آشناتر می‌شوی عشق‌بازی می‌کنم وقتی که من با نام تو خاک را زر می‌کنی و کیمیاتر می‌شوی وَه! عجب لبخند می‌آید به لب‌های گلت این چنین در گلشن جان، باصفاتر می‌شوی من کویر تشنه‌ای هستم، تو دریای کرَم معدن جود و سخایی، با سخاتر می‌شوی!؟ ۱۴۰۳/۰۸/۲۳
ما را به درگاه خدا روی نیاز است هر کس که می‌آید به این در، سرفراز است ساقی بیا از باده پر کن جام ما را امشب که بر روی همه میخانه باز است هر سینه می‌بینم چنان آتشفشان است هر دل که می‌بینم پر از سوز و گداز است با این همه اندوه و داغ و درد و هجران جز درگه لطف خدا، کی چاره‌ساز است!؟ آری خدا، مانند مادر مهربان است مانند معشوقی که دائم دلنواز است با توبه گرد معصیت از دل بشوییم لطف خدا بسیار اگر اگه ز راز است ای کاش! طالع گردی ای خورشید ایمان! یلدای بی‌تو سخت دل‌گیر و دراز است ۱۴۰۳/۰۹/۲۸
ای دلبری که گشته دلم در مدار تو! صدها درود، از دل و جانم نثار تو وصف تو را شنیدم و عاشق شدم چنین چشمم تو را ندید و دلم شد دچار تو دل می‌بری به غمزه تو از عالمی، عجب! از ما سلام بر تو و بر اقتدار تو خوش می‌وزد به گلشن جان، عطر و بوی گل تا بر سرم فتاده چنین سایه سار تو خورده گره به زلف تو قلبم، عجیب نیست!؟ بیچاره دل، که گشته چنین بی‌قرار تو گر نیستم چو آینه در روبروی تو گَردی شوَم به شوق تو در رهگذار تو ای ماه پشت ابر! کجایی؟ طلوع کن ما مانده‌ایم و این دل چشم انتظار تو ۱۴۰۳/۱۱/۰۳
با تو طالع بشود شمس و قمر با لبخند می‌دمد در دل شب، صبح ظفر با لبخند تا به کی ناله و افغان کنم از هجرانت!؟ کاش! می‌شد که شود عمر به سر با لبخند عاشقی همسفری همچو تو را می‌خواهد بار بربند، بیا سوی سفر با لبخند دور تا دور سرم، درد و بلا می‌چرخد کی کنی از سر من، دفع خطر با لبخند!؟ گر چه ایام مرا تلخ‌تر از زهر بوَد خنده کن تا که شود همچو شکر با لبخند چشم من منتظر دیدن یک لبخند است وه! چه زیبا بشود دیده‌ی تر با لبخند! چقدر خنده به آن غنچه‌ی لب‌ می‌آید! می‌شود لطف کنی بار دگر با لبخند!؟ ۱۴۰۳/۱۱/۱۷
زده در دلم شکوفه، گل باغ آرزویی شده مات، گلشن جان، که رسد چه عطر و بویی!؟ شده زیر ابر پنهان، مه آسمان، ز خجلت که چنان تو را ندیده‌، تو چقدر ماهرویی! تو چنان که دلنشینی، ز فرشته برتری تو مگر اهل آسمانی؟ که چنین فرشته خویی! زده‌ام دلم به دریا، به امید دیدن تو چه خوش است با تو باشم! صنما! کنار جویی تو چنان که دلربایی، دل عالمی دخیلت که چگونه دل نبندد، چو منی به تار مویی!؟ من اگر کویر خشکم، که تو بحری و خروشان چه شود اگر کنم تر، ز شراب تو گلویی!؟ چقدَر نشسته بر دل، بنَگر غبار غم‌ها! چه شود غبار غم را اگر از دلم بشویی؟ بگذار کعبه‌ی دل، که کنم تو را زیارت که ز خون دل، گرفتم، ز فراق تو وضویی چه غمم که ره دراز و شده پُر ز سنگ خارا!؟ که بوَد به زیر پایم، چو حریر و پرّ قویی چقدر بنالم از غم، ز فراق روی ماهت!؟ نرسد چرا به جایی، نه دعا، نه های و هویی!؟ ۱۴۰۳/۱۲/۰۱
