eitaa logo
باخداباش پادشاهی کن
12.8هزار دنبال‌کننده
723 عکس
751 ویدیو
0 فایل
✅انواع #داستان و #حکایت_آموزنده ✅ #متن_زیبا و خواندنی ✅کلیپ های بسیار دیدنی و جالب ✅ #استوری #تکست_خاص #متن_کوتاه 📌با ما همراه باشید🙏🏻 تبلیغات 🫵🏻👇🏻 @Baran_HQ مدیریت کانال: @Hoseinrasoulie
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از داستان های جذاب
صبحتون بخیر و شادی 🌹 🌼
┄┄┄┄┄⚘꫶‌ꪳ݊🌹‌⃟  ✨ 📖 بز را به پای خودش می‌آویزند، میش را به پای خودش هارون‌الرشید مردی بود ظالم و اذیت و آزارش به مردم زیاد. به همین جهت بهلول از كارهای او خیلی ناراحت بود و گاهی نمی‌شد كه كسی خنده او را ببیند. یك روز هارون علت ناراحتی او را پرسید ولی بهلول جواب نداد تا اینكه هارون شخصی را انتخاب كرد و به او گفت: «پشت سر بهلول بدون اینكه متوجه شود راه برو و اگر خنده او را دیدی بیا به من بگو و صد درهم از من جایزه بگیر». آن شخص تا چند روز همه جا ناظر كارهای بهلول بود ولی نتوانست خنده او را ببیند تا اینكه یك روز بهلول دم دكان قصابی ایستاد و خیره‌خیره داخل دكان را تماشا كرد. درضمن نگاه كردن لبخندی بر روی لبش نشست. مرد فوری به حضور هارون رفت و هرچه دیده بود بیان كرد. هارون بهلول را خواست و گفت: «علت خنده تو در دكان قصابی چه بود؟» بهلول جواب داد: «من خیلی نگران بودم كه روزی با این كارهایی كه تو می‌كنی مرا هم به آتش خودت بسوزانی ولی حالا فهمیدم كه ـ بز را به پای خودش می‌آویزند، میش را به پای خودش». ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1  
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
به هیچکس اعتماد نکن آدما درست مثل آب و هوا عوض میشن... ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
از عقابی پرسیدند: آیا ترس به زمین افتادن را نداری؟ عقاب لبخند زد و گفت: من انسان نیستم كه با كمی به بلندی رفتن تكبر كنم! من در اوج بلندی نگاهم همیشه به زمین است.🥀 ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
8.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💡نصیحت‌های یه میلیاردر پیر ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
هدایت شده از داستان های جذاب
صبحتون بخیر و شادی 🌹 🌼
همسایه بغلی، یک جفت دوقلو دارد. دو دختر مو خرگوشی که عادت کرده‌اند بلند حرف بزنند، بلند خوشحال شوند، بلند گریه کنند... از خانه‌شان همیشه صدای کارتون دیدن دخترها می‌آید. آنقدر که من میدانم "توت‌فرنگیها" را روزی چند بار می‌بینند و روزی یک بار هم "نیمو" را. خانم خوش‌‌رو است. اهل سلام‌وعلیک‌های طولانی و پیوسته‌. از آن مدل که وسطش مجبور است یکبار نفس بگیرد تا بتواند ادامه بدهد! اغلب توی پارکینگ میبینمش که با یکی از همسایه‌ها گرم گرفته و دارد چیزی تعریف می‌کند؛ بلند. غروب‌ها آهنگ می‌گذارند و خودشان هم با حبیب و صادقی و اشرف‌زاده همخوانی می‌کنند. آخرهفته‌ها بی‌بروبرگرد مهمان دارند و به‌جز این هر روز مادر و خواهر خانم مهمان خانه‌شان هستند. توی آسانسور که میبینمشان، مادرش را معرفی می‌کند و آنقدر دنیایش شلوغ است که حواسش نیست دفعه قبل مادرش را معرفی کرده و دفعه قبل‌ترش هم، و من هربار مجبورم تعجب کنم که "چه مادر جَوونی!" چند وقت پیش داشتم فکر می‌کردم این زن "خلوت" ندارد، سکوت ندارد، گوشه ندارد، لحظه‌ای مال خودش نیست. داشتم فکر می‌کردم چه زندگی ناآرامی! دیروز من را دید، گفت با خودش فکر کرده که من "آدم معمولی" نیستم؛ چون مهمان کم دارم، صدایم درنمی‌آید، اهل هم‌کلامی‌های طولانی با همسایه‌ها در محوطه و پارکینگ نیستم. لبخند زدم. راست می‌گفت! در دنیای او، من زیادی "خلوت" دارم، زیادی گوشه دارم، زیادی ساکتم، زیادی مال خودم و اهل خودمم. دنیای آدمها، دنیای تفاوت‌هاست. دنیای تناقض‌هاست و هیچ خط‌کشی برای درست‌وغلط، راه و بیراه، کجی و راستی وجود ندارد. تنها خط معیار این است: کی با چی حالش خوب است؟ همسایه‌ی‌من سرزندگی‌اش را از شلوغی می‌گیرد، من از خلوت. هر کس حال زندگی خودش را، حال درون خودش را، حالِ حال خودش را بهتر از دیگری می‌فهمد. هرکس دکتر خودش است. نسخه‌ی زندگی من همسایه‌ام را به کما میبرد و زندگی او من را به آسایشگاه روانی. هر کس هر طور خوش است، باشد. ما شاقول زندگی هیچ‌کس نیستیم! ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
