#ناخواسته
#قسمت_بیست_وهفتم
طی مسیر آقا مرتضی ساکت بود ...
منم همینطور...
از فکرهایی که توی ذهنم رژه می رفت در واقع جرات حرف زدن نداشتم...
رسیدیم بیمارستان...
علی توی بغل امیر بود و داشتن زار زار گریه میکردن
کمی اون طرف تر بابای سجاد سرش را گذاشته بود به دیوار...
نفس توی سینم حبس شده بود و مبهوت این صحنه ها بودم جرات جلو رفتن نداشتم بپرسم چی شده؟
هر چند که ناگفته پیدا بود...
ولی آقا مرتضی همون لحظه ی اول با سرعت رفت پیش بابای سجاد...
وقتی نشست روی زمین و دستهاش را گذاشت روی سرش فهمیدم که دیگه باید بپذیرم....
اما نه باورم نمی شد بدون اینکه چیزی بگم از کنارشون رد شدم و رفتم سمت اتاق سجاد...
با هزار دلهره و خدا خدا گفتن در اتاق را باز کردم ولی هیچ کس داخل روی تخت نبود....
بین چارچوب در خشکم زد و تمام روزهای با سجاد بودن مثل برق و باد از جلوی چشمهام گذشت...
دلم بیابانی می خواست تمام این غم را هوار بکشم...
یاد روز آخری که با هم بیرون بودیم افتادم...
روزی که باعث نبود امروز سجاد شده بود...
روزی که اگر آن دو تا دختر نیامده بودند شاید سجاد امروز پیش ما بود...
بین افکارم و اشکهام غوطه ور بودم که دستی روی شونم احساس کردم...
نگاهم را که بر گرداندم چهره ی غم بار امیر جلوم بودو حالا تنها رفیق من...
با بغض گفتم: امیر چرا سجاد!
چرا باید توی جوانی بره!
مگه گناهش چی بود!
جز دفاع از حق!
سجادجوون بود امیر!
مثل من و تو...
مادرش چی می کشه...
چرااااا آخه چراااا...
همینطور که اشک می ریخت با هق هق گفت: منم حالم بده مهرداد...
ولی به قول سجاد مهم خوب رفتنه...
و دیگه بغض امانش نداد...
خیلی سخته رفیق دوران خوشی و ناخوشیت پر بکشه...
یه جوری بره که غم رفتنش روی قلبت سنگینی کنه...
یه جوری که تو هم بخوای بری!
درست مثل همون...
توی راه همون...
هر جوری بود خودم رو آماده ی مراسم تشیع و ختم کردم احساس میکردم سجاد بار سنگینی روی دوشم گذاشته...
می خواستم سنگ تمام بذارم با خودم گفتم اگر قرار رفاقتی هم باشه الان بیشتر نیاز تا قبل...
فکر می کردم تنها دوست های سجاد من و امیر و رضاییم ولی وقتی جمعیتی که برای تشیع اش را اومده بود دیدم واقعا تعجب کردم...
سجاد انگار با رفتنش دستش باز تر شده بود برای فهماند بعضی چیزها به من!
در اون لحظات متوجه شدم وسعت رفاقت آدم ها به کارهاشونه نه به تعداد دوست هاشون!
چند ساعتی از تموم شدن مراسم نگذشته بود و حال من بهتر که هیچ خرابتر از قبل بود...
گوشیم زنگ خورد!
شماره ی آشنایی نبود نمی خواستم جواب بدم که یکدفعه یاد ترنم افتادم که از صبح هیچ خبری بهش ندادم!
تماس را که وصل کردم، آقایی با صدای کلفت از پشت گوشی گفت: از کلانتری تماس می گیرم، برای شناسایی و تکمیل پرونده ی آقای صدیق باید تشریف بیارید کلانتری...
نویسنده:#سیده_زهرا_بهادر
هرگونه کپی برداری شرعا و قانونا جایز نیست.
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
اصلا میشه تصور کرد!
اصلا تا حالا بدن اربا اربا دیدید که بشه تصور کرد...
خوب خداروشکر ندیدید...
خانواده ی جوون از دست داده که دیدید!
حالا باباش رو تصور کن...
بابا داره با پسرشهیدش حرف میزنه...
بماند که کفن دارد...
بماند که میشه با دست بلندش کرد...
بماند که چند نفر دور و برشن...
اینها همه بماند....
مهم تر از همه اینکه خیالش
از آن خواهری که
انتها نشسته راحت است...