eitaa logo
باخداباش پادشاهی کن
12.6هزار دنبال‌کننده
688 عکس
737 ویدیو
0 فایل
✅انواع #داستان و #حکایت_آموزنده ✅ #متن_زیبا و خواندنی ✅کلیپ های بسیار دیدنی و جالب ✅ #استوری #تکست_خاص #متن_کوتاه 📌با ما همراه باشید🙏🏻 تبلیغات 🫵🏻👇🏻 @Baran_HQ مدیریت کانال: @Hoseinrasoulie
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از داستان های جذاب
🤲🌤️ برای هم دعا کنیم خدایا، امروز هرکس خسته است، توانش بده؛ هرکس منتظر خبری است، دلش را امیدوار نگه دار؛ هرکس درگیر مشکلی است، راهی پیش پایش بگذار؛ و هرکس دلش گرفته، یک اتفاق کوچکِ شیرین نصیبش کن. 🤍 🙏 آمین برای همه‌مون. https://eitaa.com/yadmarg
- اعتماد مثل پاک کن میمونه    با هر اشتباه کوچیکتر میشه ! ‌‌
این متن بسیار زیباست👌 در داروخانه ﻓﺮﺩﯼ ﻭﺍﺭﺩ ﺷﺪ ﻭ با زبان ساده ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﮐﺮﻡ ﺿﺪ ﺳﯿﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﯾﻦ؟ ﻓﺮﻭﺷﻨﺪﻩ ﺑﺎ ﻟﺤﻨﯽ ﺗﻤﺴﺨﺮ ﺁﻣﯿﺰ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﮐﺮﻡ ﺿﺪ ﺳﯿﻤﺎﻥ؟ ﺑﻠﻪ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﯾﻢ . ﮐﺮﻡ ﺿﺪ ﺗﯿﺮ ﺁﻫﻦ ﻭ ﺁﺟﺮ ﻫﻢ ﺩﺍﺭﻡ ﺣﺎﻻ ﺍﯾﺮﺍﻧﯿﺸﻮ ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ ﯾﺎ ﺧﺎﺭﺟﯽ؟ ﺍﻣﺎ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ ﺧﺎﺭﺟﯿﺶ ﮔﺮﻭﻧﻪ ﻫﺎ .... ﻣﺮﺩ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﺎﻧﺶ ﺩﻭﺧﺖ ﻭ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﻓﺮﻭﺷﻨﺪﻩ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺍﺯ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺳﺎﺧﺘﻤﻮﻥ ﺷﺪﻡ ، ﺩﺳﺘﺎﻡ ﺯﺑﺮ ﺷﺪﻩ، ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﻢ ﺻﻮﺭﺕ ﺩﺧﺘﺮﻣﻮ ﻧﺎﺯ ﮐﻨﻢ .... ﺍﮔﻪ ﺧﺎﺭﺟﯿﺶ ﺑﻬﺘﺮﻩ، ﺧﺎﺭﺟﯽ ﺑﺪﻩ .. ﻣﺘﺼﺪﯼ ﺩﺍﺭﻭﺧﺎﻧﻪ، ﻟﺒﺨﻨﺪ ،ﺭﻭﯼ ﻟﺒﺎﺵ ﯾﺦ ﺯﺩ ... چه ﺣﻘﯿﺮ ﻭ ﻛﻮﭼﮏ ﺍﺳــﺖ ﺁﻥ کسی ﻛــﻪ به ﺧﻮﺩ مغرﻭﺭ ﺍﺳﺖ ! چرا که ﻧﻤﯽ ﺩﺍند بعد ﺍﺯ بازﯼ ﺷﻄﺮنج ، شاه ﻭ ﺳـﺮباز ، همه ﺩﺭ ﯾﮏ جعبه قرار ﻣﯽ گیرند. جايگاه شاه و گدا ، دارا و ندار ، قبراست... انسانیت هست كه به یادگار می ماند.... ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بزرگترین درسی ڪہ از زندگے باید آموخت .... تنها یڪ ڪلمہ است ... میگذرد     ولے خدا ڪند ڪہ خوب بگذرد       روزهای خوب خواهد آمد😊 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1  
هدایت شده از داستان های جذاب
. روز دیگری آغاز شد ساعت دلت را بر روی شادی تنظیم کن تا با هر تیک تاکش لبخند بزنی و به یاد داشته باش شادی بزرگترین هدیه امروز توست😊👌
📚📚📚📚📚 ♥️حکایت کوتاه "فقیری" از کنار دکان "کباب فروشی" میگذشت. مرد کباب فروش گوشت ها را در سیخها کرده و به روی آتش نهاده باد میزند و بوی خوش گوشت سرخ شده در فضا "پراکنده" شده بود. بیچاره مرد فقیر چون "گرسنه بود" و پولی هم نداشت تا از کباب بخورد تکه "نان خشکی" را که در توبره داشت خارج کرده و بر روی "دود کباب" گرفته به دهان گذاشت. او به همین ترتیب چند تکه نان خشک خورد و سپس براه افتاد تا از آنجا برود ولی مرد "کباب فروش" به سرعت از دکان خارج شده دست وی را گرفت و گفت: کجا میروی "پول دود کباب" را که خورده ای بده. از قضا "ملانصرالدین" از آنجا میگذشت جریان را دید و متوجه شد که مرد فقیر "التماس و زاری" میکند و تقاضا مینماید او را "رها" کنند. ولی مرد کباب فروش میخواست پول دودی را که وی خورده است بگیرد. ملا دلش برای مرد فقیر سوخت و جلو رفته به کباب فروش گفت: این مرد را "آزاد کن" تا برود من پول دود کبابی را که او خورده است میدهم. کباب فروش "قبول کرد" و مرد فقیر را رها کرد. ملا پس از رفتن فقیر چند "سکه" از جیبش خارج کرده و در حال که آنها را یکی پس از دیگری به روی زمین میانداخت به مرد کباب فروش گفت: بیا این هم "صدای پول دودی" که آن مرد خورده، بشمار و "تحویل بگیر." مرد کباب فروش با "حیرت" به ملا نگریست و گفت: این چه "طرز پول دادن" است مرد خدا؟! ملا همان طور که پول ها را بر زمین میانداخت تا صدایی از آنها بلند شود گفت: *خوب عزیز من کسی که دود کباب و بوی آنرا بفروشد و بخواهد برای آن پول بگیرد باید به جای پول صدای آنرا تحویل بگیرد.* ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
