رفاقت با شهدا
سخنانحضرت آقا درمورد شهیدان #مهدے_باڪرےو#قاسم_سلیمانے :
«در بین شهدا بعضے از آنهاشهیدپرور بودند.🌸🍃
در واقع مےتوان گفت آنها سیدالشهدا بودند. اعتقاد ما این است ڪه شهیدباڪرے سیدالشهداے لشڪر عاشورا بود....🌸🍃
و شهیدسلیمانے هم سیدالشهداے مقاومت است.
سیدالشهدا شدن این عزیزان هم بهخاطر فرماندهےشان نبود. 🌸🍃
از زمانےڪه جنگ هشت سال دفاع مقدس شروع شد، شهید آقا مهدےباڪرے از یڪ خمپاره زدن در جنگ شروع ڪرد.🌸🍃
اما آقا مهدے در بین رزمندگان صاحب سبڪ و صاحب ادبیات بود...
باڪرے فرد نبود، بلڪه ادبیات بود.🌸🍃
با تمام رفتار، گفتار، حرڪات، سڪنات و برخوردهایش همواره شهید تربیت مےڪرد. و این دقیقاً در حاج قاسم هم بود....»🌸🍃
#خدایاعاشقمڪنهمچونشهدا♥️
🥀🥀🥀🥀🥀
🕊 @baShoohada 🕊
🌷رشته نور🌷
مدتی قبل از شهادت غلامعلی ، او را در حرم امام رضا(ع) دیدم.
از حرم که بیرون آمد وجد و نشاط خاصی داشت .
جلو رفتم و با او درباره ی مجلس ماه محرم صحبت کردم.
چیزی تا محرم نمانده بود.
✳️غلامعلی لبخندی زد وگفت: « تا ماه محرم ، مرغ از قفس پریده ...!»
بعد از شهادتش ، غلامعلی را در خواب دیدم .
✅گفت : « رشته نوری از سوی آستان ابا عبدالله(ع) وجود من و قبر مرا روشن کرده ...»
💐شاعر و مداح اهل بیت (ع) شهید غلامعلی رجبی به روایت حجت الاسلام حاج شیخ حسین انصاریان
📚برگرفته از کتاب کبوتران حرم اثر گروه شهید هادی .
🥀🥀🥀🥀🥀
🕊 @baShoohada 🕊
🌸دفترچه سفید🌸
دفترچه کوچکی همیشه همراهش بود. بعضی وقت ها با عجله از جیبش در می آورد و علامتی در یکی از صفحات می گذاشت. می گفت:"اشتباهاتم رو توی این دفتر علامت می زنم". برایم عجیب بود که محمد رضا -اسوه ی تقوا و اخلاق بچه ها- آنقدر گناه داشته باشد که برای کم کردنش مجبور باشد دفتری کنار بگذارد.
چند روز قبل از شهادتش به طور اتفاقی دفترچه اش را نگاه کردم. خوب که ورق زدم دیدم بیشتر صفحات دفتر،مثل قلب محمدرضا سفیدِ سفید است.
شهید محمد رضا ایستان 🌷
شادی روح امام و شهدا صلوات🌷
🥀🥀🥀🥀🥀
🕊 @baShoohada 🕊
رفاقت با شهدا
نام و نام خانوادگی: هادی باغبانی
تاریخ تولد: ۱۵/۶/۱۳۶۲
محل تولد: روستای دار بدین روشن بهنمیر، از توابع شهرستان بابلسر
تاریخ شهادت: ۲۸/۵/۹۲
محل شهادت: دمشق
آرامگاه: گلزار شهدای امامزاده ابراهیم (ع) بابلسر
تحصیلات: کارشناسی ارتباطات اجتماعی دانشگاه آزاد اسلامی تهران واحد بوعلی
پیشه: کارگردان و مستندساز
تعداد فرزندان: یک فرزند دختر به نام رضوانه
شهید هادی باغبانی در سال هزار و سیصد و شصت و دو در روستای دار بدین روشن بهنمیر، از توابع شهرستان بابلسر متولد شد. وی فرزند سوم خانواده بود. پدرش که کارمند راهآهن بوده بعد از تولد هادی، به بندر ترکمن منتقل شد و هادی دوران کودکی خود را تا شش سالگی در بندر ترکمن گذراند.
پس از انتقال پدر به فیروزکوه، هادی درسش را در فیروزکوه ادامه داد و پس از پایان دوره متوسطه، در رشته حسابداری در دانشگاه فنی کرج پذیرفته شد اما پس از مدتی تغییر رشته داده مدرک کارشناسی در رشته ارتباطات اجتماعی را از دانشگاه بوعلی تهران اخذ کرد.
