✨️🇮🇷
حمله سایبری به کارخانههای مواد شیمیایی در اراضی اشغالی
🔹پایگاه خبری فلسطینی #سما : یک گروه هکری موسوم به #نیروی_سایبری_قدس با #حمله_سایبری به کارخانههای #مواد_شیمیایی در #اراضی_اشغالی برای کارکنان آنها پیام هشدارآمیز ارسال کرده است.
🔹در این #حمله_سایبری کارکنان کارخانهها #تهدید شدهاند با ارتکاب هر #جنایت علیه فلسطینیان، بدنشان با مواد شیمیایی ذوب خواهد شد.
#لبیک_یا_خامنه_ای #اسرائیل_پر #انتقام_سخت #قاسم_بن_الحسن
@baghdad0120
5.27M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✨🇮🇷
یک مرد جنگی، به از صد هزار✌️
#شهيد_علقم_خيری که عملیات شجاعانه قدس را رقم زد.
ساعاتی قبل از عملیات ، شهید علقم خیری که در تشیع پیکر شهدا آن هم با تمام تجهیزات برای نبرد با صهیونیست ها آماده شده بود
#مقاومت #فلسطین #ظهور_نزدیک_است #اسرائیل_پر #اسرائیل_رو_به_زوال_است #لبیک_یا_خامنه_ای #قاسم_بن_الحسن
@baghdad0120
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
✨🌸
صبح بخیر تنها دلیل حال خوبم توی این روزا...
🤚سلام مهربان پدرم مهدی جان ❤️
#امام_زمان
#لبیک_یا_مهدی عج...
#ظهور_نزدیک_است
#قاسم_بن_الحسن
@baghdad0120
✨🇮🇷
#کلام_شهید
«ای به ظاهر زندگان! آگاه باشيد كه قافلهی مرگ، همچنان به مقصد نيستی در حركت است؛ شما نيز امور دنيوی را كنار گذاشته و بدان ملحق شويد. سعی كنيد اين مرگ را با چشمان باز و جسورانه انتخاب نماييد. قبل از آنكه در چنگال مخوفش گرفتار شويد، دل از دنيا بركنيد و پا در عرصهی ميدان بگذاريد و بر عليه دشمنان اسلام برزميد كه در اين نبرد، چه كشته شويد و چه بكشيد، پيروزيد».
#سردار_شهید_نادر_مهدوی
#لبیک_یا_خامنه_ای
#قاسم_بن_الحسن
@baghdad0120
✨🇮🇷
🔻 رهبر انقلاب در مرقد امام خمینی(ره) و گلزار شهدا حضور یافتند
🔹 #رهبر_انقلاب در نخستین ساعات صبح امروز و در آستانه چهل و چهارمین سالگرد #پیروزی_انقلاب_اسلامی، در حرم مطهر بنیانگذار #جمهوری_اسلامی_ایران حاضر شدند و یاد و خاطره امام عظیمالشأن ملت ایران را گرامی داشتند.
#۲۲_بهمن #دهه_فجر #انقلاب_اسلامی #شهدا #رهبر_انقلاب #لبیک_یا_خامنه_ای #قاسم_بن_الحسن
@Baghdad0120
✨🇮🇷
🔻شکایت وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی دولت انقلابی از #رائفی_پور به دلیل توهین به هنرمندان!
🔹یک سوال از وزیر فرهنگ: احیانا قصد شکایت از #هنرمندان شایعه پراکن و همسو با جنبش دین ستیز فواحش را ندارید؟! هنرمندان ملاعبه جنسی کننده در ملاعام چه؟! هنرمندان اهانت کننده به #مدافع_حرم قطع نخایی چه؟! هنرمندان #کشف_حجاب کننده در خانه هنرمندان چه؟!
⚠️بار دیگر ثابت شد هر چهقدر #انقلابی ها بخواهند با #صورتی بازی، برای #سلبریتی ها خودشیرینی کنند، باز هم توسط آن جماعت پس زده خواهند شد ...
#خبر۰۱۲۰
#حجاب #روشنگری
#لبیک_یا_خامنه_ای
#قاسم_بن_الحسن
@baghdad0120
✨️🇮🇷
📸 صبح امروز؛ حضور رهبر انقلاب بر مزار شهید آرمان علیوردی
#رهبر_انقلاب #شهید_آرمان_علی_وردی #امام_زمان #شهدا #دهه_فجر #لبیک_یا_خامنه_ای #قاسم_بن_الحسن
@baghdad0120
✨️🇮🇷
♦️عاقبت #تمدّن_غرب بعد از نزدیک به ۴ قرن #استعمار دنیا و جنگها و جنایاتی با صدها میلیون کشته در جهان امروز به این انحطاط کشیده شده که برای خوردن #حشرات دستورالعمل قانونی صادر میکنند!
⚠️تا چند دهه قبل، غربیها مردم #آفریقا را در قفس در #باغ_وحشهای خود نمایش میدادند و خود را برتر میدانستند!
#غرب_بدون_روتوش #روشنگری
#لبیک_یا_خامنه_ای #قاسم_بن_الحسن
@baghdad0120
baghdad0120
#دمشق_شهر_عشق #قسمت_بیست_و_پنجم 🔹 منتظر پاسخم حتی لحظهای صبر نکرد، در را پشت سرش آهسته بست و همه
#دمشق_شهر_عشق
#قسمت_بیست_و_ششم
🔹 بیهیچ حرفی از مصطفی گذشتم و وارد صحن شدم که گنبد و ستونهای #حرم آغوشش را برای قلبم گشود و من پس از اینهمه سال جدایی و بیوفایی از در و دیوار حرم خجالت میکشیدم که قدمهایم روی زمین کشیده میشد و بیخبر از اطرافم ضجه میزدم.
