🪴
بعضی لحظات هست که «الان دیگه نشستن حق منه» را بلند میگویم. گوشتکوب، لیوانهای رنگی و کاسهبشقابهای روی زمین آشپزخانه را کنار میزنم. صندلی را جلو میکشم. قاروک، کشمشخانم و رنگینکمان چوبیِ روی صبحانهخوری را هل میدهم یک طرف. به بالشت، کاتامینو، پازل، کتابها و توپکهای پخش توی پذیرایی زل میزنم و از شیرقهوهی تگریام لذت میبرم.
#گزاره_مشترک_مادران
#این_خونه_چرا_هیچ_وقت_مرتب_نمیشه :/
🌲#وضعیت_مادری
🌦#الحمدلله_علی_کل_حال
۲۵/مهر/۱۴۰۳
🔰 @baahaarnaranj
هدایت شده از مجموعه روایت به قلم طیبه فرید
🪴«بازیگرِ نقش اولِ مرد»
✍️به قلم طیبه فرید
🌱عزیزم:
لطفا همینجوری که داری با دور تند قصص انبیا را جلو چشممان ورق میزنی و چکه چکه تاریخ را می چکانی توی تقدیرمان که ناکام نمیریم به حرف هایم گوش کن.می خواستم بابت خلق هنرمندانه درامِ باشکوه «یحیی» و انتخاب بازیگر نقش اول مرد دست هایت را ببوسم و اعتراف کنم که به مخیله ام قد نمی داد که بشود از خانه متروک و پر از خاک و خل و خِرت و پِرت طبقه دوم چنین پایان شورانگیزی ساخت.از همه اجزا و عناصر صورت خاکیش، از سوراخ بزرگ سمت چپ پیشانیش تا حمایل خشاب و حتی ساعتِ مچیش نمی شد به همین سادگی ها گذشت.
پشت صحنه نمایش یحیی آدمهائی ایستاده بودند که یک شبه بزرگ شدند.زنی پا به ماه می گفت می خواهد اسم مسافری که توی راه دارد را بگذارد «سنوار».
دیشب چشم هایمان خیس بود ،غبار فرو ریختن ساختمان روی صورتمان گِل شده بودو امروز همه مان بوی عطر یحیی می دهیم...یادم می ماند که قهرمان های نقش اول فیلم های تو مرزهای تبیین را ،با خون جابهجا کردند.
https://eitaa.com/tayebefarid
🪴
اگر نگوییم #بازنویسی خر است، لااقل باید بپذیریم که قاطر است :/
#عرقریزانِ_روح
۳۰/مهر/۱۴۰۳
🔰 @baahaarnaranj
🪴
از حادثــه لرزند به خود قصرنشینان
ما خانه بدوشان غم سیلاب نداریم
۲/آبان/۱۴۰۳
🔰 @baahaarnaranj
🪴
بیستوپنجمین کتاب صفرسه
۲۵ از ۶۰
#وجود
#فاضل_نظری
#سوره_مهر
دل سوی تـــــو آورده پنــــاه از غــــــم دنیــا
این طفل، یتیم است در آغوش بگیرش
#چند_از_چند
#معرفی_کتاب
۳/آبان/۱۴۰۳
🔰 @baahaarnaranj
🪴
مثل هر شب ساعت ۲:۳۰ بیدار شدم تا کارهای «با بچه که نمیشه» را انجام دهم.
بچههای تهران توی گروه نوشتند صدای وحشتناک شنیدهاند.
رفتم توی سالن تا بقایای جشن دیشب را جمع کنم.
توی گروه نوشتند از همه جا شنیده شده.
نگاهی به مصاحبه آقای «الف» انداختم تا ببینم چه روایتی از تویش درمیآید.
بچهها نوشتند پدافند بوده.
چند دقیقهی آخر جلسه ۱۰ کارگاه ویرایش کودک را گوش دادم.
فیلمهای آفند و پدافند آمد روی کانالها.
اذان گفتند. ریحان خوابیده بود. آرام. رویش را کشیدم.
