eitaa logo
رفاقت با شهدا
3.8هزار دنبال‌کننده
3.3هزار عکس
677 ویدیو
15 فایل
بِســـمِ الله الرّحمـــنِ الرّحیـــم أُوْلَئِکَ الَّذِینَ امْتَحَنَ اللَّهُ قُلُوبَهـمْ لِلتَّقـوَی آن‌ها کســانی‌اند که خدا قلب‌هاشان را برای تقـــوا امتحان کرده🕊 تأسیس1399/2/25
مشاهده در ایتا
دانلود
رفاقت با شهدا
داستان زندگی طلبه شهید علی مهدی حسین پور
🍃🍂🍁🍃🍂🍁 🍂🍁🍃 🍃🍂 🍁 3⃣1⃣ مانماز جماعت را ميخواستيم داخل سنگر برگزار کنيم. خيلي علاقه داشتم که علي عباس امام جماعت ما شوند و به او اقتدا کنيم. ولي با حجب حيايي که ايشان داشت به هيچ عنوان قبول نکرد. متانت خاصي داشت. در چهره شان همه خوبيها را ميديديم. خوشحال بوديم که در کنار ايشان، يک زماني و در يک سنگر و يک جبهه خدمت کرديم. هميشه در برابر دوستان از حق خودش ميگذشت، حتي اگر حق با ايشان بود. بعداً اگر اطرافيان ميفهميدند که حق با اوست بيشتر به او ايمان مي آوردند. يک شب که بيشتر بچه ها حالت مسموميت برايشان پيش آمده بود و توانايي نگهباني نداشتند، به اجبار خودم حدود بيست ساعت سر پست بودم. چهار و نيم صبح برگشتم سنگر، ديدم همه خواب هستند ولي عباس در حال نماز خواندن است. نمازش که تمام شد نگاهي به من کرد و به حالت شرمندگي سرش را پايين انداخت. گفتم: چي شده چرا ناراحتي؟ گفت: من ديشب تا صبح استراحت ميکردم ولي تو داشتي نگهباني ميدادي. به او گفتم دست خودت که نبود، نميتوانستي. عباس چند روزي به من ميگفت: بايد ديِني که نسبت به شما دارم را ادا کنم. آقاي اسلام دوست ميگفت: نوبت علي عباس بود که در بيرون سنگر نگهباني دهد. نگهباني به اين صورت بود که بچه ها تا صبح دو ساعته و شيفتي نگهباني ميدادند، ولي آن شب علي عباس و يکي ديگر از رزمنده ها تا موقع سحر خودشان نگهباني دادند و بچه هايي که نوبتشان بود را بيدار نکردند و از خوابشان گذشتند . فرداي همان شب تقريباً ساعت 3 بعدازظهر که کمکهاي مردمي رسيد و آنها را تقسيم کردند. علي عباس و همان رزمنده که شب تا سحر را نگباني دادند، چيزي از آن کمکها نخوردند! آنجا فهميدم که روزه گرفته اند. آقاي سپهوند ميگفت: يک شب بيرون سنگر رفتم، ديدم پشت سنگر، علي عباس چفيه اش را پهن کرده و دارد نماز شب ميخواند. او حال عجيبي داشت. گرم راز و نياز بود. او در کنار سنگر جوري نماز ميخواند که زياد جلوي ديد ديگران نباشد و براي بچه ها مزاحمت ايجاد نشود. ديدم دارد راز و نياز ميکند. من هم به داخل سنگر آمدم. خيلي تحت تاثير او قرار گرفته بودم. از آن به بعد سعي کردم مانند او باشم. مدتي بعد يکي از رزمنده ها پيشم آمد و گفت: آقاي حسين پور به من پول کرايه داده تا به مرخصي بروم. ميخواهم ببرم به او پس دهم. وقتي که پيشش رفت، علي عباس گفته بود من همين جوري به شما پول دادم. همه با هم برادريم و براي يک آب و خاک داريم تلاش ميکنيم. 🍁🍃🍂🍁🍃🍂🍁🍃🍂🍁🍃🍂 🥀🥀🥀🥀🥀🥀 🕊 @baShoohada 🕊
رفاقت با شهدا
داستان زندگی طلبه شهید علی مهدی حسین پور
🍃🍂🍁🍃🍂🍁 🍂🍁🍃 🍃🍂 🍁 4⃣1⃣ مرتب جبهه ميرفت و بر ميگشت. نميدانم چرا سال 1362 با رزمندگان تيپ وليعصر (عج )خوزستان راهي مناطق عملياتي شد! او در جمع رزمندگان خوزستاني حضور داشت تا اينکه زمزمه عمليات، در اواخر همان سال در همه جا پيچيد. يک عمليات فريب در چزابه آغاز شد و بلافاصله عمليات عظيم خيبر آغاز گرديد. جالب است که پنج برادر در منطقه عملياتي حضور داشتيم اما از يکديگر بي خبر بوديم! همه ما در عمليات حضور داشتيم و بعد از عمليات خبردار شديم که علي عباس بار ديگر از ناحيه هردو پا مورد اصابت ترکش قرار گرفته. اين بار او را به اصفهان منتقل کرده بودند. يکي از دوستان من، موضوع را متوجه شد و به من خبر داد. براي ملاقات او از منطقه راهي اصفهان شده و بعد راهي خرم آباد شديم. پدر هم مثل ما خيلي علي عباس را دوست داشت. مدام در درون خود با پدر صحبت ميکردم. با خودم فکر کردم که اين خبر را چگونه به پدر بدهم. بالاخره خود را به پدر رساندم. وقتي ميخواستم مقدمه چيني کنم و خبر را به پدر برسانم، متوجه شدم که پدر از اين قضيه خبر دارد. بعد از مدتي علي عباس را به خانه آوردند. دو ماه در خانه بستري بود. اين زمان بهترين فرصت براي درس خواندن و آمادگي براي کنکور بود. از طرفي امتحانات خرداد ماه سال آخر دبيرستان هم در پيش بود. خرداد سال 1363 ديپلم خودش را با معدل بالا گرفت. بعد هم در کنکور دانشگاه شرکت کرد. براي انتخاب رشته خيلي حساس بود. درباره ي رشته ها با