#ناخواسته
#قسمت_دهم
برگشتم داخل سالن نیم ساعتی با پلیس صحبت کردم بعد از رفتنش، امیر دستش را گذاشت روی شونم گفت : مهرداد قضیه چی بود؟! چی شد دعوا شد؟ نشستم روی صندلی
گفتم : نامردا داشتن دو تا دختر را می کشوندن تو ماشین، سجاد هم بی معطلی رفت جلوشون رو بگیره که با چماق و چاقو افتادن به جونمون! خداروشکر دخترا نجات پیدا کردن ولی سجاد...
_شماره پلاکی بر نداشتید از ماشینشون؟
امیر خودت دیدی که! وسط اون مهلکه شماره پلاکم کجا بود!
_ان شا الله درست میشه سجادم حالش خوب میشه فعلا یه تماس با خانوادش بگیر در جریانشون بذار.
گفتم : من نمی تونم امیر کار خودته!
امیر نفس عمیقی کشید و گفت: باشه شمارشون را بده خودم یه کاریش می کنم...
خیلی از تماس امیر نگذشته بود که خانواده سجاد رسیدن بیمارستان و چه حال خرابی داشتن خصوصا مادرش!
ماجرا را برای خانوادش تعریف کردیم اونها خوب می دونستن سجاد پسر عاقلیه و اهل دعوا نیست ...
دیگه همه توی سالن انتظار پشت در اتاق عمل در سکوت کامل نشسته بودیم و تنها صدای دونه های تسبیح مادر سجاد بود که ثانیه به ثانیه سکوت را می شکست...
و چقدر بعضی وقت ها زمان دیر می گذاره و سخت! داشتم با خودم به سه ساعت قبل فکر میکردم به اینکه قرار بود با سجاد و امیر بزنیم به دل بیابون تا شاید حال خراب من بهتر بشه!
ولی الان من و امیر اینجاییم و دعا می کنیم حال سجاد خوب بشه! چه دنیای عجیبی!
عملش دو ساعتی طول کشید و هر ثانیه اش برای من یک عمر! دکتر که اومد بیرون هممون با هم هجوم بردیم سمتش!
آروم نگاهش را سمت مادر سجاد برد تنها خانمی که بین ما بود و حالش نشون میداد که مادر است دیگر!
گفت: ما تلاشمون را کردیم دعا کنید ضریب هوشیش تا صبح بالا بیاد ...
مادر سجاد همون طوری که سیل اشک روی صورتش روانه بود گفت: آقای دکتر الان چطوره وضعیتش؟ تو را خدا به من بگین؟
دکتر در حالی که از بین ما رد میشد با همون حال گفت: حاج خانم نتیجه عمل فردا صبح مشخص میشه الان نمی تونم چیزی را مشخص کنم فقط دعا کنید
بااین جمله ی آقای دکتر ترسیدم خیلی ! نگاهم خیره به مادر سجاد موند که هق هق اشک امانش را بریده بود و علی داداش کوچک سجاد تمام سعیش را برای دلداری مادرش میکرد....
امیر هم حال روزش بهتر از ما نبود اومد سمتم گفت: مهرداد تو برو خونه من تا صبح می مونم اگر کاری بود باشم، تو فردا بیا حداقل استراحت کرده باشی، که سجاد کاری داشت یکیمون نفس داشته باشیم!
خودش هم خوب می فهمید این جمله ی آخرش شبیه آرزو بود برایمان...
بدون اینکه حرفی بزنم قبول کردم بیشتر از اینکه بخوام استراحت کنم می خواستم از نگاه پر غم مادر سجاد فرار کنم که روی قلبم سنگینی میکرد!
نویسنده:#سیده_زهرا_بهادر
هرگونه کپی برداری شرعا و قانونا جایز نیست.
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
#ناخواسته
#قسمت_یازدهم
شب شده بود و هوای سرد پاییز با حرفهای دکتر درهم آمیخته بودند تا لرزی عجیب را به جانم بیندازند! اصلا امروز این انجماد بدن من قصدی جز آب کردن من ندارد...
سوار ماشین که شدم بخاری ماشین را روشن کردم اما این سوز عجیب دست از تن کوفته ام بر نمی داشت!
سمت خونه راه افتادم و حالا به جای حرفهای آقای شمس حرفهای سجاد بود که ذهنم را به تلاطم می کشید...
گاهی وقتها انسان دلش می خواد تنها با خدا حرف بزنه تنها کسی که تنهایت را می فهمه!
خدا یا تنها تو میدونی جلوی چشمهای مادر سجاد چطور بغضم را فرو می بردم!
کاش می شد جیغ کشید یا هوار زد یا آنقدر اشک ریخت که دیگر بغضی خفه ات نکند...
خدایا سجاد....
دیدی که به خاطر تو بود...
