سلام بر تو که عشقم تویی، همه چیزم!
سلام بر تو که از بادهی تو لبریزم
صبا چو بوی تو میآورد، شوَم مستت
چگونه در سر زلف تو دل، نیاویزم!؟
چه غم که شب بکَشد چتر ظلمتش بر سر؟
به یاد روی تو هر بامداد، برخیزم
تو شمع جان منی، من به سان پروانه
به شوق جلوهات از سوختن، نپرهیزم
تو در خیال منی، روبروی من، اینجا
به چشمهای تو من خیره، پشت این میزم
تمام هستی من هستی و به جز این نیست
بخوان فدای تو، این نامههای ناچیزم
بیا حماسهی جاوید تا ابد، ای عشق!
که من، به پای تو جانانه! جان خود ریزم
#محمد_رضا_قاسمیان
#از_سبوی_عشق
#گروه_ادبی_روجا
۱۴۰۲/۰۳/۲۸