وسواس و دقت بررسي کرد. او براي آزمون سراسري خيلي مطالعه کرد و در کنکور رتبه خوبي آورد. اولين انتخاب دانشگاهي اش قبول شد. عجيب است. کسي که بيشتر وقت خود را در جبهه بود با رتبه 112 در رشته الهيات دانشگاه رضوي مشهد قبول شد. آن زمان اولين دوره دانشگاه رضوي مشهد بود که او هم جزو برترين دانشجويان انتخاب شد. پدرم تعريف ميکرد و ميگفت: علي عباس از بچگي ارادت عجيبي به امام رضا (ع)داشت. اولين باري که با خانواده به مشهد رفتيم، جلو رفت و ضريح را در آغوش گرفت. من از اين بابت خيلي خوشحال بودم. وقتي برگشتيم پسرم با همه درباره ي امام رضا (ع)صحبت ميکرد و ميگفت: من ضريح را در آغوش گرفتم. علي عباس از کودکي به امام رضا (ع) ارادت خاصي داشت. براي همين از خدا خواسته بود در کنار امام رضا (ع) به دانشگاه برود. گويي اين عشق و علاقه دوطرفه بود. امام رضا (ع)هم نظر و عنايت خاصي به ايشان داشت. او توانست در جايي به تحصيل بپردازد که هر روز به زيارت محبوب دلها برود. يکي از دوستانش بعدها تعريف کرد که در زمان دانشجويي اتاق خوابگاه علي عباس رو به گنبد امام رضا (ع)بود. او هر شب رو به گنبد با امام صحبت ميکرد. ما هم خوشحال از اينکه علي عباس بالاخره مشغول به تحصيل شد و ديگر فرصتي براي آمدن به جبهه نخواهد داشت. اما زهي خيال باطل! 🍁🍃🍂🍁🍃🍂🍁🍃🍂🍁🍃🍂 🥀🥀🥀🥀🥀 🕊 @baShoohada 🕊
رفاقت با شهدا
داستان زندگی طلبه شهید علی مهدی حسین پور
🍃🍂🍁🍃🍂🍁 🍂🍁🍃 🍃🍂 🍁 5⃣1⃣ رزمندگان لرستاني در تيپ 57 حضرت اباالفضل (ع) حضور داشتند. علي عباس به خاطر مشغله در شهر و دانشگاه، زماني به تيپ مي آمد که عمليات بود و همراه رزمندگان شرکت ميکرد. او به اين اميد مي آمد که در صحنه رزم حضور داشته باشد. هميشه در عملياتها بود، اما متأسفانه در عمليات بدر حضور نداشت. خوب به ياد دارم که ايشان خيلي از اين قضيه ناراحت بود که نتوانسته در عمليات شرکت کند. علت عدم حضور در عمليات اين بود که تيپ 57 در زمان عمليات، در منطقه پدافندي موسيان مستقر شده بود. علي عباس هم در آنجا بود. آن زمان اواخر سال 1363 و اعزام چهارمش بود. يك روز خوب به رفتار و اخلاق برادرم خيره شدم. خيلي مرد شده بود. احساس ميکردم اگر ايشان بماند براي آينده کشور خيلي بهتر است. خيلي ميترسيدم که ايشان به خط مقدم برود. روحيات و برخورد او طوري بود که در اخلاق و رفتار ما تأثير مثبت داشت. با اينکه برادر بزرگترش بودم اما هميشه انتظار نصيحت از او داشتيم. باور کنيد روح ملکوتي داشت. مدت کوتاهي در تيپ 57 در موسيان در خدمتش بودم. خيلي اصرارداشت به گردانهاي عملياتي برود و عازم خط مقدم شود. چند روزي بود که خبر عمليات بدر را از راديو اعلام کرده بودند، از اينکه نميتوانست در عمليات شرکت کند خيلي ناراحت بود. ديدم ناراحت است، با موتور به سراغش رفتم و سوارش کردم. من چون در واحد اطلاعات عمليات بودم هميشه با خودم نقشه داشتم. در منطقه موسيان يک تپه هست به اسم کله قندي، رفتيم دقيقاً پاي کله قندي نشستيم، نقشه را درآوردم و بازش کردم، نشانش دادم و اهميت منطقه را تشريح کردم وگفتم: برادر، حفظ اينجا ضروري تر است. خلاصه ميخواستم او را از ناراحتي درآورم. او را دلداري دادم و با نقشه، وضعيت را نشانش دادم و اهميت کار بچه ها را يادآور شدم. آنجا فاصله ي گردانهاي ما با عراق کم بود؛ حدود 300 متر، ما در پشت جبهه مستقر بوديم و فقط گردان ابوذر از بچه هاي اليگودرز در خط مقدم پدافندي بود. فرمانده گردان ابوذر آقاي توکلي بود. بخاطر احتمال خطر، دوست نداشتم به گردان ابوذر برود، ولي رفت و به عنوان مربي عقيدتي خط مقدم به گردان ابوذرمعرفي شد. برعکس روزهاي اول حضور در جبهه، خودش دوست داشت به جاي کار رزمي، کار عقيدتي کند. ميگفت رزمنده ها به اينگونه فعاليتها بيشتر احتياج دارند. چند روز قبل از عيد هم برگشت و خودش را به دانشگاه معرفي کرد. 🍁🍃🍂🍁🍃🍂🍁🍃🍂🍁🍃🍂 🥀🥀🥀🥀🥀 🕊 @baShoohada 🕊
رفاقت با شهدا
داستان زندگی طلبه شهید علی مهدی حسین پور
