eitaa logo
به دنبال ستاره ها...
4.3هزار دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
774 ویدیو
20 فایل
🌿 اینجا رمان های واقعی رو نه تنها بخونید که زندگی کنید #اعترافات_یک_زن_از_جهاد_نکاح... #ناخواسته_بود... #مثل_یک_مرد #چهارشنبه_ها... #رابطه #مزد_خون #پازل #سم_مهلک انتشار رمان ها بدون دستکاری متن بلامانع🌹🌹🌹 آیدی_ نویسنده🔻 @sadat_bahador
مشاهده در ایتا
دانلود
خدایا برای نائب آقایمان حاج قاسم نه! اما سیاهی لشکر که می شدیم... نگاهی...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
•🍃•🍃•🍃• دل را چنان به مهر تو بستم که بعد از این دیگر هوای دلبر دیگر نمیکنم... [ حُسیِن جٰان... ] https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
[ برای حاج قاسم... ] نمی‌دانم در این دهه، باید کدام روز را به یاد تو بیاراییم... روز مسلم را، به خاطر سفیر بودنت؟ یا روز حبیب را به خاطر یار بودنت؟ یا روز قاسم را برای قاسم بودنت؟ یا روز علی اکبررا برای اربا ارباشدنت؟ یا روز عباس را برای علمدار بودنت؟ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
طی مسیر آقا مرتضی ساکت بود ... منم همینطور... از فکرهایی که توی ذهنم رژه می رفت در واقع جرات حرف زدن نداشتم... رسیدیم بیمارستان... علی توی بغل امیر بود و داشتن زار زار گریه میکردن کمی اون طرف تر بابای سجاد سرش را گذاشته بود به دیوار... نفس توی سینم حبس شده بود و مبهوت این صحنه ها بودم جرات جلو رفتن نداشتم بپرسم چی شده؟ هر چند که ناگفته پیدا بود... ولی آقا مرتضی همون لحظه ی اول با سرعت رفت پیش بابای سجاد... وقتی نشست روی زمین و دستهاش را گذاشت روی سرش فهمیدم که دیگه باید بپذیرم.... اما نه باورم نمی شد بدون اینکه چیزی بگم از کنارشون رد شدم و رفتم سمت اتاق سجاد... با هزار دلهره و خدا خدا گفتن در اتاق را باز کردم ولی هیچ کس داخل روی تخت نبود.... بین چارچوب در خشکم زد و تمام روزهای با سجاد بودن مثل برق و باد از جلوی چشمهام گذشت... دلم بیابانی می خواست تمام این غم را هوار بکشم... یاد روز آخری که با هم بیرون بودیم افتادم... روزی که باعث نبود امروز سجاد شده بود... روزی که اگر آن دو تا دختر نیامده بودند شاید سجاد امروز پیش ما بود... بین افکارم و اشکهام غوطه ور بودم که دستی روی شونم احساس کردم... نگاهم را که بر گرداندم چهره ی غم بار امیر جلوم بودو حالا تنها رفیق من... با بغض گفتم: امیر چرا سجاد! چرا باید توی جوانی بره! مگه گناهش چی بود! جز دفاع از حق! سجادجوون بود امیر! مثل من و تو... مادرش چی می کشه... چرااااا آخه چراااا... همینطور که اشک می ریخت با هق هق گفت: منم حالم بده مهرداد... ولی به قول سجاد مهم خوب رفتنه... و دیگه بغض امانش نداد... خیلی سخته رفیق دوران خوشی و ناخوشیت پر بکشه... یه جوری بره که غم رفتنش روی قلبت سنگینی کنه... یه جوری که تو هم بخوای بری! درست مثل همون... توی راه همون... هر جوری بود خودم رو آماده ی مراسم تشیع و ختم کردم احساس میکردم سجاد بار سنگینی روی دوشم گذاشته... می خواستم سنگ تمام بذارم با خودم گفتم اگر قرار رفاقتی هم باشه الان بیشتر نیاز تا قبل... فکر می کردم تنها دوست های سجاد من و امیر و رضاییم ولی وقتی جمعیتی که برای تشیع اش را اومده بود دیدم واقعا تعجب کردم... سجاد انگار با رفتنش دستش باز تر شده بود برای فهماند بعضی چیزها به من! در اون لحظات متوجه شدم وسعت رفاقت آدم ها به کارهاشونه نه به تعداد دوست هاشون! چند ساعتی از تموم شدن مراسم نگذشته بود و حال من بهتر که هیچ خرابتر از قبل بود... گوشیم زنگ خورد! شماره ی آشنایی نبود نمی خواستم جواب بدم که یکدفعه یاد ترنم افتادم که از صبح هیچ خبری بهش ندادم! تماس را که وصل کردم، آقایی با صدای کلفت از پشت گوشی گفت: از کلانتری تماس می گیرم، برای شناسایی و تکمیل پرونده ی آقای صدیق باید تشریف بیارید کلانتری... نویسنده: هرگونه کپی برداری شرعا و قانونا جایز نیست. https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
شب هشتم محرم... امشب شب سختیه...
حتی تصورش!
آخه حرف یه جوونه... حرفه یه بابا... حرف یه بدن اربا اربا...