از شرم روزی که اسم زینب را پس زدم، از شبی که #چادرم را از سرم کشیدم، از ساعتی که از نماز و روزه و همه مقدسات بریدم و حالا میدیدم #حضرت_زینب (علیهاالسلام) دوباره آغوشش را برایم گشوده که با دستانم، دامن ضریحش را گرفته و به پای محبتش زار میزدم بلکه این زینب را ببخشد.
🔹 گرمای نوازشش را روی سرم حس میکردم که دانهدانه گناهانم را گریه میکردم، او اشکهایم را میخرید و من #ضریحش را غرق بوسه میکردم و هر چه میبوسیدم عطشم برای #عشقش بیشتر میشد.
با چند متر فاصله از ضریح پای یکی از ستونها زانو زده بودم، میدانستم باید از محبت مصطفی بگذرم و راهی #ایران شوم که تمنا میکردم گره این دلبستگی را از دلم بگشاید و نمیدانستم با پدر و مادرم چه کنم که دو سال پیش رهایشان کرده و حالا روی برگشتن برایم نمانده بود.
🔹 حساب زمان از دستم رفته بود، مصطفی منتظرم مانده و دل کندن از حضور #حضرت_زینب (علیهاالسلام) راحت نبود که قلب نگاهم پیش ضریح جا ماند و از حرم بیرون رفتم.
گره گریه تار و پود مژگانم را به هم بسته و با همین چشم پُر از اشکم در #صحن دنبال مصطفی میگشتم که نگاهم از نفس افتاد. چشمان مشکی و کشیدهاش روی صورتم مانده و صورت گندمگونش گل انداخته بود.
🔹 با قامت ظریفش به سمتم آمد، مثل من باورش نمیشد که تنها نگاهم میکرد و دیگر به یک قدمیام رسیده بود که رنگ از رخش رفت و بیصدا زمزمه کرد :«تو اینجا چیکار میکنی زینب؟»
نفسم به سختی از سینه رد میشد، قلبم از تپش افتاده و همه وجودم سراپا چشم شده بود تا بهتر او را ببینم. صورت زیبایش را آخرین بار دو سال پیش دیده بودم و زیر محاسن کم پشت مشکیاش به قدری زیبا بود که دلم برایش رفت و به نفسنفس افتادم.
🔹 باورم نمیشد او را در این حرم ببینم و نمیدانستم به چه هوایی به #سوریه آمده که نگاهم محو چشمانش مانده و پلکی هم نمیزدم.
در این مانتوی بلند مشکی #عربی و شال شیری رنگی که به سرم پیچیده بودم، ناباورانه #حجابم را تماشا میکرد و دیگر صبرش تمام شده بود که با هر دو دستش در آغوشم کشید و زیر گوشم اسمم را #عاشقانه صدا میزد.
🔹 عطر همیشگیاش مستم کرده بود، تپش قلبش را حس میکردم و دیگر حال و هوا از این بهتر نمیشد که بین بازوان #برادرانهاش مصیبت دو سال تنهایی و تاریکی سرنوشتم را گریه میکردم و او با نفسهایش نازم را میکشید که بدنش به شدت تکان خورد و از آغوشم کنده شد.
مصطفی با تمام قدرت بازویش را کشید تا از من دورش کند، ابوالفضل غافلگیر شده بود، قدمی کشیده شد و بلافاصله با هر دو دستش دستان مصطفی را قفل کرد.
🔹 هنوز در هیجان دیدار برادرم مانده و از برخورد مصطفی زبانم بند آمده بود که خودم را به سمتشان کشیدم و تنها یک کلمه جیغ زدم :«برادرمه!»
دستان مصطفی سُست شد، نگاهش ناباورانه بین من و ابوالفضل میچرخید و هنوز از ترس مرد غریبهای که در آغوشم کشیده بود، نبض نفسهایش به تندی میزد.
🔹 ابوالفضل سعد را ندیده بود و مصطفی را به جای او گرفت که با تنفر دستانش را رها کرد، دوباره به سمت من برگشت و دیدن این سعد خیالی خاطرش را به هم ریخته بود که به رویم تشر زد :«برا چی تو این موقعیت تو رو کشونده #سوریه؟»
در سرخی غروب آفتاب، چشمان روشن مصطفی میدرخشید، پیشانیاش خیس عرق شده و از سرعت عمل حریفش شک کرده بود که به سمتمان آمد و بیمقدمه از ابوالفضل پرسید :«شما از نیروهای #ایرانی هستید؟»
🔹 از صراحت سوالش ابوالفضل به سمتش چرخید و به جای جواب با همان زبان عربی توبیخش کرد :«دو سال پیش خواهرم به خاطر تو قید همه ما رو زد، حالا انقدر #غیرت نداشتی که ناموست رو نکشونی وسط این معرکه؟»
نگاه #نجیب مصطفی به سمت چشمانم کشیده شد، از همین یک جمله فهمید چرا از بیکسیام در ایران گریه میکردم و من تازه برادرم را پیدا کرده بودم که با هر دو دستم دستش را گرفتم تا حرفی بزنم و مصطفی امانم نداد :«من جا شما بودم همین الان دست خواهرم رو میگرفتم و از این کشور میبردم!»
🔹 در برابر نگاه خیره ابوالفضل، بلیطم را از جیب کاپشنش بیرون کشید و به رفتنم راضی شده بود که صدایش لرزید :«تا اینجا من مراقبش بودم، از الان با شما!»...
#ادامه_دارد
✍️نویسنده: #فاطمه_ولی_نژاد
✨🦋
@baghdad0120