و حالا ۵ آبان ۱۴۰۳، تولد ریحان با نمایشِ اقتدارِ پدافندِ هوایی کشورم؛ جمهوری اسلامی ایران، یکی شده است.
چند سال دیگر که خیلی هم دور نیست و از صهیونیست فقط یک خاطره تلخ باقی مانده، تصاویر آسمان تهران در شب تولد سه سالگی ریحان را نشانش میدهم و میگویم ما بعد از این حمله، باز هم دور هم جمع شدیم و خندیدیم و زندگی کردیم و به جانِ محافظانِ وطن دعا کردیم.
#ارتش_دوتا_دستهگل_تقدیم_وطن_کرده
#برای_آرامش_خانوادهشون_دعا_کنیم
۵/آبان/۱۴۰۳
🔰 @baahaarnaranj
🪴
من، وسط تجربه زیسته عجیبی ایستادهام. پسری چهار خواهر و برادرش را گذاشته و دارد -با صلابت، بدون لرزش صدا-توی مراسم تشییع مادرش قرآن میخواند؛ مهدی، پسر شهید رضا عواضه و شهیده معصومه کرباسی.
اینجا، ایران، شیراز، حرم مطهر حضرت احمدبنموسی (ع)
۶/آبان/۱۴۰۳
🔰 @baahaarnaranj
|بهارنارنج|
🪴 من، وسط تجربه زیسته عجیبی ایستادهام. پسری چهار خواهر و برادرش را گذاشته و دارد -با صلابت، بدون لر
🪴
امروزِ ما...
۶/آبان/۱۴۰۳
🔰 @baahaarnaranj
|بهارنارنج|
🪴
کتابخانه رفتنمان عدل افتاد روز تشییع شهیده کرباسی. ریحان را یک هفته درمیان میبرم کتابخانه شهید دستغیب. توی طبقهی اولِ بخشِ کودک کتاب میخوانیم و بعد میرویم طبقه بالا بازی. بازیهای رومیزی و صخرهنوردی و اینها. امروز طرفهای ساعت 9 که از میدان شهرداری رد میشدیم تا برسیم به کتابخانه، شلوغ بود. به قول من و ریحان «حسینحسین» بود. میدانستم تشییع است. هنوز مردم خیلی جمع نشده بودند. آمبولانس سفید با چراغ گردان روشن کنار میدان ایستاده بود. چند نفر دورش را گرفته بودند. سرک کشیدم. عکس شهیده کرباسی پشت شیشه چسبیده بود. بغض سُر خورد توی گلویم. من جایی حوالی ۵٠سانتی پیکر کسی ایستاده بودم که با شلیک مستقیم و هدفمند رژیم صهیونیستی شهید شده بود. دست در دست همسرش. ریحان را بغل کردم. دست کشیدم به پشت آمبولانس. دست ریحان را هم. قسمش دادم به لحظه عروجش. همان موقع که پر کشید تا هتل محل اقامتشان توی جونیه و دستِ مادری کشید به سر پنجتا یتیمش و بعد رفته سمت نور. باید میرفتیم. سه بار زدم به شیشه آمبولانس. گفتم برمیگردم. پا تند کردم تا کتابخانه. کتابی که قبلا گرفته بودیم را پس دادم. توی بخش کودک چند صفحه شعر خواندیم و ریحان انگار ذهنم را خوانده باشد گفت برویم حسینحسین. چند دقیقه بعد توی میدان، وسط مادرانهترین تشییع شهر ایستاده بودم.
ریحان هنوز درست و حسابی صبحانه نخورده بود. چشم چرخاندم بین جمعیت. کنار جدول، دخترک و پسرکی نشسته بودند و لقمه میخوردند. بهترین فرصت بود برای بیدردسر غذا خوردن ریحان. نشستیم پیش «نینیها» و قاشققاشق حلیم ریختم توی حلقش. دختر و پسر 8-9 ساله با مادرشان کنارم نشسته بودند. پرچم حزبالله را گرفته بودند دستشان و بازی میکردند:
-بچهها میدونید این پرچم کجاست؟
هردوتا سرشان را بالا گرفتند و سینهشان را داند جلو:
-پرچم لبنااان.
