میزی برای کار، کاری برای تخت، تختی برای خواب، خوابی برای جان، جانی برای مرگ؛
مرگی برای یاد یادی برای سنگ، این بود زندگی...
حسین پناهی
حس میکنم تو وجودم یه سیاه چاله دارم، که حتی اگر حالم خوب باشه این سیاه چاله دست به کار میشه و تمام احساسات منو درون خودش میبلعه و من دوباره و دوباره احساس ملال میکنم.
راستشو بگم من از هنر خیلی میترسم، و اگر بخوام صادق باشم باهاتون چیزی نیست تو دنیا که من ازش نترسم!
اما از هنرهم میترسم، میترسم نکنه از دستم در بره و یه بخشی از وجود خودم رو پیش چشم بقیه به تماشا بزارم، من فقط میتونم از روی طرح نقاشی بکشم چون اگر بخوام از خودم نقاشی بکشم میترسم نکنه یه بخشی از احساسات و افکار خودم رو بکشم و بقیه هم متوجهش بشن.
راستش از نشون دادن خودم میترسم همیشه باید چیزی باشه که پشتش قایم بشم همیشه.