🍃🍂🍁🍃🍂🍁 🍂🍁🍃 🍃🍂 🍁 6⃣1⃣ اوايل زمستان 1364 بود. بيشتر برادرها در جبهه بودند. آن هم در مناطق متفاوت. علي عباس در اين سالها، هر بار از يک يگان به جبهه اعزام شد. يکبار تيپ 57 اباالفضل (ع)،يک بار لشکر 7 وليعصر و... در اين سال هم يكبار از طرف لشکر 5 نصر خراسان به منطقه رفته بود. تا اينکه در يک روز زمستاني از مشهد تماس گرفت و گفت که دوباره عازم جبهه است. او با بسيجيان مشهد اعزام شد، اما در مسير خرم آباد پياده شد تا سري به خانواده بزند. آن زمان من فرمانده ناحيه نجف بودم و در محل کارم حضور داشتم. با دوستش صميمي اش، اسد بيرانوند به محل کار من آمد. لباس نظامي تنش بود، يکدفعه ديدم وارد اتاق شد و به حالت نظامي پاهايش را به هم چسباند و به من سلام نظامي داد. خيلي خوشحال شدم. برادر عزيزم را بعد از مدتها ميديدم. بلند شدم و او را در آغوش گرفتم. ساعتي آنجا ماند و بعد به خانه برگشت. من تا صبح نتوانستم به خانه بروم. صبح با خوشحالي رفتم تا برادرم را ببينم، اما علي عباس نبود! از برادر کوچکم پرسيدم: پس علي عباس کو؟ گفت: صبح با دوستش رفتند جبهه.من فکر ميکردم تا چند روز ميماند. نميدانستم که ميخواهد برگردد. خيلي نگرانش شدم. هرچند حالات برادرم هميشه عرفاني و ملکوتي بود اما روحيات او در اين ماههاي آخر با گذشته تفاوت داشت. اين اواخر خيلي منظم و زيباتر از قبل شده بود. از عطر شيبر استفاده ميکرد. برادر كوچكم ميگفت: او شب آخر با همه دوستان و خانواده خداحافظي کرد. پدر با گلايه به او گفت: تو دانشگاه ميروي و سر از جبهه در ميآوري!؟ به اين خاطر پدر گويي کمي دلخور بود، اين بار آخر ميخواست از دل پدر در آورد و رضايت پدر را جلب کند. احساس خودش اين بود که به خاطر نارضايتي پدر است که هنوز شهيد نشده. صبح وقتي ميخواست به منطقه برود در لحظه خداحافظي، با پدر شوخي کرد بعد خيلي جدي ميگويد: من اين چند بار که جبهه رفتم، لياقت نداشتم شهيد بشوم، احساس ميکنم شما راضي به شهادت من نيستي. پدر هم بغضش را فرو برد و گفت: من از تو راضي ام! پدرم با دستهاي خودش پشت سر او آب ريخت و از او خداحافظي کرد. علي عباس هم از شوق، سر از پا نميشناخت. گويي بزرگترين مشکلش برطرف شده! لذا تا سر خيابان را دويد. وقتي اين حرفها را شنيدم خيلي نگران شدم. احساس اينکه ديگر برادرم را نميبينم مرا آزار ميداد. چند روز بعد تلگرافي از علي عباس آمد که خبر از سلامتي او داشت. اما نميدانستم در کدام واحد است و چه فعاليتي را در جبهه انجام ميدهد. 🍁🍃🍂🍁🍃🍂🍁🍃🍂🍁🍃🍂 🥀🥀🥀🥀🥀 🕊 @baShoohada 🕊
رفاقت با شهدا
داستان زندگی طلبه شهید علی مهدی حسین پور
🍃🍂🍁🍃🍂🍁 🍂🍁🍃 🍃🍂 🍁 7⃣1⃣ علي عباس وقتي به جبهه اعزام شد، با اينکه ميتوانست به عنوان مبلغ ديني به واحد تبليغات رفته و کار فرهنگي انجام دهد، ولي سخت ترين کار را به عهده گرفت. او به خاطر تجربه قبلي به واحد اطلاعات عمليات ميرود. رفت و آمد نيروهاي اطلاعات و تحرکات در منطقه، خبر از يک عمليات بزرگ ميداد. عملياتي که ظاهراً آبي خاکي است. چون بيشتر نيروها را براي آموزش شنا و غواصي، راهي مناطق امن رودخانه اي ميکردند. دوستش ميگفت: دوره آموزشي را به خوبي سپري کرديم. در زمستان وارد آب سرد ميشديم و سرماي استخوان سوز را تحمل ميکرديم. کار غواصي را در رودخانه بهمن شير آبادان به پايان رسانديم. کار اين عمليات خيلي محرمانه بود. بعدها فهميديم که اين عمليات، يکي از معدود حملاتي شد که تا لحظه آغاز کار، نيروهاي شناسايي دشمن هيچ اطلاعي از آن نداشتند. صدها گردان رزمي مشغول آخرين تمرينات نظامي بودند. در تمامي لشکرها واحدي براي غواصي تشکيل شده بود. بعد از تکميل دوره غواصي. با علي عباس و تيم همراه او به منطقه اروند اعزام شديم. اروند به رودخانه وحشي معروف بود. آنجا بين 700 تا 1400 متر عرض داشت. کار شناسايي آن سوي اروند به عهده تيمهاي اطلاعات عمليات لشکرهاي سپاه بود. ّ بعدها فهميديم که از شش ماه قبل روي اين طرح کار شده بود. جذر و مد آب اندازه گيري شده بود تا بهترين زمان براي عمليات انتخاب شود. تمام وسايل لازم براي شب عمليات، در ميان نيزارها استتار شده بود. کار شناسايي هر روز به خوبي پيش ميرفت. دشمن در غفلت کامل بود. آنها منتظر يک عمليات جديد از سوي ايرانيها بودند، اما هرگز فکر نميکردند که ايران بتواند از اروند عبور کرده و تنها آبراه عراق در خليج فارس را تصرف کند. کار شناسايي به پايان رسيد. در آخرين جلسه در کنار علي عباس نشسته بودم. ايام دهه فجر بود. ما تا آن لحظه مطمئن نبوديم که عمليات اصلي از اروند خواهد بود. چون گفته بودند چند عمليات همزمان انجام ميشود که برخي از آنها عمليات ايذايي است. فرمانده واحد اطلاعات به جمع ما آمد و نقشه عملياتي را نشان داد. طبق نقشه حرکت نيروها از ساحل اروند آغاز ميشد و اين يعني عمليات اصلي در همين مکان است. نيروهاي اطلاعات عمليات در شب اول عمليات به همراه گردانهاي غواص، بايد خط اول دشمن