eitaa logo
از سبوی عشق
245 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
141 ویدیو
22 فایل
#از_سبوی_عشق #اشعار #قصیده #غزل #ترکیب_بند #ترجیع_بند #قطعه #دو_بیتی #رباعی #مثنوی #سه_گانی #شعر_ولایی #شعر_مقاومت #سپید #سپکو #سروده #شاعر #محمد_رضا_قاسمیان #شهرستان_بشرویه #خراسان_جنوبی #عضو_جمعیت_شاعران_آزاد_ایران #تصاویر #کلیپ #مطالب_ارزشمند
مشاهده در ایتا
دانلود
عاشقم، با سوز دل، از هجر دلبر می‌نویسم در خمارم هردم از ساقی و ساغر می‌نویسم از بهارانی که آماج خزان گردید، روزی از لهیب آتش و از نخل بی‌سر می‌نویسم می‌کنم یاد از یلانی صف‌شکن در وادی طف از غم افتادن سرو و صنوبر می‌نویسم از جفای کوفیان در حق ثاراللّٰه گویم از حسین(ع) آن سید و سالار و سرور می‌نویسم ارباّ اربا گشت جسم اطهر شهزاده اکبر تا قیامت از غم جان‌سوز اکبر می‌نویسم باز هم از ساقی از لب تشنگان یعنی اباالفضل از علمدار و سپهسالار لشکر می‌نویسم گوش تا گوش علی شد پاره با تیر سه شعبه از جفای حرمله بر حلق اصغر می‌نویسم از قفا در قتلگه، رأس حسین از تن جدا شد از جنایاتی که کرد آن شمر کافر می‌نویسم هم به چشم خویش داغ نور چشمان، دید زینب(س) هم اسارت، دید از آن از صبر خواهر می‌نویسم پایمال سم اسبان، لاله‌های کربلا شد تا ابد از لاله‌های سرخ پرپر می‌نویسم آه! یا صاحب زمان(عج) من هم‌نوا با داغ‌هایت با دلی خونین و با این دیده‌ی تر می‌نویسم ۱۴۰۳/۰۴/۲۳
کنمت مدح، خدایا! که سزاوار ثنایی همه مخلوق تو هستیم و تو هستی که خدایی تو سلامی، تو کلامی، تو خداوند به نامی تو همان آب حیاتی، که پر از عشق و صفایی تو نه زاده شده‌ای از کس و کس از تو نزاده همه جا هستی و عالم همه حیران که کجایی!؟ تویی آن خالق یکتا که تو را نیست مثالی به قدَر بوده مدبّر، تو خداوند قضایی ازلی بوده و هستی، ابدی بوده و باشی همگی اهل فنا و تو فقط اهل بقایی همه عدلی، همه دادی، ز تو هر توشه و زادی تو همان منبع جودی، تو همان کان سخایی همه محتاج عطایت! همه مشتاق لقایت! تو درِ رزق، گشودی، تو درِ فضل، گشایی همه رنجم، همه دردم، بنگر چهره‌ی زردم تو که بر درد دل خسته‌ی مجروح، دوایی! منگر بار گناهم، منگر روی سیاهم ز کرَم کن تو نگاهی، که خودت گنج عطایی تو شدی راهنمایم! مکن از خویش جدایم به همان جا برسانم که خودت نیز رضایی ۱۴۰۳/۰۴/۲۹
دارم به سپهر دل خود، ماه، چه ماهی! دل می‌برد از سینه‌ی هر کس به نگاهی روشنگر راهم بوَد آن ماه شب افروز با بودن آن ماه، کی افتیم به چاهی!؟ در هر غم و اندوه، بوَد سنگ صبورم چون کوه برایم بوَد او پشت و پناهی دشت دل من شاد شود، شاد! ز یادش بر قلب من از غصه بتازد چو سپاهی ای کاش! که از دور تماشا کند آن ماه کز دوری‌اش از سینه بلند است چه آهی! تا کی ز فراقش ز جگر آه برآرم!؟ باید بروم بهر وصالش ز چه راهی!؟ تنگ است برایش به خداوند، دل ما ای کاش! که از پرده برون آید الهی! ۱۴۰۳/۰۵/۰۷
آه! ای پاییز غم! دیگر به بستان برنگرد دشمن سرسخت گل‌های بهاران! برنگرد این کویر خشک را، داغ غم باران توست سوی من ای ابر! جز همراه باران برنگرد پس به کام ما چرا، هرگز نمی‌چرخی، فلک!؟ از تو دلگیرم، دگر ای شام هجران برنگرد صید قلبم کردی و از روی عاشق، رد شدی آه! ای آهوی وحشی بیابان! برنگرد رو به سوی التیام است اندک‌اندک زخم دل ای طبیب درد من! جز بهر درمان برنگرد ای که جان هستی برای پیکر بی‌جان من! تا نگیرد این گدا، از شاه، دامان برنگرد ۱۴۰۳/۰۶/۰۲
