✫#ارسالی از اعضای کانال
عنوان داستان؛ #من_بادرد_خوشبختم_1
🎭قسمت-اول
🌹سلام به ادمین محترم وهمراهان همیشگی کانال ، پارتها به نقل از خاطرات بانویی ارجمند و صبور ازنسل گذشته و از دیار جنوب🌊
بعد از فوت بابا،عمو وحید بادو بچه قدونیم قد تصمیم داشت مامان رو به عقد خودش دربیاره.مامان که هیچ جوره زیر بار این ازدواج نمیرفت ،با هربار دیدن عمو بهم میریخت. برخلاف خانواده مامان که مذهبی و مقید به مسائل شرعی بودند،خانواده بابا غیرمذهبی و یه جورایی ریلکس و به دور از تعصب بودند.یه روز،زنِ عمو وحید که بوهایی به مشامش رسیده بود،سرزده به خونمون اومد و هرچه فحش و ناسزا از دهانش بیرون اومد،نثار مامان کرد. بیچاره مامان با چشمای اشکی،سرش رو پایین انداخته بود و نهال هم پربغض،خیره عکس بابا شده بود.حال زار مامان رو که دیدم،سلیطه گری زن عمو رو تاب نیوردم و او رو از خونه بیرون انداختم.مامان که کاسه صبرش لبریز شده بود، با دایی محسن تماس گرفت و دور از چشم خانواده بابا،خونه رو برای فروش به املاکی سپرد.یکی دوماه بعداز فروش اون خونه،به خونه مادرجون توی مرکز استان ،اسباب کشی کردیم و با پول حاصل از فروش خونه،آپارتمانی خریدیم.هرچند دایی محسن آپارتمان رو اجاره داد و ما هم توی خونه قدیمی و با صفای مادرجون که درغیاب دایی،تک و تنها بود، ساکن شدیم.مدرک دیپلمم رو گرفته بودم و تنها دغدغه ام شرکت درآزمون کنکور بود.مامان و نهال و دایی،برای انجام کارهای اداری، به شهرستان رفته بودن.حال مادرجون چندان مساعدنبود.بناچاربرای خرید نون به نانوایی محله رفتم.برگشتنی جوانی نااهل توی کوچه، ایجاد مزاحمت کرد.همین که نزدیکم شد،جیغی از ترس کشیدم و نایلون نونها ازدستم لغزید و توی کانال افتاد.جوانی بلندقد و خوش استایل سربزنگاه رسید و بیشرف گویان ،پسرک هیز رو مثل کیسه بوکس زیر ضربات مشتش گرفت.شالم روکه دور گردنم افتاده بود، روی سرم انداختم و او نگران پرسید:- شماحالتون خوبه؟به گمونم، همون دخترخانمی هستین که از شمال اومدین. -نه.....من دختر جنوبم.یعنی اهل جنوبم.آنقدر دچار استرس شده بودم که رسما چرت میگفتم و او که سعی درمهار لبخندش داشت ،وقتی فهمید نوه مادرجون هستم،منو تا درب خونه همراهی کرد .یک ربع بعد،باصدای زنگ خونه،پسرک باجذبه و غیرتی که برای مادرجون نون گرم آورده بود رو یواشکی و از پشت پنجره رصد میکردم.همزمان ،مریم دختر خونگرم و مهربان همسایه،از در وارد شد و با او سلام و احوالپرسی کرد و به لطف فضولی بی حد و مرزش،از هفت جد و آبادش برام گفت.
-محمد دانشجوی مهندسی عمران و پسر یکی یدونه حاج مرتضی است که معتمد اهل محل و حجره فرش فروشی داره .مادرش زهراخانم خیلی هوای منو داره.از وقتی من و احسان، عقد کردیم،حاجی یکی از مغازه هاش رو بدون پول پیش و اجاره در اختیار احسان گذاشته.
اینجور که مریم میگفت،احسان،تو کار تعمیرِلوازم صوتی و تصویری بود و گویا توی بمباران هوایی همه خانواده اش رو از دست داده بود و با مادر بزرگ پیرش زندگی می کرد.پدر مریم اعتیاد داشت و مادرش سالها پیش براثر بیماری فوت شده بود و مریم با حمایت مالی احسان و البته خانواده حاج مرتضی روزگار میگذراند.
به لطف دایی،خونه مادرجون ،زندگی آرام و بی دغدغه ای به دوراز آزار و اذیت خانواده بابا داشتیم.چند روز قبل از تعطیلات نوروز،آقا امین دوست و همکار دایی محسن که او هم نظامی بود، با سماجت نهال رو از دایی خواستگاری کرد و نهال که بی میل به این ازدواج نبود،یکی دوماه بعد، راهی خونه بخت شد.
🎭#ادامه_دارد...
✫داستان های واقعی و آموزنده در کانال