را ميشکستند. آنها بايد از اروند عبور کرده و موانع را از ساحل دشمن برميداشتند. سيم خاردارهاي حلقوي و ميدانهاي مين و از همه مهمتر، موانع خورشيدي در لب آب، بزرگترين مانع رزمندگان بود. جنس اين موانع خورشيدي از آهن بود که به هم جوش خورده و متصل بود. با شروع درگيري، غواصان بايد موانع آهني را از هم جدا کرده و راه را براي نيروهاي پياده باز ميکردند. همچنين بايد سنگرهاي کمين دشمن را ازبين برده و بعد اعلام کنند که نيروهاي اصلي با قايقها بيايند. درضمن بايد در ساحل، مکاني را براي ورود قايقها مشخص ميکردند. فرمانده بعد از اين سخنان اعلام کرد: هرکاري داريد انجام دهيد. آماده باشيد که فردا عصر به ساحل اروند ميرويم. 🍁🍃🍂🍁🍃🍂🍁🍃🍂🍁🍃🍂 🥀🥀🥀🥀🥀 🕊 @baShoohada 🕊
رفاقت با شهدا
داستان زندگی طلبه شهید علی مهدی حسین پور
🍃🍂🍁🍃🍂🍁 🍂🍁🍃 🍃🍂 🍁 8⃣1⃣ هزاران غواص در ساحل اروند منتظر دستور حمله بودند. روز يکشنبه 20 بهمن 1364 به ساعات پاياني رسيد. ايام فاطميه بود و صداي آه و ناله و مناجات از تمام نيزارهاي کنار ساحل شنيده ميشد. غذاي مختصري بين غواصها توزيع شد. بعد هم تجهيزات پلمپ شده توزيع گرديد. آخرين خداحافظي غواصها ديدني بود. معلوم نبود تا ساعاتي ديگر، کسي از ميان اين جمع باز خواهد گشت يا نه؟! گويي ملائک آمده بودند و وداع بهترين بندگان خدا را ثبت ميکردند. تصاوير زيبايي از وداع جانسوز اين رزمندگان ثبت گرديد. با اعلام رمز عمليات والفجر 8 ،دوباره صداي ناله غواصها بلند شد. يا فاطمـه الزهرا (س) نام رمز عمليات بود. غواصها حرکت کردند و يک به يک وارد آب شدند. آنها بايد تا ساعتي بعد خودشان را به آن سوي اروند رسانده و جاي پاي خود را در ساحل محکم ميکردند. ٭٭٭ يک لحظه از علي عباس جدا نميشدم. ديگر يقين داشتم که او يکي از بندگان مقرب خداست. با هم وارد آب شديم و ساعتي بعد به آن سوي اروند رسيديم.فرمانده ما ناراحت بود. با اينکه با طناب، نيروها به هم متصل بودند اما برخي از غواصها راه را گم کردند. هرطور بود بقيه نيروها جمع شدند. خستگي امان همه را بريده بود. کمي استراحت کرديم و فرمانده ما بقيه نيروها را آماده نبرد کرد. موقعيت سنگرهاي کمين دشمن را ميديديم. آنها بي خيال حرف ميزدند و ميخنديدند. هنوز آماده شروع کار نشده بوديم که از دو طرف ما نيروهاي غواص، با شليک آرپي جي و نارنجک، عمليات را شروع کردند. ما هم سريع از جا بلند شديم و کار را آغاز کرديم. شرايط از آنچه فکر ميکرديم بهتر بود. دشمن در غفلت کامل بود. آنها بلافاصله فرار کردند و ساحل دشمن پاکسازي شد. قايقها از آن سوي اروند به داخل آب افتادند و نيروها سوار شدند. توپخانه سپاه و ارتش همزمان، منطقه فاو را زير آتش گرفت. زمين و زمان ميلرزيد. رزمنده ها حرکت خود را آغاز کردند. روز 21 بهمن آغاز شده بود. غواصها با کمک نيروهايي که به اين سو آمده بودند، توانستند شهر فاو را محاصره کنند. گروه ديگري از رزمندگان توانستند جاده فاو به ام القصر را تصرف کرده و پيشروي نمايند. خستگي در چهره همه غواصها موج ميزد. غواصهايي که جزو نيروهاي اطلاعات عمليات بودند، وظيفه ديگري نيز داشتند. آنها بايد نيروهاي رزمي که توسط قايق به اين سمت مي آمدند را به خط مقدم انتقال ميدادند. گردانها يکي يکي با قايق مي آمدند و توسط علي عباس و بقيه نيروهاي اطلاعات به خط مقدم منتقل ميشدند. تا اينکه يکباره خبر رسيد که به خاطر جزر ّو مد، قايقها امکان انتقال نيرو را ندارند! از طرفي خبر رسيد که گاردرياست جمهوري عراق با تمام توان براي بازپس گيري منطقه فاو، تا ساعاتي ديگر وارد عمل ميشود. چه بايد ميکرديم؟! 🍁🍃🍂🍁🍃🍂🍁🍃🍂🍁🍃🍂 🥀🥀🥀🥀🥀 🕊 @baShoohada 🕊
رفاقت با شهدا
داستان زندگی طلبه شهید علی مهدی حسین پور
🍃🍂🍁🍃🍂🍁 🍂🍁🍃 🍃🍂 🍁 9⃣1⃣ شرايط در منطقه فاو بسيار بحراني شد. بمبارانهاي مکرر توسط هواپيماهاي دشمن انجام ميشد. نيروي کمکي نرسيده بود و گارد رياست جمهوري عراق، با صدها تانک و کماندو راهي منطقه فاو بود. نيروهاي ايراني، خسته از نبردي طولاني، به دنبال فرصتي براي استراحت بودند. صداي ناله يازهرا (س) در همه جا شنيده ميشد. همه به مادر سادات استغاثه ميکردند و از خدا ميخواستند به حق حضرت زهرا (س)مشکل پيش آمده را حل کند. روز سوم نبرد آغاز شد. با حل مشکل جذر و مد، امکانات و مهمات و نيروي تازه نفس به اين سوي اروند ارسال شد. مسير عبوري گارد رياست جمهوري عراق يک راه باريک از ميان باتالق ها و درياچه هاي فصلي منطقه فاو بود. گارد رياست جمهوري، با تکيه بر توان نظامي خود جلو مي آمد. غافل از اينکه شير بچه هاي ايراني براي مقابله با آنها آماده شده اند. روز 23 بهمن 1364 به ساعات غروب خود نزديك شد. هوا ابري بود و امكان حضور هواپيماهاي جنگي دشمن كم شده بود. رزمندگان اسلام، با هنر نمايي فوق العاده خود راه عبور ستون نظامي عراق را بستند. انواع توپ و خمپاره بر سر بعثيها باريدن گرفت. گارد رياست جمهوري عراق براي اولين بار شكست سختي را تحمل كرد. صدها تانك و نفربر آنها در آتش ميسوخت و منطقه فاو را روشن كرده بود. 23 بهمن مصادف شده بود با شب شهادت حضرت زهرا (س) .