🪴
بعضی وقتها باید بگذاری برخی آرزوهایت تهنشین بشود. حالا نه اینکه خودت بخواهی ها، نه. اصلش این است که خدا آن آرزو را تهنشینِ دلت میکند. غلیان و هیجان برای بعضی رویاها خوب نیست. مشوشش میکند، به هم میریزدش، «من» میآورد توی کار و کار را خراب میکند. برای همین باید برود کنج ذهنت خانه کند تا به وقتش. بعد بیهوا، مثل یک رزق لایحتسب میافتد جلوی پایت، خم میشوی، برش میداری و لبخند میزنی؛ بدون هیجان، بدون «این من بودم و این من هستم»ها سرت را میاندازی زیر و بسمالله را میگویی.
پن:
این قاب بماند به یادگار تا یادم بماند ۲۷شهریوری بود که سلام کردم بر آرزوی تهنشینشدهام. سلام کردم بر دنیایی که شب و روزم برای رسیدن به آن یکی شده بود.
راستی رفیق؛
تو آروزی تهنشینشدهای داری که منتظر باشی لایحتسب بیافتد جلوی پایت؟
۲۷/شهریور/۱۴۰۳
🔰 @baahaarnaranj
هدایت شده از الف|نون
﷽
_______
امروز صبح که از خواب بیدار شدید کجا رفتید؟ روزمره اطرافِ شما چگونه رقم خورد؟ تصور کنید در حال رفتن به مطب دکتر هستید یا رفتن به محل کارتان. ممکن است مقصد شما بازاری باشد برای خریدن سبزی و نارنگیهای نوبرانه، یا خیابانی که منتهی میشود به مدرسهی فرزندانتان. شما که نامتان شهروند، نه خبر از اخبار دارید و نه کاری با تحولاتِ منطقهای که توش ساکناید. نه نظامی هستید و نه اسحله سمت کسی نشانه رفتهاید. شما توی بازارید و دارید کارت بانکیتان را با دست راستتان میدهید به فروشندهی سبزیها، که دامب؛ وسیلهی ارتباطیتان درست کفِ دستِ چپتان منفجر میشود... انفجارِ چیزی که توی دست شما، نه فقط شما که هرکس اطرف شما بوده را هم زخمی رسانده. به خودتان، هزار، دو هزار، سه هزار و بسا که بیشتر، اضافه کنید. به خودتان که وسیلهای کف دستتان منفجر شده و معلوم نیست زنده بمانید، کودکانی را هم اضافه کنید. بسا که یکی از کودکانِ زخم دیده، یکی از کودکانِ کشته شده، از نزدیکانِ شما یا کودکِ خودتان باشد که وقتی کارت بانکیتان را به فروشنده میدادید، گوشهی لباستان را میکِشیده و بستنی بهانه میکرده.
تصورش ترسناک است...
شما که این نوشته را میخوانید، امروز به محل کارتان، مطب دکتر، به قرارِ کاری و گشت و گذارتان رسیدهاید؛ بیکه خط و خشی روی پوست صورت خودتان یا کودکتان افتاده باشد. شما سالمید و وسیلهای هم کف دستتان منفجر نشده. من هم که اینها را مینویسم مثل شما سالمم، وسیلهی ارتباطیام ابزار نوشتنِ همین کلمهها شده.
روز سهشنبه، ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱، چند هواپیمای مسافربریِ آمریکایی ربوده شدند. هواپیما رباها، هواپیماها را به دو آسمانخراش در نیویورک کوبیدند و در نتیجهی این انفجار، دو هزار و نهصد نفر از مردم آمریکا، بسا که بیشتر، جان خود را از دست دادند. پاری از مردمِ آمریکا این روز را تاریکترین روز در تاریخ آمریکا میدانند...
سه شنبه ۱۷ سپتامبر ۲۰۲۴، بیست و سه سال بعد از انفجار برجهای دوقلو، دو هزار و هشتصد نفر از مردم لبنان، وقتی از خواب بیدار شدند، مثل مردم دیگر کشورها، پی روزمرهشان بودند که وسیلههای ارتباطیای به نام پیجر، کف دستهاشان منفجر شد... خبرگذاریهای رسمی لبنان تاکنون از کشته شدن یک دختربچه و دو برادر خبر دادهاند و هنوز تعداد دقیق کشتهها معلوم نیست... و معلوم است که تا به انتها رسیدنِ این یادداشت، تعداد زخمیها و کشتهها بالاتر میرود...