🌸🍃🌸🍃 فرعون دلقکى داشت که از کارها و سخنان او لذت مى برد و مى خندید. روزى به در قصر فرعون آمد تا داخل شود، مردى را دید که لباسهاى ژنده بر تن ، عبایى کهنه بر دوش و عصایى بر دست دارد. پرسید: تو کیستى ؟ گفت : من پیامبر خدا موسایم که از طرف خداوند براى دعوت فرعون به توحید آمده ام . دلقک از همانجا بازگشت ، لباسى شبیه لباس موسى پوشیده و عصایى هم به دست گرفت ، نزد فرعون آمد. از باب مسخره و استهزاء تقلید سخن گفتن حضرت موسى علیه السلام کرد. آن جناب از کار او بسیار خشمگین شد. هنگامى که زمان کیفر فرعون و غرق شدن او رسید و خداوند او را بالشکرش در رود نیل غرق ساخت ، آن مرد تقلیدگر را نجات داد. موسى عرض کرد: پروردگارا! چه شد که این مرد را غرق نکردى ، با این که مرا اذیت کرد؟ خطاب رسید: اى موسى ! من عذاب نمى کنم کسى را که به دوستانم شبیه شود، اگر چه بر خلاف آنها باشد.  ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
848.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔅 🔅 زندگی هیچ‌کس بدون درد و رنج نیست!   ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
هدایت شده از داستان های جذاب
صبحتون بخیر و نیکی 🌹 🌼 🌹
─┅─═इई 🍁🍂🍁ईइ═─┅─ 📚داستان کوتاه 💎داستان واقعی از زبان یک خانوم که به عروس خود خیانت کرد. آرزو داشتم تنها پسرم با دختر خواهرم ازدواج کند، اما او در دوران دانشجویی به دختری از خانواده ای مستضعف که با هم همکلاسی بودند علاقه مند شد و دختر مورد علاقه اش را به عقد خود درآورد. زن ۶۵ ساله با لهجه جنوبی خود در دایره اجتماعی کلانتری امام رضا(ع) مشهد افزود: سلیم از ازدواج با سکینه خیلی خوشحال بود اما هر موقع نامزد او به خانه ما می آمد سردرد می شدم و احساس می کردم این عروس یک لاقبا در شأن خانوادگی ما نیست. من هرچه با خودم کلنجار رفتم تا مهر و محبت این دختر را در دلم جای دهم فایده ای نداشت و خواهرم نیز با نیش و کنایه هایش آتش بیار این معرکه شده بود. متاسفانه پس از گذشت مدتی، نقشه شومی کشیدم و با کمک پسر خواهرم فردی را اجیر کردیم تا ادعا کند قبلا با عروسم آشنایی و رابطه داشته است. ما با این تهمت های ناروا توانستیم سلیم را نسبت به همسرش بدبین کنیم و او نامزدش را طلاق داد. من بلافاصله دختر خواهرم را به عقد پسرم درآوردم اما سلیم و دخترخاله اش خیری از زندگیشان ندیدند چون آن ها صاحب دو فرزند معلول شدند و عروسم که تاب و تحمل مشکلات زندگی و جمع و جور کردن این دو طفل بی گناه را نداشت پس از گذشت ۱۵ سال به پسرم خیانت کرد و دنبال سرنوشت خودش رفت.از آن به بعد من و پسرم خودمان را به پرستاری از این دو بچه معلول سرگرم کردیم. ولی هر روز که می گذشت من به خاطر ظلم و خیانتی که در حق عروس قبلی ام کرده بودم عذاب وجدان بیشتری پیدا می کردم و خیلی دنبال سکینه گشتم تا او را پیدا کنم و حلالیت بطلبم. ولی هیچ آدرس و نشانی از او پیدا نکردم. تا این که برای سفر زیارتی به مشهد آمدیم. در این جا هنگام عبور از خیابان با یک موتورسیکلت تصادف کردم و وقتی که برای مداوا به بیمارستان انتقال یافتم باورم نمی شد پرستار مرکز درمانی همان کسی باشد که سال ها دنبالش می گشتم. سکینه با مهربانی از من پرستاری و مراقبت کرد و زمانی که دست هایش را محکم گرفتم و با شرمندگی برایش تعریف کردم مرتکب چه گناه بزرگی شده ام، او با لبخندی معصومانه دستم را بوسید و گفت: مادرجان حتما قسمت این طوری بوده است و من از شما هیچ دلخوری و ناراحتی به دل ندارم و همین جا شما را بخشیدم. زن ۶۵ ساله گفت: از این که می بینم سکینه با فردی شایسته ازدواج کرده است و ۲ دختر زیبا و دوست داشتنی دارد خیلی خوشحالم و برایشان دعا می کنم خوشبخت و سعادتمند بشوند. امیدوارم خدا هم از خطاهایم بگذرد. 📚برگرفته از روزنامه خراسان   ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1