همه نيروها عنايت خدا را در توسل به حضرت زهرا (س) ديدند. هوا هنوز تاريك نشده بود كه با چند نفر از نيروهاي اطلاعات به سمت ساحل اروند رفتيم. علي عباس هم با ما همراه بود. قايقها مرتب، عرض اروند را طي ميكردند. همان موقع خبر رسيد كه احتمال بمباران شيميايي توسط دشمن زياد است. چون آنها چندين حمله ناموفق داشتند. همينطور كه در ساحل اروند مستقر بوديم يكباره صداي غرش هواپيماهاي دشمن را شنيديم. چندين موشك به ساحل اروند شليك كردند. همگي روي زمين خيز رفتيم. وقتي از جا بلند شدم، زمين و زمان به هم ريخته بود. ساحل رود اروند مورد هدف واقع شده بود. يكباره ديدم كه علي عباس روي زمين افتاده و در حالي كه نفسهايش به شماره افتاده، فرياد ميزند يا زهرا (س) يا زهرا (س). دويديم بالاي سرش تركش خمپاره اينبار بر گلوي او نشسته بود. خون به شدت از گردنش خارج ميشد و هيچ راه اميدي نداشتيم. نميدانستيم برايش چه كاري انجام دهيم. علي عباس در مقابل ما آنقدر نام مادر سادات را زمزمه كرد تا به كاروان شهدا ملحق شد. 🍁🍃🍂🍁🍃🍂🍁🍃🍂🍁🍃🍂 🥀🥀🥀🥀🥀 🕊 @baShoohada 🕊
رفاقت با شهدا
داستان زندگی طلبه شهید علی مهدی حسین پور
🍃🍂🍁🍃🍂🍁 🍂🍁🍃 🍃🍂 🍁 0⃣2⃣ آتش بمباران عراقيها کمي فروکش کرد. همه نيروها ماسکهاي شيميايي را به صورت زده بودند. اعلام شده بود که رژيم بعثي صدام براي جبران شکستهاي خود رو به بمباران شيميايي آورده. اما در كنار ما علي عباس گويي به خواب عميقي فرو رفته بود. سه روز بود که فرصت استراحت نداشت، حالا احساس ميکردم پس از عمري تلاش در راه رضاي پروردگار، بدن علي عباس به آرامش رسيده. پيکر او و چندتن از شهدا و مجروحين بمباران هواپيماهاي دشمن به آن سوي اروند منتقل شد. پيکرهاي شهدا به ستاد معراج منتقل شد و هر شهيد براساس شهر محل سکونتش تقسيم بندي گرديد. پيکر شهداي خرم آباد آماده انتقال به شهر محل سکونتشان شد. قرار شد قبل از ارسال شهدا، به خانواده آنها خبر داده شود. برادرش ميگفت: آن زمان فرمانده حوزه نجف و کربلا در خرم آباد بودم. شب بود که در مسجد علوي جلسه داشتيم. اواخر جلسه آقاي طولابي، مسئول بسيج مرا صدا زد. بعد از احوالپرسي بي مقدمه گفت: چه خبر از علي عباس؟ من هم که توي حال و هواي جلسه بودم گفتم: فقط ميدانم که الان در عمليات است، يک لحظه به سوال آقاي طولابي فکر کردم. چهار برادر من جبهه بودند، چرا سراغ علي عباس را گرفت!؟ برگشتم و به ايشان خيره شدم. باتعجب گفتم: براي سومين بار مجروح شده؟ ايشان هم بدون هيچ حرفي گفت: نه، علي عباس به آرزوش رسيد و شهيد شده. باورش خيلي سخت بود. تو اين شرايط تمام خاطرات آن عزيز از دست رفته در ذهن انسان مرور ميشود. من باور نميکردم، يعني نميخواستم باور کنم. ديگر نتوانستم سرپا بمونم، به ديوار تکيه دادم. آقاي طولابي اصرار داشت جلسه را ادامه دهم و من هم دوباره به محل جلسه رفتم. نميتوانستم در جلسه بمانم. بيرون آمدم. حيران و سر در گم بودم. مثل ديوانه ها شروع به دويدن کردم. نميخواستم ديگران اشکهايم را ببينند. از مسجد علوي تا چهارراه بانک و از آنجا تا پارک شهر را بدو بدو آمدم. يک ماشين از رو به رو به سويم آمد و کنارم ترمز کرد. آقاي خواجوي و آقا محمدي بودند. از شهادت علي عباس اطلاع داشتند، سوار ماشين شدم و با آنها رفتيم پادگان، هنوز باورم نميشد. روي رفتن به خانه و اعلام خبر شهادت را نداشتم. قرار شد به ديگر برادرانم که در جبهه بودند خبر بدهيم و آنها هم براي تشييع به خرم آباد بيايند. بچه هاي سپاه اين کار را انجام دادند پيکرهاي شهداي لرستان به خرم آباد رسيد. رفتيم براي تحويل پيکرها، تمام پيکرهاي شهدا بود اما خبري از علي عباس نبود! دوستانش ميگفتند ما خودمان پيکرش را ديديم. خودمان به ستاد تعاون انتقال داديم. چرا پيکرش نيست؟! ٭٭٭ علي عباس در آخرين صفحات دفتر خاطراتش قبل از شهادت نوشته بود: »دلم براي امام رضا (ع) تنگ شده. کاش ميشد و دوباره به زيارت آقا بروم.