بادماراخواهدبرد
بزار از این لحظه برات بگم،
یه دخترکی از خواب پاشد
صدای بارونو شنید
بدو بدو ژاکت صورتی بافتنیشو برداشت
و در حیاط رو باز کرد و درست نشست دم در حیاط .
فکرمیکنم الان دستاش طبق معمول سرده
پاهاش هم با وجود جوراب صورتیش
سرد شده اما بارون مهمتر از سرمای دستاشه.
قطعا و حتما دفتر و هنزفریش و خودکار سادهی مشکیش همراهشه،نمیدونم دقیقا میخواد از چی بنویسه و چرا حرفاش تموم نمیشه.
یه پرنده طوسی رو همین الان تو آسمون دید،
حیف که زود پرکشید و رفت
وگرنه مینشست و با اونم حرف میزد.
هوای خنک به همراه بوی نم خاک رو الان برای بار ۳۵۴ام فرو داد
و دلش میخواست تا ابد اون هوارو داخل ریههاش نگه داره
و اگر خفه نمیشد حتما نگهش میداشت! شاید هم ریه هاش رو بخاطر اینکه یه روزی اون هوا توش سرگردون بوده
از بدنش جدا کرد و آویزونش کرد به در و دیوار اتاقش،
ازش بعید نیست.
سبزی های تو باغچه با وزش باد تکون میخورن
حیف گناه دارن وگرنه حتما میکندشون و میزاشت لای دفترش
(بعدا هم میفهمید اون چیزی که کنده علف هرز بوده نه سبزی!)
دیگر سراغت را از نارنج رها شده در پیالهی آب نخواهم گرفت. دیگر سراغت را از ماه، ماه درشت و گلگون نخواهم گرفت. دیگر سراغت را از گلدان شکسته بر ایوان آذر ماه نخواهم گرفت
دیگر نه خواب گریه تا سحر،
نه ترس گمشدن از نشانی ماه،
دیگر نه بن بست باد و نه بلندای دیوار بی سوال
من، همین من ساده
باور کن برای یک بار برخاستن هزار هزار بار فرو افتادهام.
_سید علی صالحی