eitaa logo
به دنبال ستاره ها...
4.3هزار دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
769 ویدیو
20 فایل
🌿 اینجا رمان های واقعی رو نه تنها بخونید که زندگی کنید #اعترافات_یک_زن_از_جهاد_نکاح... #ناخواسته_بود... #مثل_یک_مرد #چهارشنبه_ها... #رابطه #مزد_خون #پازل #سم_مهلک انتشار رمان ها بدون دستکاری متن بلامانع🌹🌹🌹 آیدی_ نویسنده🔻 @sadat_bahador
مشاهده در ایتا
دانلود
شب شده بود و هوای سرد پاییز با حرفهای دکتر درهم آمیخته بودند تا لرزی عجیب را به جانم بیندازند! اصلا امروز این انجماد بدن من قصدی جز آب کردن من ندارد... سوار ماشین که شدم بخاری ماشین را روشن کردم اما این سوز عجیب دست از تن کوفته ام بر نمی داشت! سمت خونه راه افتادم و حالا به جای حرفهای آقای شمس حرفهای سجاد بود که ذهنم را به تلاطم می کشید... گاهی وقتها انسان دلش می خواد تنها با خدا حرف بزنه تنها کسی که تنهایت را می فهمه! خدا یا تنها تو میدونی جلوی چشمهای مادر سجاد چطور بغضم را فرو می بردم! کاش می شد جیغ کشید یا هوار زد یا آنقدر اشک ریخت که دیگر بغضی خفه ات نکند... خدایا سجاد.... دیدی که به خاطر تو بود... مثل همیشه تنها بهانه ی کارهاش تو هستی پس... نم نم اشک ها صورتم را خیسِ خیس کرده بود رسیدم جلوی خونه پیاده که شدم باد سردی دوباره مرا مثل بید لرزاند! داخل که رفتم مریم با دیدنم چنان شوکه شد که اگر عصر سرش داد نزده بودم حتما می آمد جلو و می پرسید که چی شده؟ مادرم زودتر از همه خودش رابهم رسوند فکر میکرد از جواب نه خانواده شمس اینطور بهم ریخته ام! دستش را که روی پیشانی ام گذاشت دادَش رفت هوا! مهرداد داری توی تب میسوزی مادر! حالش منقلب شد و دست پاچه گفت : مریم یه جوشونده برا داداشت بذار و بعد هم شروع کرد قربون صدقه ام رفتن که حالا دنیا به آخر نرسیده و... ومن یاد دل پر آشوب مادر سجاد افتادم ترجیح دادم چیزی به مادرم نگم سجاد همیشه می گفت: غصه ها ت رو به مادرت نگو چون مادرهمیشه نگران بچه اش هست اگر غصه هات رو بگی داغون میشه... رفتم توی اتاقم استراحت کنم چند دقیقه ایی بیشتر نگذشته بود که با تن کوفته ام روی تخت دراز کشیده بودم مریم در اتاقم در زد... نیم خیز نشستم اومد جلو و جوشونده ی داغش را داد بدستم، نشست روی صندلی بدون اینکه نگاهم کنه گفت: دعوا کردی؟ چشمام گرد شد و آب جوشونده پرید تو گلوم افتادم به سرفه... با عجله بلند شد چند بار با دستش کوبید پشت سرم تا نفسم بالا اومد... نفس عمیقی کشید دوباره نشست روی صندلی منتظر جوابم نموند گفت: عصری بعد از رفتنت ترنم زنگ زد می خواست ببینه نتیجه صحبت کردنت با باباش چی شده؟ منم هر چی ازت دیدم بهش گفتم ! نگاهی کردم و گفتم مریم همه چیو! لبخندی زد و گفت آره همه چی رو! بعد کمی مکث کرد و ادامه داد البته به جز دادی که زدی سر من ! حالا اینا را گفتم چون ترنم اصرار کرد ببینه چی شده تا با باباش صحبت کنه می خواد تکلیفش روشن بشه! حالا که اومدی فردا بیا با هم بریم باهاش صحبت کنی... _مریم من فردا نمی تونم مجال نداد حرف بزنم گفت: یعنی چی نمی تونی فکر کردی دختر مردم حیرون توئه ! اصلا از اولم اشتباه از من بود فکر میکردم درست می شناسمت که ترنم را معرفی کردم ولی انگار اشتباه میکردم دستش که تو هوا می چرخید را گرفتم گفتم مریم فرصت بده ! سجاد تو بیمارستانه عمل کرده ! ساکت شد و خیره به چشمهای من ! یعنی چی ؟ مگه عصر با هم نبودیم مگه قرار نبود برید سفر! یا خدا ببینم نکنه تصادف کردین آره؟ گفتم : آبجی یه لحظه مهلت بده برات تعریف کنم... نویسنده: هر گونه کپی برداری شرعا و قانونا جایز نیست. https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
نظر یکی از اعضای خوب کانالمون در مورد کتاب اعترافات یک زن از جهاد نکاح و پیشنهاد جالبشون👇
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌺 امام باقر(ع): « افزایش نعمت از جانب خدا قطع نمےشود مگر آنگاه ڪه شڪرگزاری از طرف بنده قطع شود. » https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
