eitaa logo
|بهارنارنج|
263 دنبال‌کننده
860 عکس
95 ویدیو
8 فایل
بــِســـمـِ الـلّـــهـ وَ هُــوَ الـــمُـــصَـوِّر مطالب این کانال، نذر سلامتی و ظهور حضرت حجت (عج) است فاطمه‌ام افــضـــلی مــــــادر| نویسنـــــــــده| استادیار مدرسه نویسندگی مبنا| مشغولِ عکاسی‌وتصویرگری‌وجهادِفرهنگی| 🔰 @mrs_faaf
مشاهده در ایتا
دانلود
🪴 اگر نگوییم خر است، لااقل باید بپذیریم که قاطر است :/ ۳۰/مهر/۱۴۰۳ 🔰 @baahaarnaranj ‌‌‌
🪴 از حادثــه لرزند به خود قصرنشینان ما خانه بدوشان غم سیلاب نداریم ۲/آبان/۱۴۰۳ 🔰 @baahaarnaranj ‌‌‌
🪴 بیست‌وپنجمین کتاب صفرسه ۲۵ از ۶۰ دل سوی تـــــو آورده پنــــاه از غــــــم دنیــا این طفل، یتیم است در آغوش بگیرش ۳/آبان/۱۴۰۳ 🔰 @baahaarnaranj ‌‌‌
🪴 مثل هر شب ساعت ۲:۳۰ بیدار شدم تا کارهای «با بچه که نمیشه» را انجام دهم. بچه‌های تهران توی گروه نوشتند صدای وحشتناک شنیده‌اند. رفتم توی سالن تا بقایای جشن دیشب را جمع کنم. توی گروه نوشتند از همه جا شنیده شده. نگاهی به مصاحبه آقای «الف» انداختم تا ببینم چه روایتی از تویش درمی‌آید. بچه‌ها نوشتند پدافند بوده. چند دقیقه‌ی آخر جلسه ۱۰ کارگاه ویرایش کودک را گوش دادم. فیلم‌های آفند و پدافند آمد روی کانال‌ها. اذان گفتند. ریحان خوابیده بود. آرام. رویش را کشیدم. و حالا ۵ آبان ۱۴۰۳، تولد ریحان با نمایشِ اقتدارِ پدافندِ هوایی کشورم؛ جمهوری اسلامی ایران، یکی شده است. چند سال دیگر که خیلی هم دور نیست و از صهیونیست فقط یک خاطره تلخ باقی مانده، تصاویر آسمان تهران در شب تولد سه سالگی ریحان را نشانش می‌دهم و می‌گویم ما بعد از این حمله، باز هم دور هم جمع شدیم و خندیدیم و زندگی کردیم و به جانِ محافظانِ وطن دعا کردیم. ۵/آبان/۱۴۰۳ 🔰 @baahaarnaranj ‌‌‌
🪴 من، وسط تجربه زیسته عجیبی ایستاده‌ام. پسری چهار خواهر و برادرش را گذاشته و دارد -با صلابت، بدون لرزش صدا-توی مراسم تشییع مادرش قرآن می‌خواند؛ مهدی، پسر شهید رضا عواضه و شهیده معصومه کرباسی. اینجا، ایران، شیراز، حرم مطهر حضرت احمدبن‌موسی (ع) ۶/آبان/۱۴۰۳ 🔰 @baahaarnaranj ‌‌‌
|بهارنارنج|
🪴 کتابخانه رفتنمان عدل افتاد روز تشییع شهیده کرباسی. ریحان را یک هفته درمیان می‌برم کتابخانه شهید دستغیب. توی طبقه‌ی اولِ بخشِ کودک کتاب می‌خوانیم و بعد می‌رویم طبقه بالا بازی. بازی‌های رومیزی و صخره‌نوردی و این‌ها. امروز طرف‌های ساعت 9 که از میدان شهرداری رد می‌شدیم تا برسیم به کتابخانه، شلوغ بود. به قول من و ریحان «حسین‌حسین» بود. می‌دانستم تشییع است. هنوز مردم خیلی جمع نشده بودند. آمبولانس سفید با چراغ گردان روشن کنار میدان ایستاده بود. چند نفر دورش را گرفته بودند. سرک کشیدم. عکس شهیده کرباسی پشت شیشه چسبیده بود. بغض سُر خورد توی گلویم. من جایی حوالی ۵٠سانتی پیکر کسی ایستاده بودم که با شلیک مستقیم و هدفمند رژیم صهیونیستی شهید شده بود. دست در دست همسرش. ریحان را بغل کردم. دست کشیدم به پشت آمبولانس. دست ریحان را هم. قسمش دادم به لحظه عروجش. همان موقع که پر کشید تا هتل محل اقامتشان توی جونیه و دستِ مادری کشید به سر پنج‌تا یتیمش و بعد رفته سمت نور. باید می‌رفتیم. سه بار زدم به شیشه آمبولانس. گفتم برمی‌گردم. پا تند کردم