« البته حق هم داشت. کسي که دو سال را در جوار امام رضا (ع)باشد و به زيارت ايشان خو گرفته باشد، يقيناً دلش براي آقا تنگ ميشود. يکي از همرزمانش نيز اين مطلب را تأييد کرد و گفت: خيلي عاشق امام رضا (ع) بود. آرزويش اين بود که يکبار ديگر به مشهد برود. از عشق برادرمان به امام رضا(ع)ً تمام دوستان و بستگان خبر داشتند. اصلا به دليل همين عشق و علاقه بود که دانشگاه مشهد را انتخاب کرد. ميخواست بتواند هر روز به زيارت امام خوبيها برود. پيگيريهاي ما هم به نتيجه اي نرسيد. با اينکه همه ميدانستند پيکر او به عقب برگشته اما خبري نداشتند. تا اينکه از سپاه خراسان با ما تماس گرفتند. خيلي خلاصه گفتند: پيکر شهيد علي عباس حسين پور اشتباهي به مشهد آمده! امروز در حرم امام رضا(ع) و دانشگاه رضوي تشييع شده و براي خاکسپاري فردا راهي خرم آباد ميشود. اشتباهي! اين کلمه شايد در نظر آنها درست بود، اما من يقين داشتم، امام رضا (ع) برادرم را بار ديگر به سوي خود دعوت کرده. او يک بار ديگر حرم مولاي خودش را با جسم و جان زيارت کرد و بعد راهي ملکوت شد. 🍁🍃🍂🍁🍃🍂🍁🍃🍂🍁🍃🍂 🥀🥀🥀🥀🥀 🕊 @baShoohada 🕊
رفاقت با شهدا
داستان زندگی طلبه شهید علی مهدی حسین پور
🍃🍂🍁🍃🍂🍁 🍂🍁🍃 🍃🍂 🍁 1⃣2⃣ پدرم اطلاع نداشت. تا دو روز نتوانستم به خانواده اطلاع دهم. بعضي از برادرها منطقه بودند و پيکر شهيد مشهد بود. پيکر شهيد را با قطار از مشهد برايمان فرستادند. قطار که رسيد، با چند تا از دوستان به شهرستان ازنا رفتيم، پيکر علي عباس مان را تحويل گرفتيم. وقتي چشمم به عباس افتاد بغضم ترکيد. در طي مسير هر کاري کردم که بلند شوم و از دوستان شهيد که از مشهد آمده بودند تشکر کنم نتوانستم. تا دو روز زحمت اين دوستان با آقاي خواجوي بود. چون هنوز پدر از شهادت علي عباس خبر نداشت. آن زمان دوشنبه و پنج شنبه شهدا را خاک سپاري ميکردند و ما بايد قبل از پنج شنبه به پدر اطلاع ميداديم. از طرفي با توجه به عشق و علاقه پدر به علي عباس ميترسيديم اتفاقي برايش بيفتد. حاج آقا منصوري مسئول بسيج عشاير و چند نفر از دوستان گفتيم بيايند و به پدر اطلاع دهند. آنها آمدند، اما کسي جرأت نداشت که اين خبرناگوار را بدهد، وقتي بعد از مقدمه چيني به پدر خبر را دادند، اين پيرمرد باتقوا گفت: پسرم فداي سر امام حسين (ع) اين جمله پدر همه ما را آرام کرد. بعد از چند روز پيکر شهيد آماده خاکسپاري شد. براي آخرين بار به ديدار او رفتيم. علي عباس شهيد ميدان نبرد بود. براي همين غسل و کفن نداشت. عجيب بود که هشت روز بعد از شهادت، پيکر شهيد هيچ تغيير نکرده بود و بوي عطر خاصي ميداد! تشييع خيلي شلوغ بود. مراسم تشييع از مسجد صاحب الزمان (عج) بود، عباس وصيت کرده بود که در مراسم من شيريني پخش کنيد. پخش شيريني براي مراسمات جشن بود و بعضيها تعجب ميکردند. اما برادرم شهادت را مثل جشن ميدانست. در آن زمان مراسمات تا چهلم طول ميکشيد. دانشگاه رضوي مراسمي براي براي گرامي داشت شهيد برگزار کرد و ما را هم به آن مراسم دعوت کرد. قسمت شد به خاطر علي عباس به زيارت امام رضا (ع) برويم. درب خانه ما تا سالها رنگ نخورد. گذاشته بوديم همانطور قديمي بماند. چون علي عباس گوشه درب خانه، با خط خودش نوشته بود: منزل شهيد علی عباس حسين پور اولين يادواره شهداي دانشجوي خرم آباد، با ذکر خير علي عباس آغاز شد. در يادواره ي شهداي غواص کشور در شهر قم باز هم نام شهيد حسين پور مطرح شد. اولين برنامه سکوي افتخار شبکه سوم سيما به ورزشکار شهيد حسين پور اختصاص داشت. در يادواره شهداي روحاني در قم که با حضور رييس مجلس برگزار شد، زندگينامه شهيد حسين پور بين حضار پخش شد و نخستين شناسنامه هويتي شهداي لرستان در آذرماه سال ۱۳۹۳ به نام دانشجوي شهيد علي عباس حسين پور رونمايي شد. 🍁🍃🍂🍁🍃🍂🍁🍃🍂🍁🍃🍂 🥀🥀🥀🥀🥀 🕊 @baShoohada 🕊
رفاقت با شهدا
داستان زندگی طلبه شهید علی مهدی حسین پور
