ان شاالله از فردا شب قسمت اول رمان #چهارشنبه_های...
حوالی ساعت بیست و دو
با ما همراه باشید 👌
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍃قدر بدانیم...
حتما ببینید👆👆👆
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
از بین حرفهایی که از دیروز تا الان شنیدم این خیلی به دلم چسبید...
واکنش استاد رحیم پور ازغدی به ترور دانشمندان هسته ای...👇
از ترور بهشتی و مطهری که عالم دین بودند به ترور فیزیکدان ها رسیدیم!
در هر رشته ای که هستید طوری عمل کنید که دشمن ترورتان کند!👌
#ترور
#شهید_محسن_فخری_زاده
#مرگ_بر_اسرائیل
#مرگ_بر_آمریکا
آدمایی که خوب زندگی میکنن
خوبم میمیرن...
دیالوگ تنگه ابوقریب
#شهید_فخری_زاده
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
سلام عزیزان و همراهان خوب کانال🙏🌹
چند تا نکته مهم در مورد کتابهای داستانی داخل کانال که سوال می پرسید👇👇
آیا این داستانها واقعی اند⁉️
بله تمام داستانها بر اساس واقعیت هستند و حقیقتا این حقیر احساس می کنم آنقدر مسائل مهم و گفتنی واقعی در جامعه و زندگی هست که وقت به تخیل نمی رسد به همین دلیل تمام نوشته ها و رمان ها را بر اساس واقعیت و نیاز مخاطب امروز انتخاب می کنم و با قالب و سبک خودم می نویسم انشاالله که مفید و موثر باشد...
چرا حجم کمه⁉️
ببینید عزیزان شخصا به قدر کمی مهارت در حوزه ی مطالعه و تندخوانی داشتم و تدریس می کردم به همین علت بر مباحث مطالعه کردن مسلط هستم سعی بر این کردم که نوشته ها در عین جذابیت مخاطب را به ناکجا آباد نبرد و حوصله سر بر نباشد تلاشم بر این بوده نکات مهم در کنار جزئیات مهم گفته شود که انشاالله محقق شده باشد🙏
محتوا را از کجا می آورید⁉️
نمی دونم باید بگم یا نه ولی فقط خدا می دونه برای نوشتن یک کتاب چقدر باید مطالعه کرد چقدر باید با افراد متفاوت صحبت کرد پیگیری کرد و تلاش کرد تا یک محتوای رضایت بخش ارائه داد...
اینها را گفتم هم سوالها تون در این زمینه پاسخ داده بشه هم اینکه بگم شما خیلی مهم هستید
فکر و زمان شما برای من شخصا خیلی مهم هست که با خوندن این مطالب وقت و عمرتان نه تنها هدر نره که راهگشا هم باشه و گرهی باز کنه امیداروم که اینطور بوده باشد🙏
در آخر اگر داستانها و مطالب موثر و خوب بوده از لطف و عنایت خداست و اگر نقص و کاستی داشته بدون شک از قلم این حقیر است که با نظرات و انتقادات و پیشنهادات شما عزیزان امید برطرف شدنش هست👌
خوشحالم که در این مسیر با ما هستید...
سیده زهرا بهادر
{﷽}
#قسمت_اول_چهارشنبه_های...
#بر_اساس_واقعیت
مُدام حرفهای لیلا درذهنم رژه می رفت...
نازنین نمی خوام اذیتت کنم ولی...ولی... یه مسئله خیلی مهمی را باید بهت بگم! حالت چهره اش از گفتن حرف خوبی خبر نمی داد!!!
دستاش می لرزید!
درست مثل صداش!
انگار که خیلی نگران باشه...
گفتم: لیلا چی شده؟!
چرا قیافت اینجوریه!!!
نگرانم کردی دختر!
بگو دیگه...
من من کنان گفت: راستش امید... امید...
اسم امید که اومد تنم لرزید!
گفتم: امید چی؟!
چیزی شده؟!
نصفه جونم کردی خوب حرف بزن...
ادامه داد: اما صداش از ته گلوش می اومد...
انگار می ترسید بگه!
امید یک ماهی هست... یک ماهی هست... که مدام به من پیام میده! تا اینکه دیروز اومد پیشم و بهم
پیشنهاد داد که...
دیگه نمی فهمیدم لیلا چی میگه!
مثل آدمی که بهش شوک الکتریکی وصل کرده باشن...
با حالت برافروخته گفتم: دروغ میگی!
