هیچکس نه سراغی از من میگرفت،نه برایش مهم بود که من چگونه هستم . من در خفای خود با خود حرف میزدم،با خود کتاب میخواندم،دست خود را میگرفتم و اینور و آنور میرفتم،باخود چای مینوشیدم و با خود میمردم. خسته شدم از این خود،اما چاره چیست؟تنها این خود هست و من با این خود ساعت ها دعوا میکنم اما نمیدانم چرا مرا رها نمیکند؟ بدوبیراه بارش میکنم اما همان آش و همان کاسه .
ظاهر چه اهمیتی داشت؟در ظاهر سورمه میکشیدم به چشمانم و موهایم را افشان میکردم و ماتیک های قرمز و سرخ و صورتی به لب میزدم گویی انگار جوان ترین و سرزنده ترین دختر این شهرم،اما چند وقتیست احساس میکنم زیر چشمانم گود شده مانند گودال ماریانا،پلک هایم افتاده تر شدن به گونه ای که باز کردن چشمانم برایم سخت است،موهایم مانند ابر بهار میریزند،تخت خواب هم گویی جاذبهاش از همیشه کمی بیشتر شده چون نمیتوانم از آن برخیزم.
این پنجره باز است،هوا سرداست و نای اینکه چیزی روی خود بکشم ندارم،کنارم فنجان خالی چایی میگرید،کتاب هایم صدایم میکنند و خود دوباره در کنارم خوابیده و مرا رها نمیکند.
حس میکنم غم مثل خون رفته تو رگام،یا مثل گلبول های سفید و قرمز بدنمه،در این حد از من جدا نمیشه و جزوی از من شده.