حس میکنم غم مثل خون رفته تو رگام،یا مثل گلبول های سفید و قرمز بدنمه،در این حد از من جدا نمیشه و جزوی از من شده.
کار درستی کردی،که سعی کردی فراموشم کنی و گویا موفق هم شدی،من اما اشتباه کردم؛یه جوری خودم رو بند گذشته کردم که هیچکس رو فراموش نکردم،من برای اینکه ادمارو فراموش نکنم خودم رو فراموش کردم.
سال های سال چسبیدم به گذشته خودم نخواستم خوب بشم،خودم خواستم که درد بکشم خودم خواستم که تو گذشته بمونم چون نمیخواستم ادمارو فراموش کنم با اینکه اونا به سال نکشیده من رو از یاد بردن.
من خیلی دیر عاشق میشم و ادم هارو دوست میدارم اما اگر این اتفاق بیوفته بیرون رفتنشون از قلبم محاله.
خبر کوتاه بود:
«اعدامشان کردند.»
خروشِ دخترک برخاست
لبش لرزید
دو چشمِ خستهاش از اشک پر شد،
گریه را سر داد…
و من با کوششی پُردرد اشکم را نهان کردم.
-چرا اعدامشان کردند؟
میپرسد ز من با چشمِ اشک آلود
چرا اعدامشان کردند؟
عزیزم دخترم!
آنجا، شگفتانگیز دنیاییست
دروغ و دشمنی فرمانروایی میکند آنجا
در آنجا حق و انسان حرفهایی پوچ و بیهودست
در آنجا رهزنی، آدمکشی، خونریزی آزاد است
و دست و پای آزادیست در زنجیر
عزیزم دخترم!
آنان
برای دشمنی با من
برای دشمنی با تو
برای دشمنی با راستی اعدامشان کردند
و هنگامی که یاران
با سرودِ زندگی بر لب
به سویِ مرگ میرفتند
امیدی آشنا میزد چو گل در چشمشان لبخند
به شوقِ زندگی آواز میخواندند
و تا پایان به راهِ روشنِ خود با وفا ماندند.
عزیزم!
پاک کن از چهره اشکت را
ز جا برخیز!
تو در من زندهای، من در تو، ما هرگز نمیمیریم.
من و تو با هزاران دگر
این راه را دنبال میگیریم.
از آنِ ماست پیروزی
از آنِ ماست فردا با همه شادیّ و بهروزی
عزیزم!
کارِ دنیا رو به آبادیست
و هر لاله که از خونِ شهیدان میدمد امروز
نویدِ روزِ آزادیست.
هوشنگ ابتهاج
بادماراخواهدبرد
خبر کوتاه بود: «اعدامشان کردند.» خروشِ دخترک برخاست لبش لرزید دو چشمِ خستهاش از اشک پر شد، گریه را
تو در من زندهای، من در تو، ماهرگز نمیمیریم.