🍃🍂🍁🍃🍂🍁 🍂🍁🍃 🍃🍂 🍁 2⃣2⃣ هر موقع احساس دلتنگي ميکنم، از طريق اين شهدا به ائمه متوسل ميشوم و آرامش پيدا ميکنم و نتيجه هم گرفته ام. چون شهدا با ائمه ارادت خاص و عجیبی داشتند. اولين باري که به حج مشرف شدم قبلش علي عباس را در خواب ديدم. هر موقع که اين شهيد عزيز را در خواب ميبينم، ميدانم که يک خير و برکتي در زندگي من جاري ميشود. چون ميدانم انسان وارسته اي بود. او هيچ وقت از زندگي گلايه و شکايتي نداشت، با اينکه خبر داشتيم مشکلاتي در زندگي ايشان وجود داشت اما در اوج متانت زندگي ميکرد. ٭٭٭ يک روز عصر توي خانه نشسته بودم. خيلي هم گرفته و ناراحت! مشکلي داشتم که حل نميشد. خدا شاهد است، من شهدا را محرم اسرار خودم ميدانستم و در مشکلات با آنها خلوت ميکردم. با خودم گفتم چرا سر قبر علي عباس نروم؟ بلند شدم و نشستم پشت ماشين و راه افتادم. نزديک گلزار شهدا که شدم گفتم اين چه حرفي است فقط ميگويم علي عباس؟! شايد خدا بدش بيايد که فقط اسم اين شهيد را مي آورم و تفاوت قائل ميشوم. همه شهدا عزيز هستند. بعد به خودم گفتم: علي عباس بنده خالص درگاه خدا بود. او در راه خدا شهيد شد. قرآن هم ميگويد شهيد زنده است و... اما باز به خودم گفتم: اين بار به سراغ يک شهيد ديگر ميروم. يکدفعه فکري به ذهنم رسيد. با خودم گفتم: بسمه تعالي. ميروم توي گلزار، هر جا که جاي پارک بود و ماشين را پارک کردم، همانجا به نيت چهارده معصوم ميشمارم و به چهاردهمين قبر شهيد ميروم و به همان شهيد توسل پيدا مي کنم. بنده عدد 14 را خيلي دوست دارم. خلاصه رفتم و ماشين را پارک کردم. بعد شروع کردم به شمردن قبرها. به مزار چهاردهم که رسيدم ديدم قبر شهيد علي عباس حسين پور است!! آن قدر تعجب کردم که همانجا نشستم. اشک در چشمانم جمع شد. گفتم: خدا دوباره من را به دوست عزيزم حواله کرد. آنجا نشستم و با علي عباس درد دل کردم. باور کنيد خيلي سريع مشکلم حل شد. بعد از آن يک ارادت و اعتقاد خاصي به اين شهيد بزرگوار پيدا کردم. خدا بعد از آن چند برابر برايم جبران کرد و مشکلاتم سريع برطرف شد. 🍁🍃🍂🍁🍃🍂🍁🍃🍂🍁🍃🍂 🥀🥀🥀🥀🥀 🕊 @baShoohada 🕊
رفاقت با شهدا
داستان زندگی طلبه شهید علی مهدی حسین پور
🍃🍂🍁🍃🍂🍁 🍂🍁🍃 🍃🍂 🍁 3⃣2⃣ چهار سال بود که ازدواج کردم و بچه دار نميشدم. يک روز خيلي که ناراحت بودم رفتم زيارت زيد بن علي. به اين بزرگوار متوسل شدم. يک خانم داشت براي ديگران از شهدا تعريف ميکرد. من هم محو حرفهايش شدم. وقتي کرامات شهدا را شنيدم اشک از چشمانم جاري شد. ايشان با من احوال پرسي کرد و به بنده گفت چي شده؟ من هم براي او تعريف کردم که چند سال است بچه دار نميشوم و... ايشان به من گفت يک چيز به تو درباره ي شهدا ميگويم اگر اعتقاد داشتي عمل کن، گفتم آره اعتقاد دارم بفرماييد. گفت: سر قبر يک شهيد حاجت خودت را بگو و او را در پيشگاه خدا واسطه کن. قسمش بده به امام حسين (ع) که واسطه شود تا مشکل تو برطرف گردد. بعدها فهميدم که اين خانم از زنان بافضيلت و مادر شهيد است. خلاصه يک پنج شنبه نزديک غروب بود ناخواسته به طرف گلزار شهدا رفتم. گويي کسي مرا به آنجا کشاند. چون علي عباس را از قبل ميشناختم و به ايمان او يقين داشتم سر قبرش رفتم. کنار قبر نشستم و خيلي گريه کردم. فاتحه اي براي تمام شهدا خواندم و به شهيد گفتم: قسمت ميدهم به حق امام حسين (ع)که دل من را شاد کن مسافر ملكوت و واسطه باش پيش خدا. بعد گفتم: شما بي مادر بودي و من هم بي مادرم. شما درد مرا ميفهمي. پيش خدا واسطه باش. مدت کوتاهي از آن ماجرا گذشت. يک شب خواب ديدم آدم قدبلندي پيشم آمد و گفت:آن چيزي که از خدا خواستيد انجام گرفت. بيدار شدم و منظور اين خواب را نميفهميدم. بعد از چند روز جواب آزمايش آمد و حاجتروا شدم. ٭٭٭ چند سال بعد مشکل ديگري پيدا کردم. شوهرم با يک نفر در بندر عباس دعوا کرده بود. چون عصباني ميشود و چاقو ميکشد باز داشت شده بود. واقعاً بلاتکليف بود. من مرتب ميرفتم بندر عباس و آن آقا رضايت نميداد. ميگفت بايد تقاص پس بدهد. بايد آدم شود. خلاصه نزديک زمان دادگاه، شوهرم زنگ زد و گفت بيا دادگاهم است. من هم قبل از اينکه بروم بندرعباس، ياد ماجراي تولد فرزندم افتادم. بلافاصله رفتم سر مزار علي عباس و باز او را قسم دادم به امام حسين (ع). مريم دخترم آن زمان چهار ساله بود. او همان دختري بود که خدا به واسطه اين شهيد به من عطا کرد. روز بعد با پدرم به بندر عباس رفتيم. پدرم رفت تحقيق کرد و گفت: حداقل دو سال زنداني محاکمه اش ميکنند و آن آقا هم ادعاي خسارت کرده. چند دفعه به در خانه اش رفتيم که رضايت دهد. حتي طلاهايم را فروختم، چون ميگفت بايد خسارت بدهد ولي باز راضي نشد. شب دادگاه دوباره از شهيد خواستم که پيش خدا واسطه شود. من هيچ راه ديگري به ذهنم نميرسد. نميدانم چه کنم. روز دادگاه فرا رسيد. وقتي رفتيم دادگاه تمام شده بود. تا قاضي را ديديم بيمقدمه گفت: شوهرت آزاد است. ما تعجب کرديم. شاکي پرونده به هيچ چيزي راضي نميشد. حالا يکدفعه... وقتي نامه آزادي را به شوهرم نشان داديم، اصلا باور نميکرد. باز هم اين شهيد بزرگوار عنايت کرده بود. 🍁🍃🍂🍁🍃🍂🍁🍃🍂🍁🍃🍂 🥀🥀🥀🥀🥀 🕊 @baShoohada 🕊
