حس میکنم غم مثل خون رفته تو رگام،یا مثل گلبول های سفید و قرمز بدنمه،در این حد از من جدا نمیشه و جزوی از من شده.
کار درستی کردی،که سعی کردی فراموشم کنی و گویا موفق هم شدی،من اما اشتباه کردم؛یه جوری خودم رو بند گذشته کردم که هیچکس رو فراموش نکردم،من برای اینکه ادمارو فراموش نکنم خودم رو فراموش کردم.
سال های سال چسبیدم به گذشته خودم نخواستم خوب بشم،خودم خواستم که درد بکشم خودم خواستم که تو گذشته بمونم چون نمیخواستم ادمارو فراموش کنم با اینکه اونا به سال نکشیده من رو از یاد بردن.
من خیلی دیر عاشق میشم و ادم هارو دوست میدارم اما اگر این اتفاق بیوفته بیرون رفتنشون از قلبم محاله.