مثل همیشه تنها بهانه ی کارهاش تو هستی پس...
نم نم اشک ها صورتم را خیسِ خیس کرده بود رسیدم جلوی خونه پیاده که شدم باد سردی دوباره مرا مثل بید لرزاند!
داخل که رفتم مریم با دیدنم چنان شوکه شد که اگر عصر سرش داد نزده بودم حتما می آمد جلو و می پرسید که چی شده؟
مادرم زودتر از همه خودش رابهم رسوند فکر میکرد از جواب نه خانواده شمس اینطور بهم ریخته ام!
دستش را که روی پیشانی ام گذاشت دادَش رفت هوا!
مهرداد داری توی تب میسوزی مادر! حالش منقلب شد و دست پاچه گفت : مریم یه جوشونده برا داداشت بذار و بعد هم شروع کرد قربون صدقه ام رفتن که حالا دنیا به آخر نرسیده و...
ومن یاد دل پر آشوب مادر سجاد افتادم ترجیح دادم چیزی به مادرم نگم سجاد همیشه می گفت:
غصه ها ت رو به مادرت نگو چون مادرهمیشه نگران بچه اش هست اگر غصه هات رو بگی داغون میشه...
رفتم توی اتاقم استراحت کنم چند دقیقه ایی بیشتر نگذشته بود که با تن کوفته ام روی تخت دراز کشیده بودم مریم در اتاقم در زد...
نیم خیز نشستم اومد جلو و جوشونده ی داغش را داد بدستم، نشست روی صندلی بدون اینکه نگاهم کنه گفت: دعوا کردی؟ چشمام گرد شد و آب جوشونده پرید تو گلوم افتادم به سرفه...
با عجله بلند شد چند بار با دستش کوبید پشت سرم تا نفسم بالا اومد...
نفس عمیقی کشید دوباره نشست روی صندلی منتظر جوابم نموند گفت: عصری بعد از رفتنت ترنم زنگ زد می خواست ببینه نتیجه صحبت کردنت با باباش چی شده؟
منم هر چی ازت دیدم بهش گفتم !
نگاهی کردم و گفتم مریم همه چیو! لبخندی زد و گفت آره همه چی رو! بعد کمی مکث کرد و ادامه داد البته به جز دادی که زدی سر من !
حالا اینا را گفتم چون ترنم اصرار کرد ببینه چی شده تا با باباش صحبت کنه می خواد تکلیفش روشن بشه!
حالا که اومدی فردا بیا با هم بریم باهاش صحبت کنی...
_مریم من فردا نمی تونم مجال نداد حرف بزنم گفت: یعنی چی نمی تونی فکر کردی دختر مردم حیرون توئه !
اصلا از اولم اشتباه از من بود فکر میکردم درست می شناسمت که ترنم را معرفی کردم ولی انگار اشتباه میکردم دستش که تو هوا می چرخید را گرفتم گفتم مریم فرصت بده !
سجاد تو بیمارستانه عمل کرده ! ساکت شد و خیره به چشمهای من ! یعنی چی ؟ مگه عصر با هم نبودیم مگه قرار نبود برید سفر! یا خدا ببینم نکنه تصادف کردین آره؟
گفتم : آبجی یه لحظه مهلت بده برات تعریف کنم...
نویسنده:#سیده_زهرا_بهادر
هر گونه کپی برداری شرعا و قانونا جایز نیست.
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
نظر یکی از اعضای خوب کانالمون در مورد کتاب اعترافات یک زن از جهاد نکاح
و پیشنهاد جالبشون👇
🌺 امام باقر(ع):
« افزایش نعمت از جانب خدا قطع نمےشود مگر آنگاه ڪه شڪرگزاری از طرف بنده قطع شود. »
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
دقت کردید آدم کی حسرت میخوره🤔
آره دقیقا منظورم حسرت که برای خیلیها مون پیش اومده😢
وقتی یه کاری آسون بوده و از دستمون رفته و انجامش ندادیم😔
مثلا بعد از امتحان چقدر با حسرت گفتیم اینقد سوالها آسون بود ولی حیف فکر نمیکردم ...
حتما می دونید یکی از اسم های روز قیامت روز حسرت😱😱😱
یعنی تازه اونجا می بینیم چقدر راحت و آسون می تونستیم یه کارایی بکنیم ولی از بس آسون بودن حواسمون بهشون نبود و از کنارشون رد شدیم😞
نه اینکه سخت بودن و نمی تونستیم چون انسان برای کاری که سخته و در حد توانش نیست حسرت نمی خوره چون نمی تونیم دیگه!
ولی حسرت جایی می خوریم که می تونیستیم چون خیلی راحت و آسون بود فقط حواسمون نبود☹️
مهربانی سخت نیست...
هدفمند زندگی کنیم👌
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286