گفته میشود کسانی که برجهای دو قلو را در آمریکا منفجر کرده بودند، نامشان "القاعده" بوده. القاعده توسط شورای امنیت سازمان ملل، "تروریست" نامیده میشود؛ و کسی که وسیلههای ارتباطی را کف دست مردمِ لبنان منفجر کرده، نامش اسرائیل. هیچ سازمان جهانیای تا کنون این "اسرائیل" را تروریست ننامیده. کسی میداند چرا؟
______________
@AlefNoon59
|بهارنارنج|
﷽ _______ امروز صبح که از خواب بیدار شدید کجا رفتید؟ روزمره اطرافِ شما چگونه رقم خورد؟ تصور کنید در
منم همینایی که نرگس گفت ....
|بهارنارنج|
🪴 بغض کردن توی مراسم عقد، ارثیمان است. یعنی من و خواهرم هر مراسم عقدی که میرویم بغض میکنیم و تمام
🪴
از جمعه که رفتیم عروسی و «ف» را فرستادیم ۹۲۷کیلومتر آنطرفتر، خانهی بخت، نوع رابطهام با ریحان تغییر کرد. پررنگتر شد و عمیقتر. حالا دیگر وقتی موهایش را شانه میکنم یا با هم چوبتوپ بازی میکنیم یا میرویم توی حیاط میوه میخوریم، دائم به این فکر میکنم که چقدر دیگر فرصت دارم تا از بودن کنارش لذت ببرم؟ دیگر کمتر توی دلم میگویم کاش زودتر از آب و گل دربیاید تا به کارهایم برسم. یا وقتی از پای لپتاپ بلندم میکند و به زور مینشاندم کنار خودش تا برایم کتاب بخواند، ذهنم دیگر روی صفحه مانیتور قفل نمیماند. حواس میدهم بهش، از کتاب خواندنش لذت میبرم و با خودم میگویم اصلا مگر دنیا برای غیر از این لحظه خلق شده؟!
حالا هم از من میشنوی رفیق، دنیا را برای همین لحظهای که خلق شده و همین کاری که خدا گذاشته است جلوی پایت بخواه :)
#اندر_حکایت_پندهایی_که_از_عروسی_میگیریم
#شاعر_میفرماد_به_راه_دورش_نمیدم
#شاعر_بیخود_میفرماد
#مجبور_بشی_میدی :|
۲۹/شهریور/۱۴۰۳
🔰 @baahaarnaranj
🪴
و ما، دقیقا ۴ماه پس از شما...
پن:
#با_دقــّـت_رصد_کن_ببینیم_به_کجا_میرسی
#کاش_میفهمیدیم_این_وضعیت_عقوبت_کدوم_گناهمونه
۳۱/شهریور/۱۴۰۳
🔰 @baahaarnaranj
🪴
یه خوشآمدِ پاییزمون نباشه؟ :)
پن:
لازمه بگم پاییز #شیراز از اردیبهشتش دلبرتره، یا از این قاب مشخصه؟!
۱/مهر/۱۴۰۳
🔰 @baahaarnaranj
هدایت شده از مجلهٔ مدام
⚠️ فقط تا آخر این هفته فرصت باقی است تا از یکی از دو تخفیف خرید مدام استفاده کنید.
۱. خرید اشتراک چهار شمارهٔ مدام با ۲۵ درصد تخفیف و ارسال رایگان 👇
https://survey.porsline.ir/s/S7j4KWSy
۲. پیشخرید شمارهٔ دوم به تنهایی با ۱۵ درصد تخفیف 👇
www.modaammag.ir
مدام؛ یک ماجرای دنبالهدار | @modaam_magazine
🪴
از دوشنبه صبح که استاد صوت جلسه چهارم دوره روایت را فرستاد توی کانال، همه ۱۱۹نفرمان داریم دربدر دنبال تجربه نزیستهای میگردیم که تا یکشنبه برویم و زیستهاش کنیم. و من امروز صبح یادم آمد ۱۴سال پیش آرزویی داشتم و چقدر زمانه بد است که آرزوهای آدم را از یادش میبرد.
فردا من، ریحان و خواهرزاده جان میرویم برای تحقق آرزویی ۱۴ساله. با کمی چاشنی ماجراجویی البته :)
#یه_چیزی_تو_مایههای_من_مست_و_تو_دیوانه_ما_را_که_بَرد_خانه
#به_قول_استاد_خدا_این_هفته_رو_بخیر_کنه
۴/مهر/۱۴۰۳
🔰 @baahaarnaranj
هدایت شده از مدرسه مهارت آموزی مبنا
من یه مبارزم! 💪
میدونم که ارزش مبارزه در جنگ روایتها کمتر از میدان مین نیست! پس با قلمم سعی میکنم راوی حقیقتها باشم.
من با نویسندگی، مبارزه میکنم!
اگه شما هم دوستداری مبارز خوبی تو جنگ روایتها باشی، با یه دست سلاحتو محکم بگیر و با دست دیگه روی این لینک کلیک کن:
🆔 https://B2n.ir/h89181
🆔 https://B2n.ir/h89181
| @mabnaschoole |