#امام_کاظم_شهادت
#واحد
تنم شده پر از لاله
زنده موندنم محاله
میدونم قتلگاهِ من
گوشه ی این سیه چاله
پیکرم شده زخمی
از آزار سلسله
نفس نفس میزنم
زیر بار سلسله
غریبم من غریبم
دشمن خون به جگرم کرد
خنده به چشم ترم کرد
کاش میمردم نمیدیدم
جسارت به مادرم کرد
تو این زندون تاریک
گل بودم و پژمردم
آروم یازهرا گفتم
وقتی که سیلی خوردم
غریبم من غریبم
زنجیر از خونم رنگینه
سلسله خیلی سنگینه
شکر خدا که زخمامو
دختر من نمیبینه
گریه می کنم یادِ
سه ساله ای خمیده
نیمه شب تو خرابه
سر باباشو دیده
غریب مادر حسین
#عبدالزهرا
#امام_کاظم_شهادت
#حضرت_موسی_بن_جعفر
#زمینه
"از تو آسمون چشاش یه ستاره افتاده"
امام کاظم نفساش به شماره افتاده
زخمیه تموم پیکرش
کی گذاشته پا روی پرش
غل و زنجیرو رو گردنش
الهی نبینه دخترش
گل زهرا داره میشه پرپر
غریب آقا یا موسی بن جعفر
بسکه زخمه روی تنش داره از پا می افته
تازیونه که میخوره یاد زهرا می افته
خیلی این کبوتر غریب
بال و پر تو این قفس زده
زیر بار سلسله چقدر
افتاده نفس نفس زده
پر از درده لحظه های آخر
غریب آقا یا موسی بن جعفر
تشنه لب با سوز جگر تو سیه چال افتاده
لحظه های آخرشو یاد گودال افتاده
توی قتلگاه تن حسین
میبینه خواهر با دلهره
پیش چشم زهرا قاتلش
از قفا سرش رو میبره
تن عریان رو خاک بیابان
غریب آقا یا ذبیح العطشان
#عبدالزهرا
#امام_کاظم_شهادت
هركجا مرغ اسیرى است، ز خود شاد كنید
تا نمرده است، ز كنج قفس آزاد كنید
مُرد اگر كنج قفس، طایر بشكسته پرى
یاد از مردن زندانى بغداد كنید
چون به زندان، به ملاقاتى محبوس روید
از عزیز دل زهرا و على یاد كنید
كُند و زنجیر گشایید، ز پایش دم مرگ
زین ستمكارى هارون، همه فریاد كنید
چار حمّال، اگر نعش غریبى ببرند
خاطر موسى جعفر، همه امداد كنید
تا دم مرگ، مناجات و دعا كارش بود
گوش بر زمزمه ی آن شه عبّاد كنید
پسرش نیست، كه تا گریه كند بر پدرش
پس شما گریه بر آن كشته ی بیداد كنید
نگذارید كه معصومه خبردار شود
رحم بر حال دل دختر ناشاد كنید
"خوشدل" از ماتم آن باب حوائج گوید
تا شما نیز پس از مرگ ز وی یاد کنید
#خوشدل_تهرانی
#کانال_سبک_شعر_باب_الحرم
@babollharam
#امام_کاظم_شهادت
ای ولی نعمتِ ایران پدرت را کشتند
آه ، ای شاهِ خراسان پدرت را کشتند
در میان حرمت سینه زنان می گوییم ...
وامصییت که رضا جان پدرت را کشتند
آنقَدَر از نفس حیدری اش ترسیدند ...
آخر از ترس ، هراسان پدرت را کشتند
چارده سال ، سیه چالِ بلا جایش بود
عاقبت در دلِ زندان پدرت را کشتند
از بلا هر چه که می شد به سرش آوردند
امتِ دور ، ز انسان پدرت را کشتند
اشک ، در چشم و به لب ناله ی "خَلِّصْنی" داشت
در عوض با لب خندان پدرت را کشتند
تا که دیدند کسی نیست ، که یاری ش کند ...
چقَدَر ساده و آسان پدرت را کشتند
حتما آن لحظه که بارید ، برای جدش ...
موقع بارش باران پدرت را کشتند
گر چه از فرطِ شکنجه بدنش آب شده ...
تو بگو با لب عطشان پدرت را کشتند ؟
گر چه اصلا غُل و زنجیر ، لباسش شده بود
کِی دگر با تن عریان پدرت را کشتند
#رضا_قاسمی
#کانال_سبک_شعر_باب_الحرم
@babollharam