جا خوردم. فکر میکردم مادرشان پرچم حزبالله را همینطوری داده دستشان و آنها هم بازیبازی تکانش میدهند و اصلا توی باغ نیستند که چی به چی است. تمام ذوقم را ریختم توی صدایم و آفرین بلندی گفتم.
حلیم تمام شد. کاروان بدرقه راه افتاد. همه پرچمهایشان را بالا گرفتند.خون رضای لبنانی و معصومهی ایرانی که ریخت، که با هم ریخت، که کنار هم ریخت، ایران را و لبنان را یکیتر کرد. حالا امروز پرچم حزبالله همانقدر دست جمعیت است که پرچم ایران.
توی بلندگو راه به راه اسم شهید صباحی را هم میآوردند. تا جمعه، همین دو روز پیش، قرار بود امروز برای تشییع یک نفر جمع شویم. حالا شدهاند دوتا. این روزها سرعت اتفاقات آنقدر زیاد شده که جا میمانیم ازشان. خنده و گریهمان یکی شده. پیچیده به هم. خدا دارد زیر و رویمان میکند، دل گندهمان میکند. گذاشته است روی دور تند تا ببینید کی جا میماند، کی میدود، کی نفس کم میآورد.
رسیدهایم وسط راه. پیرزن پشت سریمان دارد میخواند «با نوای کاروان، بار بندید همرهان، این قافله عزم کرب و بلا دارد...». بار بستن کار همیشگیمان شده. ما از ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ به این طرف، هی داریم بار میبندیم و هی داریم قافله کرب و بلا را بدرقه میکنیم. آمبولانس شهدا جلو و ما ملت، پشت سرشان. اولهایش توی خیابانهای شهرها شهید میدادیم. از کاسب و معلم گرفته تا رئیسجمهور و رئیس قوه قضاییه. بعدش رفتیم سمت مرز. غرب و جنوب. جنگ که تمام شد نوبت آن طرف مرز بود. سوریه. حالا هم که لبنان. راه قدس از کربلا میگذرد را آقا سید روح الله گفت و حالا قافله کرب و بلا رسیده است پشت مرزهای جعلیِ رژیم جعلیِ صهیونیستی. جایی حوالی قدس.
ریحان داشت مرگ بر اسرائیل را با جمعیت تکرار میکرد که نینیِ توی کالسکه دید. اسمش زینب بود. دوساله. بیهوا از مامانش پرسیدم:
-چرا آوردینش؟
مکث کرد. دلیلِ دودوتا چهارتا پیدا نکرد:
-باید بیاد دیگه!
خندیدم. ما مادرها، آمدن را، درصحنه بودن را، عشق مبارزه با رژیم صهیونیستی توی رگ بچه ریختن را پیشفرض میدانیم. دنبال دلیل نمیگردیم. بچههایمان را می آوریم توی میدان چون باید بیایند. همین!
نینیِ بعدی احسان بود. یک سال و هفت ماهه. توی کالسکه داشت حلوای شیرازیاش را میخورد. باز هم بیهوا پرسیدم:
-خیلی کوچیکه. چرا آوردینش؟
با تعجب نگاهم کرد:
-اگه من نیارمش که ۲۰سال دیگه خودش نمیاد!
فکرش تا کجاها رفته بود. ۲۰سال بعد پسرش را دیده بود و شال و کلاه کرده بود و آورده بودش.
-دوتا پسر دیگه هم دارم. اونا مدرسه بودن وگرنه میاوردمشون.
من، بین کلمات مادر خانهداری که عملا داشت اصول تمدنسازی، کادرسازی و تشکیلات را برایم مرور میکرد، دنبال عظمت زن میگشتم و شکوه مادری. احسان شروع کرد نق زدن. رفت بغل مامانش. ریحان پرچم ایران را گرفته بود. من کالسکه احسان را هل میدادم و چهارتایی سُر خوردیم وسط جمعیتِ مادرانِ بچهبغل و کالسکه به دست و زنانی که درد را میفهمیدند.