من کیستم؟ که با تو ز خود هم، فراترم در کسوت محبّ شما پر بهاترم من راضیم فقط به رضای تو آن‌چنان کز هرچه خلق، گشته رضا، من رضاترم آن سان که زلف را، بسپاری به دست باد وقتی اسیر زلف تو هستم، رهاترم ای با دلم، همیشه تو همراه و همسفر! حس می‌کنم که با تو ز خود آشناترم هر کس، دلش به عشق نگاری‌ست، مبتلا اما به درد عشق تو من، مبتلاترم فریاد بی‌صدای دلم را که بشنود!؟ از آن صدف که بسته لبش، بی‌صداترم چشم عطا به دست تو دارند اگر همه از هر فقیر، پیش تو شاها! گداترم هر بینوا، گرفته ز انفاس تو نوا لطفی نما که از همه من، بی‌نواترم ۱۴۰۳/۱۲/۲۲
کسی که برده ز قلب من اختیار، تویی چه بی‌قرار توام! چون مرا قرار، تویی چه قدر لاله دمیده به شوق دیدن تو! فدای قامت سروت! که سایه‌سار، تویی پر از ترنم شعری، پر از شکوفه‌ی عشق خجل شود ز تو گل، تا که گل عذار، تویی خزان، چگونه کند چپ، نگاه گلشن من!؟ گلم! شکوفه‌ی باغم! دمی بهار، تویی! دمی که فخر کند، حق به این چنین گهری همیشه بر سر من، تاج افتخار، تویی مرو ز پیش من ای آن که جان من به تنی! تویی، تو مایه‌ی شادی و غمگسار، تویی گدای کوی تو باشم، ز درگهت، نروم کسی که بر دل من، گشته شهریار، تویی ۱۴۰۴/۰۳/۰۱
چون قاصدک به هر طرفی تا که رو کنم با بازی نسیم، عوض، سمت و سو کنم آواره‌ام، به عشق تو هر صبح، با نسیم باید ز هر محله، گذر، کو به کو کنم گیرم سراغ روی تو ای ماه! از کجا!؟ تا کی؟ چگونه تو را جستجو کنم؟ تا کی حدیث عشق تو گویم به هر کسی!؟ این شرح را، برای همه موبه‌مو کنم!؟ ای کعبه‌ی وصال! به شوق نماز عشق تا کی به خون دیده و این دل، وضو کنم!؟ ما را نماند، طاقت هجران روی تو تا کی تو را ز درگه حق، آرزو کنم!؟ گفتی که جمعه وعده‌ی دیدار ما، بیا با چشم خود چگونه تو را روبرو کنم!؟ ۱۴۰۴/۰۳/۰۸
به روی شانه‌ی قلبم اگر چه کوه غم است به شوق دیدن همچون تویی، هنوز کم است دلم نخواست که بی‌تو نفس کشم یک دم نفس کشیدن من، مدح یار، دم به دم است چگونه دیده ندوزم به ماه انور تو!؟ که مست باده‌ی تو دیدگان جام جم است بیا که حُرمت ایران، چو جان نگه داریم چرا که کشور ایران، خودش، حرم است مباد پا بگذارد به روی لاله، کسی چرا که خون شهیدان همیشه محترم است وفا کنیم و دل و جان کس، نیازاریم که بدترین گناهان، به دیگران ستم است کرَم نما و مران از درت، مرا، صنما! مگر که رسم کریمانه‌ات، به جز کَرَم است!؟ ۱۴۰۴/۰۳/۲۲