این روزها بیشتر از هرزمان غمگینم،اشکی از چشمانم جاری نمیشود اما دست هایم،لب هایم،چای پررنگ دم صبحم،ماه آسمانم،کتاب هایم و حتی دوستانم همه از اشک لبریزند گرچه اشکی نمیریزند. شهر بودی خون میدهد،چشم ها بوی خستگی.
قوی ترین ادم ها دربرابرم اشک ریختن،مدرسه پر شده از آدم های خسته و غمگین، سرم را برمیگردانم و میبینم کسی گوشه ای کناری دنج پیدا کرده و زانوی غم را انقدر سفت بغل کرده که با سیل هم نمیشود آن هارا از هم جدا کرد.
کسی معشوقه اش را از دست داده و یکی دیگر دوستش را،خانواده اش را،خانه اش را.
من اکنون از غم پرم،نمیتوان غم را دید و غمگین نبود،من هم نمیتوانم لبخندی از ته دل بزنم جوری که اشک از چشمانم جاری شود. برایم عجیب است که این زمان چگونه میتواند به این سرعت بگذرد درحالی که آن ها مرده اند؟چگونه آفتاب هرروز طلوع میکند و بعد غروب؟چگونه زندگی ادامه دارد درحالی که ما همه متوقف شدیم؟چگونه بهار قصد آمدن دارد درحالی که ما در زمستانی ترین حالت خود هستیم؟