8.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این داستان را حتما تا آخر ببینید👌🏻 ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
هدایت شده از داستان های جذاب
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلام💚🌱 صبح بخیر عمرتون جاری مثل رود دلتون با طراوت و سبز مثل جنگلهای بارانی گیلان . https://eitaa.com/yadmarg
✍🏻دهخدا مادری داشت بسیار عصبی بود و پرخاشگر ؛ طوری که دهخدا بخاطر مادرش ازدواج نکرده بود و پیر پسر مجردی بود که در کنار مادرش زندگی می‌کرد. نصف شبی مادرش او را از خواب شیرین بیدار کرد و آب خواست. دهخدا رفت و لیوانی آب آورد مادرش لیوان را بر سر دهخدا کوبید و گفت آب گرم بود. سر دهخدا شکست و خونی شد. به گوشه‌ای از اتاق رفت و زار زار گریست. گفت: «خدایا من چه گناهی کرده‌ ام که بخاطر مادرم بر نفسم پشت‌ پا زده ‌ام. من خود ، خود را مقطوع‌ النسل کردم ، این هم مزد من که مادرم به من داد. خدایا صبرم را تمام نکن و شکیبایی‌ام را از من نگیر.» گریست و خوابید شب در عالم رؤیا دید نوری سبز از سر او وارد شد و در کل بدن او پیچید و روشنش ساخت. صدایی به او گفت: «برخیز در پاداش تحمل مادرت ما به تو علم دادیم.» 📕♥️ از فردای آن روز دهخدا شاهکار تاریخ ادبیات ایران را که جامع‌ترین لغت‌ نامه و امثال و حکم بود را گردآوری کرد و نامش برای همیشه بدون نسل، در تاریخ جاودانه شد. ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روزی از حکیمی پرسیدند: «بی‌خبری بهتر است یا فراموشی؟» حکیم لحظه‌ای سکوت کرد و گفت: «فراموشی...» پرسیدند: «چرا؟» آرام پاسخ داد: «چون فراموشی، گناه ذهن است... اما بی‌خبری، گناه دل.» گاهی ندانستن، آدم را از حقیقت دور می‌کند؛ اما فراموش کردن، شاید تنها راهی باشد برای اینکه دل، دوباره آرام بگیرد. بعضی چیزها را نباید دنبال کرد، بعضی آدم‌ها را نباید پرسید، و بعضی خاطره‌ها را باید گذاشت آرام‌آرام در گوشه‌ای از ذهن محو شوند... چون گاهی برای ادامه دادن، باید بعضی چیزها را فراموش کرد. 🌿 ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
⭕️داستان عجیب و باورنکردنی اما واقعی😱 در یک روستای کوچک و دور افتاده زنی فقیر با ۴ دخترش زندگی میکردند تمام دخترانش حافظ قرآن و دیندار‌ و تحصیلکرده بودند مادر پیر برای امرار معاش در خانه مردم کار می‌کرد تا اینکه در یکی از روزها این زن ناگهان متوجه شد که ۴ دختر مجرد و بالغش همزمان با هم باردار شده اند 😳 اما اتفاق عجیبی که بعد از چند ماه رخ داد جهان رو شوکه کرد https://eitaa.com/joinchat/2743140653Cd7a72a6a99 ادامه ماجرا 😰❌☝️ سنجاق کانال بزن
❌ داشتم زن بارداری رو میشُستم که لبهای جنازه تکون خورد و زیر لب گفت روی من آب نریز من هنوز زنده ام رفتم بیرون غسالخونه و داد زدم دخترتون زنده هست توقع داشتم خونوادش شوکه بشن از خوشحالی بال در بیارن ولی در کمال ناباورانه اصلا اینجور نبود.😳 برادرش اومد نزدیکم و گفت که بشورش و کفن کن .با تعجب گفتم مگه شما نشنیدید من بهتون گفتم خواهرتون زنده است یهو چیزی گفت که خُشکم زد بهم گفت ... 🔞 ادامه داستان👇 باز شــــشــــــــود https://eitaa.com/joinchat/183174308C98c8b77894