علاقه هادی به هنر و بهخصوص مستندسازی موجب شد که به این راه کشیده شود. او سابقه چند سال فعالیت مستندسازی در حوزه هنری، روایت فتح و صداوسیما داشت و این سالها با اتحادیه رادیو تلویزیونهای اسلامی همکاری میکرد.
پدر این شهید بزرگوار بعد از بازنشستگی به اتفاق خانواده به بابلسر عزیمت کرد اما هادی برای کار و تحصیل در تهران ماند. شهید باغبانی، در سال هزار و سیصد و هشتاد و هشت ازدواج کرد که حاصل این ازدواج یک دختر به نام رضوانه است که در هنگام شهادت پدر تنها سه سال داشت.
شهید هادی باغبانی، خبرنگار و مستندسازی بود که از ابتدای نبرد سوریه به همراه یک گروه از مستندسازان ایرانی برای ثبت دقیق جنایات سلفیها و تکفیریها در این کشور حضور پیدا کرده بود، در تاریخ بیست و هشت مرداد نود و دو، در آخرین جنایت گروههای تروریستی مخالفان حکومت بشار در درگیریهای مناطق حاشیهای دمشق توسط تروریستهای تکفیری جبهه النصره به شهادت رسید.
پیکر مطهر شهید هادی باغبانی ابتدا در تاریخ سی مرداد نود و دو، در محل سکونت سابق وی در محله حکیمیه تهران و سپس در تاریخ سی و یک مرداد سال نود و دو، در زادگاه وی، شهرستان بابلسر و با حضور گسترده و حماسی امت حزبالله تشییع و در گلزار شهدای امامزاده ابراهیم (ع) این شهرستان به خاک سپرده شد.
🥀🥀🥀🥀🥀
🕊 @baShoohada 🕊
#وصیت_شهدا
|فَـرازے از وصـیـتنـامہ #شهیدهمت
📌مَـن زندگـے را دوسـتدارم، وݪـے نـہ آنقدر که #آلودهاش شَـوم و خویشتن را #گُـم و فراموش ڪـنَـم 🚧
#علـےوار زیسٺـݩ و علـےوار #شهید شُـدݩ #حسینوار زیـستَـݩ و حسینوار شہـیـد شـدن را دوسـٺ مـےدارم
#شهیدحاج_محمدابراهیم_همت
🥀🥀🥀🥀🥀
🕊 @baShoohada 🕊
✨﷽✨🖕🖕🖕🖕🖕
💠 خاطرهای از شهید رجایی 💠
✍️ شهید رجایی یتیم بود، بزرگ شد، در تهران با یک کسی برای خرجی شان دوره گردی می کردند، یعنی با دوچرخه قراضه یک چیزی در بازار تهران می خریدند، در کوچه پس کوچه ها، محله فقرا، می فروختند. شریکش برای من گفت!!! یک سال با یک دوچرخه قراضه با شهید رجایی قبل از اینکه معلم شود کار می کردیم، بعد از یک سال هشت هزار تومان گیرمان آمد. شهید رجایی گفت: تو شش تا بچه داری، شش تومان تو بردار، من فعلا دو تا بچه دارم، دو تومانش را من برمی دارم. چه زمانی از این دو تومان گذشت؟ آن زمانی که با دو تومان می شد تهران یک قطعه زمین خرید، الان با چند ده میلیون هم زمین گیرت نمی آید، اصلا رجایی روحش بزرگ بود. یتیم بود، اما بزرگ بود، یک لحظه از دو هزار تومان گذشت. و آدم هم هست اگر یک جعبه گز می خواهد بدهد به یک کسی، نصف روز فکر می کند. دو تا خودنویس در جیبش هست، یکی را می خواهد بدهد به کسی، یک ربع فکر می کند، بدهم؟ ندهم؟ نکند بدهم پس ندهد. . .
💥آن وقت این مرد بزرگ، زمانی که به عنوان رئیس جمهور ایران رفت در سازمان ملل سخنرانی كند كارتر رئیس جمهور آن زمان آمریكا از او وقت ملاقات خواست، این معلم ایرانی به او اجازه ملاقات نداد، این عزت است که در سایه ایمان به خدا به دست می آید.
📚سخنان آقای قرائتی
🥀🥀🥀🥀🥀🥀
🕊 @baShoohada 🕊