می خوای بین ما را بهم بزنی که چی بشه!!!
آخه چرا لیلا تو دوست منی؟
نذاشت حرفم تموم بشه!
گوشیش رو از داخل کیفش آورد بیرون...
دلم می خواست از دستش می افتاد و خُرد می شد ولی چیزهایی رو که می خواست بهم نشون بده نمی دیدم...
دستای لرزونش چنان با سرعت روی صفحه ی گوشیش سُر می خورد به سمت پیام ها می رفت که انگار برای اثبات حقانیتش طناب دار را از گردنش باز کنه!
و باز شد فایل پیامها...
_لیلا خانم سلام چند وقت است که احساس می کنم نسبت به شما حس خاصی دارم....
_لیلا جان من شبها خواب ندارم میشه یک کلمه جواب بدید لااقل آروم بشم...
_لیلا... لیلا جان... لیلی من...
ولی لیلا هیچ کدوم از پیام ها رو جواب نداده بود...
دیگه دلم نمی خواست ببینم...
چقدر شبیه پیام هایی بود که روز های اول به من می داد!
_نازنین خانم سلام چند وقت است احساس می کنم نسبت به شما حس خاصی دارم... و....
چقدر ساده بودم من....
منی که همه به عنوان دختر عاقل می شناختند! چقدر راحت گول خوردم!!!
نگاهم به حلقه نامزدیم افتاد که به دستم بود...
فقط اشک بود که روی گوشی اَپل لیلا می ریخت...
دستش رو انداخت دور گردنم و گفت: می فهممت نازنین!!! نمی دونم چرا اون لحظه حالم حتی از لیلا هم بهم می خورد...
دستش رو برداشتم و با تمام سرعت دور شدم...
صدای لیلا که دنبالم می دوید و مُدام می گفت: نازنین صبر کن... نازی صبر کن!!!
توی سالن دانشگاه می پیچید و همه خیره به ما...
و صدای پچ پچ بچه ها....
انگار گوش هایم حساس تر از همیشه شده بود....
یکی از بچه ها می گفت: دوباره این
دخترا لوس بازیشون گل کرد!
اگر لیلا به موقع نرسیده بود دستم روی گونه هاش یه یادگاری حسابی می گذاشت!
انگار دنبال یکی بودم عصبانیم را خالی کنم...
دانشجوی بیچاره نفهمید از کجا فرار کنه...
مچ دستم که گره خورده بود به دستهای
لیلا را با تمام عصبانیت رها کردم و
گفتم: ولم کن لیلا حالم از تو ...
از امید...از خودم... از همه بهم می خوره!
بذار برم و به درد خودم بمیرم...
و با همون سرعت از دانشگاه خارج شدم بی هدف در خیابانها راه می رفتم و اشک می ریختم...
با خودم فکر می کردم چطور امید تونست با من این کارا بکنه!
چرا نامرد لیلا را انتخاب کرد! این همه دختر توی دانشگاه ما! چرا دوست من!
حالا به مامان بابام چی بگم! چطوری توضیح بدم بعد از اون همه اصرار برای قبول کردن امید و ماجرای خواستگاری و انگشتر نشون آوردن!
چقدر احساس تنهایی می کردم...
نویسنده:#سیده_زهرا_بهادر
هر گونه کپی برداری شرعا و قانونا جایز نیست.
ادامهی داستان در کانال به دنبال ستاره ها👇
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
به دنبال ستاره ها...
🍃برای هدف باید هر روز جنگید حتی روزایی که حالت خوب نیست حتی روزایی که هیچی سرجاش نیست...
وَتَوَکَّلْ عَلَی الْعَزِیزِ الرَّحِیمِ
بر توانای شکست ناپذیر
مهربان توکل کن...
(شعرا_۲۱۷)
در قضیهی ترورهای (دانشمندان هستهای)، من عقیدهام این است که بچههای تشکلهای دانشجوئی در این قضیه کوتاه آمدند؛ یعنی کمعملی نشان دادند. باید این قضیه را بزرگ میکردید. البته نه اینکه بزرگ کنید - چون خودش بزرگ است - همان جور که هست، منعکس میکردید. ما حتّی ندیدیم تشکلهای ما پوستر این شهدا را هم چاپ کنند، منتشر کنند، پخش کنند، یادمان اینها را نگه دارند. نه، این موضوع اصلاً نباید فراموش شود؛ این کار کوچکی نیست.
#امام_خامنهای
۱۳۹۰/۰۵/۱۹
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286