رفاقت با شهدا
داستان زندگی طلبه شهید علی مهدی حسین پور
🍃🍂🍁🍃🍂🍁 🍂🍁🍃 🍃🍂 🍁 قسمت آخر ارديبهشت سال 1393 تصميم گرفتيم زندگينامه يکي از شهداي شهر خرم آباد را بطور کامل کار کنيم. با خانواده و همرزمان شهيد ارتباط بگيريم و... يکي از شهدا را شروع کرديم. تقريبا يک ماه از شروع کار گذشت اما نميدانستيم چطور، چرا و چه شد که کار خود به خود متوقف شد. هرچه تالش و پيگيري کرديم کار ما پيش نميرفت. حسابي ناراحت بوديم و سر در گم که چرا اينطور ميشود!؟ نکند مشکل از ما و نيت ماست وگرنه شهدا که اولياي خدا هستند و خودشان انتخاب ميکنند چه کسي برايشان کار کنند و راه را نشان ميدهند. گذشت تا صبح يکي از روزهاي آبان سال 1393 يکي از دوستان موسسه گفت: چند روز ديگر قراره از طرف دانشگاهمون يادواره شهيد حسين پور برگزار کنيم. بعد گفت که خانواده شهيد خيلي همکاري ميکنن حتي براي فضاسازي دانشگاه برادراي شهيد کمک کردند. خلاصه برامون جالب شد که ديداري با خانواده اين شهيد داشته باشيم. خيلي برامون جالب بود. چون قرار بود توي جلسه آن روز درمورد انتخاب و کارکردن و جمع آوري زندگينامه و خاطرات يکي از شهدا صحبت کنيم و... اما با آمدن خانواده شهيد حسين پور انگار خود شهيد قبل از تصميم گيري ما خودش وارد کار شده بود و خانواده اش رو به سمت ما سوق داد! به اين ترتيب از عصر همان روز با آمدن آقاي علي اصغر حسين پور برادر شهيد به موسسه، آشنايي ما با اين شهيد و خانوادشون شروع شد. جالب اينجاست که همان روز برادر شهيد چند سي دي همراه خودشان آورده بود که گفتند به دلم افتاد حالاکه دارم ميام، هديه اي تبرکي از شهدا براتون بيارم. اين سي ديها شامل تعدادي از عکسها و دستنوشته هاي برادر شهيدم هست. بُغض کرديم. چون قرار بود با برادر شهيد فقط ديدار ساده اي داشته باشيم و درباره ي کارمان چيزي به ايشان نگفته بوديم، خود شهيد علي عباس به دل برادرشان انداخته بودن که با آوردن سي دي شهيد را به ما معرفي کنند. ما هم از همان جلسه کارمان را شروع کرديم. اين طور شد که کار جمع آوري خاطرات و زندگينامه شهيد علي عباس از آبان ماه 1393 شروع و مهر ماه 1394 تمام شد. در طول اين مدت عنايات ويژه شهيد را به وضوح ميديديم. بعنوان مثال در اين مدت خيلي تلاش کرديم بتوانيم بخشي از خاطرات شهيد را که مربوط به دانشگاه رضوي مشهد بود بدست بياوريم اما هرچه پيگيري ميکرديم مجموعه مربوطه در مشهد با ما همکاري نميکردند. با توجه به ارادت عجيبي که شهيد به امام رضا ع داشتند، اعضاي کارگروه به امام رضا (ع)متوسل شدند. اواخر کار بوديم که در مهر 1394 يکي از دوستان به مشهد رفتند. ما از ايشان خواستيم سري هم به دانشگاه رضوي بزنند و پيگير کار شهيد حسين پور بشوند. ايشان به دفتر بسيج و اداره امور فرهنگي دانشگاه رضوي مراجعه کردند، اما نتوانستند مسئولين را ببينند، ايشان هم دست خالي به خرمآباد برگشتند. همه ما نااميد شديم. تا اينکه همين فرد از طرف يکي از ارگانها اسمش براي مشهد درآمد و باز به مشهد رفت، ما به ايشان گفتيم اين مشهد براي انجام مأموريت ناتمام شهيد حسين پور پيش آمده، پس تمام تلاش خودت رو انجام بده. شب قبل از رفتن ايشان همه اعضاي گروه به طور اتفاقي توسل به امام رضا (ع) پيدا کردند. سحرگاه جمعه اعضاء کار گروه يک خواب مشترک ديدند!! همه ديدند که اعضاي گروه در حرم امام رضا (ع) بودند و در حين زيارت و توسل، کنار ضريح ميروند و براحتي زيارت ميکنند. بعد ميبينند که چند نفر داخل ضريح تعميرات و غبارروبي ميکنند. يکي از دوستان دستش را به داخل ضريح دراز ميکند و يکي از خادمين، يک تکه از سنگ قبر امام رضا(ع) را توي دست دوستمان قرار ميدهد. روزي که دوست ما رسيده بود مشهد و به دانشگاه رضوي مراجعه کرده بود. بدون هيچ مشکل و دردسري، مسئول بسيج دانشگاه، خاطرات و تصاوير مراسم تشييع پيکر شهيد حسين پور در حرم امام رضا (ع) را به دوستمان داده بودند. اينجور عنايات و نشانه ها خيلي پيش اومد. ما هم به فال نيک گرفتيم و کار را به اتمام رسانديم. والسلام. موسسه فرهنگي مذهبي گنج عظيم. 🍁🍃🍂🍁🍃🍂🍁🍃🍂🍁🍃🍂 پایان خاطره ی مسافر ملکوت شادی روح امام و شهدادسته گلی ازصلوات هدیه کنید . 🥀🥀🥀🥀🥀 🕊 @baShoohada 🕊