دقت کردید آدم کی حسرت میخوره🤔 آره دقیقا منظورم حسرت که برای خیلی‌ها مون پیش اومده😢 وقتی یه کاری آسون بوده و از دستمون رفته و انجامش ندادیم😔 مثلا بعد از امتحان چقدر با حسرت گفتیم اینقد سوالها آسون بود ولی حیف فکر نمی‌کردم ... حتما می دونید یکی از اسم های روز قیامت روز حسرت😱😱😱 یعنی تازه اونجا می بینیم چقدر راحت و آسون می تونستیم یه کارایی بکنیم ولی از بس آسون بودن حواسمون بهشون نبود و از کنارشون رد شدیم😞 نه اینکه سخت بودن و نمی تونستیم چون انسان برای کاری که سخته و در حد توانش نیست حسرت نمی خوره چون نمی تونیم دیگه! ولی حسرت جایی می خوریم که می تونیستیم چون خیلی راحت و آسون بود فقط حواسمون نبود☹️ مهربانی سخت نیست... هدفمند زندگی کنیم👌 https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
مضطرب نگاهش را بهم دوخت و ساکت شد... اتفاقاتی رو که افتاده بود گفتم... همون‌طور خیره و ساکت بود، یه چیزی شبیه بهت زدگی توی چهره اش دیده می شد حق داشت خانواده ی من خوب سجاد را می شناختن... خودم هم هنوز باورم نمی شد چنین اتفاقی افتاده! با سکوت من مریم سرش را انداخت پایین و آروم گفت:خدا به داد دل مادرش برسه! از جاش بلند شد و رفت سمت در، موقع بیرون رفتن گفت: پس با این وضعیت به ترنم میگم خودش هر کاری تونست بکنه... می دونستم مریم از شنیدن اینکه چه اتفاقاتی افتاده بود شوکه شده دیگه در مورد ترنم حرفهایش را ادامه هم نداد در را بست! و من با مشتی فکر که درد تنم را بیشتر میکردن تنها شدم... فکر ترنم...فکر باباش... فکر سجاد... فکر آن دوتا دختر... فکر اون نامردی که چاقو زد... و فقط تب بود که کمی می سوزاند این افکار را! و دیگه متوجه چیزی نشدم وقتی چشم هام را باز کردم مادرم بالای سرم نشسته بود دلم از نوع نگاهش سوخت از چشم های پف کرده اش معلوم بود دیشب نخوابیده... یکدفعه یاد سجاد افتادم و هراسان از جام بلند شدم و لباس هام را عوض کردم مادرم متعجب گفت: مهرداد کجا با این حالت! گفتم پیش سجاد! باید برم ... دستم را گرفت گفت: خوب بذار حالت بهتر شه فردا برو! چاره ایی نبود باید می گفتم چرا با این حال خراب می خوام برم بیرون! گفتم مامان سجاد بیمارستانه! چشمهاش از حدقه زد بیرون گفت: بیمارستان! و ناخودآگاه دستم را رها کرد و ادامه داد یا ابوالفضل برای چی مادر؟ گفتم: مامان فرصت نیست از مریم بپرسین، من رفتم فقط براش دعا یادتون نره... به دم در نرسیده بودم مریم نفس زنان لقمه ایی داد دستم برای تشکر سری تکون دادم و رفتم بیرون ... ماشین را روشن کردم و دعا دعا میکردم سجاد به هوش اومده باشه راه افتادم سمت بیمارستان... توی سالن امیر را دیدم چهره اش داغون بود با موهای بهم ریخته و آشفته رسیدم بدون احوال پرسی گفتم: چطور وضعیتش؟ سرش رو با تأسف تکون داد و گفت: همونجوری که بود! گفتم یعنی چی ؟ نفس عمیقی کشید و گفت یعنی فعلا هیچی فقط باید دعا کرد... مکث کردم نفسم تو سینه حبس شد نگاهم که دوباره به صورتش افتاد گفتم: خیل خوب باشه پاشو برو خونه من هستم. با چشماش اشاره کرد به کمی اون طرف تر نگاهم را چرخوندم سمت نگاهش! مادر سجاد بود پریشان و خسته و هنوز تسبیح به دست... با احتیاط بلند شدم و رفتم نزدیکش گفتم: حاج خانم برید خونه استراحت کنید ما اینجا هستیم خبری شد حتما خبرتون میکنم آهی از عمق وجودش کشید و گفت: نه پسرم اینجا باشم خیالم راحت تره! امیر هم اومد جلو و گفت حاج خانم ما قول میدیم خبری شد سریع بهتون بگیم یه کم خونه استراحت کنید دوباره بیاین ... اینقدر اصرار کردیم که بنده خدا با اکراه زیاد تسلیم شد ... بعد از رفتن مادر سجاد به امیر گفتم: تو هم برو استراحت کن من هستم اول زیر بار نمی رفت ولی بعدش قبول کرد ... هنوز خیلی از رفتن امیر نگذشته بود که رضا زنگ زد، اصلا موقعیتش نبود جواب بدم، بعد از تماسش، پیامکی فرستاد که برام خیلی عجیب بود! نویسنده: هر گونه کپی برداری شرعا و قانونا جایز نیست. https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌐 انسان‌های بزرگ راجع به ایده‌ها صحبت می‌کنند، ⚠️انسان‌های متوسط راجع به اتفاقات، و انسان‌های کوچک در مورد افراد ❗️ https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286