تا کتابخانه. کتابی که قبلا گرفته بودیم را پس دادم. توی بخش کودک چند صفحه شعر خواندیم و ریحان انگار ذهنم را خوانده باشد گفت برویم حسین‌حسین. چند دقیقه بعد توی میدان، وسط مادرانه‌ترین تشییع شهر ایستاده بودم. ریحان هنوز درست و حسابی صبحانه نخورده بود. چشم چرخاندم بین جمعیت. کنار جدول، دخترک و پسرکی نشسته بودند و لقمه می‌خوردند. بهترین فرصت بود برای بی‌دردسر غذا خوردن ریحان. نشستیم پیش «نی‌نی‌ها» و قاشق‌قاشق حلیم ریختم توی حلقش. دختر و پسر 8-9 ساله با مادرشان کنارم نشسته بودند. پرچم حزب‌الله را گرفته بودند دست‌شان و بازی می‌کردند: -بچه‌ها می‌دونید این پرچم کجاست؟ هردوتا سرشان را بالا گرفتند و سینه‌شان را داند جلو: -پرچم لبنااان. جا خوردم. فکر می‌کردم مادرشان پرچم حزب‌الله را همینطوری داده دستشان و آن‌ها هم بازی‌بازی تکانش می‌دهند و اصلا توی باغ نیستند که چی به چی است. تمام ذوقم را ریختم توی صدایم و آفرین بلندی گفتم. حلیم تمام شد. کاروان بدرقه راه افتاد. همه پرچم‌هایشان را بالا گرفتند.خون رضای لبنانی و معصومه‌ی ایرانی که ریخت، که با هم ریخت، که کنار هم ریخت، ایران را و لبنان را یکی‌تر کرد. حالا امروز پرچم حزب‌الله همانقدر دست جمعیت است که پرچم ایران. توی بلندگو راه به راه اسم شهید صباحی را هم می‌آوردند. تا جمعه، همین دو روز پیش، قرار بود امروز برای تشییع یک نفر جمع شویم. حالا شده‌اند دوتا. این روزها سرعت اتفاقات آنقدر زیاد شده که جا می‌مانیم ازشان. خنده و گریه‌مان یکی شده. پیچیده به هم. خدا دارد زیر و رویمان می‌کند، دل گنده‌مان می‌کند. گذاشته است روی دور تند تا ببینید کی جا می‌ماند، کی می‌دود، کی نفس کم می‌آورد. رسیده‌ایم وسط راه. پیرزن پشت سریمان دارد می‌خواند «با نوای کاروان، بار بندید همرهان، این قافله عزم کرب و بلا دارد...». بار بستن کار همیشگی‌مان شده. ما از ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ به این طرف، هی داریم بار می‌بندیم و هی داریم قافله کرب و بلا را بدرقه می‌کنیم. آمبولانس شهدا جلو و ما ملت، پشت سرشان. اول‌هایش توی خیابان‌های شهرها شهید می‌دادیم. از کاسب و معلم گرفته تا رئیس‌جمهور و رئیس قوه قضاییه. بعدش رفتیم سمت مرز. غرب و جنوب. جنگ که تمام شد نوبت آن طرف مرز بود. سوریه. حالا هم که لبنان. راه قدس از کربلا می‌گذرد را آقا سید روح الله گفت و حالا قافله کرب و بلا رسیده است پشت مرزهای جعلیِ رژیم جعلیِ صهیونیستی. جایی حوالی قدس. ریحان داشت مرگ بر اسرائیل را با جمعیت تکرار می‌کرد که نی‌نیِ توی کالسکه دید. اسمش زینب بود. دوساله. بی‌هوا از مامانش پرسیدم: -چرا آوردینش؟ مکث کرد. دلیلِ دودوتا چهارتا پیدا نکرد: -باید بیاد دیگه! خندیدم. ما مادرها، آمدن را، درصحنه بودن را، عشق مبارزه با رژیم صهیونیستی توی رگ بچه ریختن را پیش‌فرض می‌دانیم. دنبال دلیل نمی‌گردیم. بچه‌هایمان را می آوریم توی میدان چون باید بیایند. همین! نی‌نیِ بعدی احسان بود. یک سال و هفت ماهه. توی کالسکه داشت حلوای شیرازی‌اش را می‌خورد. باز هم بی‌هوا پرسیدم: -خیلی کوچیکه. چرا آوردینش؟ با تعجب نگاهم کرد: -اگه من نیارمش که ۲۰سال دیگه خودش نمیاد! فکرش تا کجاها رفته بود. ۲۰سال بعد پسرش را دیده بود و شال و کلاه کرده بود و آورده بودش. -دوتا پسر دیگه هم دارم. اونا مدرسه بودن وگرنه میاوردمشون. من، بین کلمات مادر خانه‌داری که عملا داشت اصول تمدن‌سازی، کادرسازی و تشکیلات را برایم مرور می‌کرد، دنبال عظمت زن می‌گشتم و شکوه مادری. احسان شروع کرد نق زدن. رفت بغل مامانش. ریحان پرچم ایران را گرفته بود. من کالسکه احسان را هل می‌دادم و چهارتایی سُر خوردیم وسط جمعیتِ مادرانِ بچه‌بغل و کالسکه به دست و زنانی که درد را می‌فهمیدند. ‌
‌ به ورودی حرم رسیدیم. جلوی گلدان‌های بزرگ روبروی طاق ورودی دیدمش. کالسکه دوقلو توی آن جمیعیت چیزی نبود که بشود راحت ازش گذشت. دخترها ۴-۵ساله می‌زدند: -خدا قوت. سختتون نیست با دوقلو و کالسه توی این شلوغی؟ -نه سختش بود. «نه» را که داشت بریده می‌گفت، عرق از شقیقه‌اش سر خورد پایین. کمکش کردم کالسکه را از بین دو گلدان رد کند. مادربزرگ بچه‌ها رسید. رفتم سمت ورودی. شلوغی بازرسی را که دیدم پا تند کردم بلکه به نماز میت برسم. توی صف ورودی، زن جوانی داشت از شهید صباحی می‌گفت. با سوز و با صدای بلند. می‌گفت پنجشنبه با جمعی رسیده بوده خدمت شهید. از زن و تاثیرگذاریش بر تمدن گفته بود و عظمتش. می‌گفت آخرین توصیه‌اش، همان پنجشنبه، چهار روز پیش، تربیت نسل مهدوی بوده. ریحان را محکم‌تر توی بغلم فشار دادم. لبیک یا مهدی (عج) را با جمعیت فریاد زدم. جمله آخرش همه را آتش زد. شهید صباحی اولین امام جمعه‌ای بوده که برای شهیده کرباسی و شهید عواظه، مراسم یادبود گرفته. بنر بزرگ مراسم، روبرویمان بود: «مراسم تشییع شهیده معصومه کرباسی و شهید حجت الاسلام و المسلمین صباحی. یکشنبه ۶ آبان ماه» دنیا عجیب کوچک است. عجیب. وارد شدیم. ریحان که توی حوض روبروی شبستان امام (ره) بازی‌هایش را کرد، رفتیم به سمت محل تدفین. آخر صحن اصلی، روبروی گنبد، پشت آبخوری، دارد گلزار شهدایی می‌شود برای خودش. مجری داشت می‌گفت مراسم را با قرائت قرآن توسط پسر شهیده کرباسی آغاز می‌کنیم. مهدی رفت پشت تریبون: «أعوذ بِاللَّهِ مِنَ الشَّیطَانِ الرَّجِیمِ. بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمنِ ٱلرَّحِيمِ ...» معصومه داشت قربان صدقه‌ی قد و بالای پسرش می‌رفت. «چقدر دل‌بر قرآن می‌خوانی» را پیچید لای مهر مادری‌اش و پاشید توی هوا. مهدی هنوز داشت می‌خواند: «وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ ...» معصومه هنوز داشت می‌خندید. ۶/آبان/۱۴۰۳ 🔰 @baahaarnaranj ‌‌‌
🪴 من آدم پاییزبازی هستم. یعنی کل سال را منتظر می‌شوم تا پاییز بیاید و بزنم به بافت قدیمی و کوچه‌باغ‌های شهر. راه بروم و پاییز ببینم و صدای کلاغ را -برخلاف نظر عامه که دوستش ندارند- عاشقانه بشنوم. آخرهای شهریور به خودم قول دادم امسال حتی یک روز از پاییز را هم از دست ندهم. نشد. دیروز خیلی جدی گفتم «بدقولی بس است». ناهار را قبل از اذان صبح پختم. صبح صبحانه را ریختم توی ظرفِ دردارِ روباهی ریحان و، مادردختری همینطور که «پاییزه پاییزه برگ از درخت می‌ریزه» را می‌خواندیم، رفتیم پارک محله‌مان. رسما و به همین سادگی اولین روز پاییزگردی امسال‌مان رقم خورد. دارم برنامه‌ی ادامه‌اش را می‌ریزم. هنوز ۴۸ روز پیش داریم. ۱۲/آبان/۱۴۰۳ 🔰 @baahaarnaranj ‌‌‌