لب‌تشنه‌ام، غیر از لبت، امّید آبم نیست دوری مکن از من که دیگر صبر و تابم نیست با آتش هجران، مسوزان قلب عاشق را سوزنده‌تر از دوریت، رنج و عذابم نیست ای آشنا! داری خبر از حال چشمانم!؟ بیگانه می‌داند که دیگر وقت خوابم نیست این چشم‌های تشنه‌ام را تشنه‌تر کن باز از ناز چشمانت، که غیر از این شرابم نیست یادت چو روشن می‌کند همواره قلبم را در آسمان دل، چگونه ماهتابم نیست!؟ امروز و فردا کردنت، از حد فراتر شد از بس که وعده داده‌ای، دیگر حسابم نیست ای گل! بیا تا با تو برگردد بهارانم صدها سلامم را یکی آخر جوابم نیست!؟ ۱۴۰۳/۰۶/۲۸
دست پرمهرت بکش، بر سر، دل پر درد را گرم کن با جلوه‌ات، این عاشق دلسرد را با محک آسان مطلا را شناسند از طلا لیک سخت است آزمودن، مرد، از نامرد را مدعی را باز هم در کوره‌ی عشقت، بسوز یوسفا! هرگز زلیخا نشمری، هر فرد را باز هم دستی بگیر از لطف این افتاده را ده پناهی از کَرم، این عاشق شبگرد را مهر من! تا کی کنی پنهان رُخت را پشت ابر؟ با فروغت، سرخ کن، این چهره‌های زرد را ۱۴۰۳/۱۰/۲۸
ندارد آسمان ماهی به این خوبی و زیبایی خجل گردد اگر بیند، رُخت را ماه، رؤیایی گل از رُخسار تو برده به ارث این رنگ و بوها را کجا چون قامتت سروی کند این سان دل‌آرایی!؟ چه صیادی که با مژگان کند صید هزاران دل! چه نازی می‌کند آن نرگس زیبای شهلایی! از آن روزی که مرغ دل هوایت کرد و دل بردی زدم دل را به دریای غمت چون مرغ دریایی نه تنها برده‌ای از من دل و مجنون خود کردی هزارانند مجنونت، که تو لیلای لیلایی برای دیدنت ای ماه من! دلتنگ دلتنگم ز پشت پرده یک دم می‌شود دیگر برون آیی!؟ ۱۴۰۳/۱۰/۳۰
از سردی هوای زمستان، دلم گرفت از این هوای ابری و باران، دلم گرفت چون شب بوَد بدون تو ای ماه! روز من همچون دم غروب غریبان، دلم گرفت از هر کسی و هر چه ندارد نشان تو از این دلم گرفته و از آن، دلم گرفت تا کی بگو و از که بگیرم نشان تو!؟ از هر چه کوه و بحر و بیابان، دلم گرفت جانان من! که پیکر من را تویی چو جان! از پیکری که نیست در آن جان، دلم گرفت یعقوب‌وار، ضجه زنم، از فراق یار یوسف! بیا که بی‌تو ز کنعان، دلم گرفت ۱۴۰۳/۱۱/۲۱
ویروس عشق را نه به هرکس، سرایتی است درد من و دوای تو، آن هم، حکایتی است از ظنّ خویش، هر که به معشوق، بنگرد ما را هم از جمال تو جانا! روایتی است دل بستنم، به زلف تو از پیشِ من، نبود از جانب تو بود، که ما را هدایتی است شکر خدا که شهد ولایت، چشیده‌ایم ما را چه غم!؟ که دشمن‌مان را سعایتی است هرگز مباد! آن که بیفتم، ز چشم تو ما را به یک نگاه، ز سویت، کفایتی است چشم طمع، به دست کسی دوخت، هر کسی ما را به دست‌های تو چشم عنایتی است ۱۴۰۳/۱۲/۱۳
مرا ایام خوش، یاران! فقط وقت جوانی بود که اندامم چنان سرو و به بازویم توانی بود نه موهایم چنان دندان، سپید و رنگ و رو رفته نه پژمرده، گل رویم، نه قدّ من کمانی بود نه از سختی‌ خبر می‌شد، نه غم‌ها کارگر می‌شد من و دلبر کنار هم، چه یار مهربانی بود! نه رنجی بود از سرما، نه سوزی بودی از گرما که تاج گل، به سرهامان، شبیه سایبانی بود بهاری بود، بی‌پاییز و گلزاری خیال انگیز چو بلبل، در کنار گل، مرامم، نغمه خوانی بود جوانی، هدیه‌ی حق، بود و قدرش را ندانستم برفت از کف، برایم گر چه نیکو ارمغانی بود ۱۴۰۳/۱۲/۲۴
هر گل، که نه عاشق نگار من و توست در گلشن جان، همیشه خار من و توست ای سرو! بیا، وقت خرامان شدن‌ست با آمدنت، فصل بهار من و توست
عالم، همه در کف نگار من و توست عشقی که فقط دار و ندار من و توست در گلشن زندگی، صفا دارد گل در دیده، اگر چه گاه، خار من و توست از سینه‌ی کوه، شعله، برمی‌خیزد در سینه، نهان، چرا شرار من و توست!؟ همچون شب قدر است، بدان قدرش را یاری که همیشه در کنار من و توست از چهره، نقاب، می‌شود برداری!؟ این لحظه که ماه، پرده دار من و توست تا چند، دم از امشب و فردا بزنی!؟ وقتی که همین لحظه قرار من و توست ۱۴۰۴/۰۱/۰۲