✍🏻 #یادداشت_دبیر
از دویست دقیقه ایستادن در آستان اندیشه تا هشت باری که تمرینها، چون نهالهایی در خاک سپید کاغذ کاشته شد. از صد و بیست نفس که به قصد آموختن، همقدم با ما شدند. #خانه_نویسندگان_بهانش اینک بر خود میبالد که نزدیک به یکسوم از این جمع مشتاق، دایره آموزش را تا انتها پیمودند و غبار قله را بر چهره نشاندند.
و اینک، لوح و گواهیِ همراهیِ شما عزیزان که با قلمی آشنا و نگاهی نو، مزین به آیه قلم و متبرک به نام شماست، در خانه نویسندگان بهانش حاضر و منتظر رسیدن به دستهای شریف شماست.
این برگها، سطرِ آغازِ دفتری دیگر است. دفتری که شما نویسندهاش هستید و جهان، مشتاقِ خواندنش.
قلمتان سبز و جادهتان بیفرجام🍀
#گزارش_ها
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
خانۀ نویسندگان بهانش✒️
✍🏻 #یادداشت_دبیر از دویست دقیقه ایستادن در آستان اندیشه تا هشت باری که تمرینها، چون نهالهایی در خ
دوستانی که دوره «بمبنویس» رو تکمیل کردید، لطفا برای دریافت گواهی پیام بدید تا تقدیمتون بشه:
📌 @admin_bahanesh
غمگینم. مثل براندازی که ۴۷ ساله نتونسته به قدرت ساندیس غلبه کنه... 🇮🇷✌🏻
✍🏻 #پردیس_قاسمیان
#متن_کوتاه
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
📖 رومن رولان را تصحیح کنیم:
هنر و اخلاق رقیب نیستند.
🧠 «من مطلبی را - به گمانم - از قول «رومن رولان» خواندم که گفته بود در یک کار هنری، یک درصد هنر، نودونه درصد اخلاق؛ یا احتیاطاً اینگونه بگوییم: ده درصد هنر، نود درصد اخلاق.
🎨 به نظرم رسید که این حرف، حرف دقیقی نیست. اگر از من سؤال کنند، من میگویم صددرصد هنر و صددرصد اخلاق. اینها با هم منافات ندارند. باید صددرصد کار را با خلاّقیت هنری ارائه داد و صددرصد آن را از مضمون عالی و تعالیبخش و پیشبرنده و فضیلتساز پُر کرد و انباشت.
🛡️ آن چیزی که دغدغه برخی آدمهای دلسوز در زمینه مسائل هنری است، این است که ما به بهانه آزادی تخیّل یا آزادی هنری، فضیلتسوزی و هتک اخلاق نکنیم. این بسیار مهمّ است. بنابراین هنرِ متعهّد یک واژه درست است.»
🗓 ۱۳۸۰/۰۵/۰۱
#رهبر_نویسندگان
#نویسنده_متعهد
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
❇️ پشتیبانِ فراخوان
📌یکی فراخوان داد. فردای فراخوانش:
اموال عمومی نابود شد، خانمانسوزی شد، یک ایران عزادار شد و ترس از عدم امنیت، دل پیر و جوان را لرزاند.
📌دیگری فراخوان داد. فردای فراخوانش:
بیش از یک سوم جمعیت کشور همبستگی را به تصویر کشیدند، صلابت و عزت به قدمها و جانها تزریق شد و دلها به داشتن ایرانی قدرتمند و شکست ناپذیر آرام شد.
👈 راز شکست ۴۷ ساله دشمنان قسم خورده و ابرقدرت شدن ما این است:
🔺️فرق میکند پشتِ فراخواندهنده به کجا گرم باشد.🔻
✍🏻 زینب رحیمی
#فراخوان #ایران_قوی
#متن_کوتاه
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
🗓 یوم الله
به سختی و خستگی شب قبل فکر میکردم که دیدم حاج مهدی رسولی ایستاده پشت بلندگو و میخواند: جاوید شاه کربلا. چه حق بود این حرف. حدود هشت صبح روز خیلی خاص بهمن، از خوشِ شمالی پیچیدم سمت انقلاب. طرف همان کانون تجمعات مردمی پس از انقلاب در تهران. تا کمی به ده، به برنامه زنده خاله ستاره و عمو پویا نگاه میکردم. بعدش چرخی زدم دور میدان. سمت جنوبی مجسمهای عجیب و نامتجانس. شاخ داشت و سم. وجودش آنجا سمی بود. ترکیبی از انسان و گاو یا چیزی شبیه آن دو. کار مصافیها بود. تندیس خدای بعل ابلیسیها، آماده برای گُر گرفتن و سوختن. به انتقام آتش انداختن سوی قرآنها و مسجدهای خداپرستان. بعدش در جایی نزدیک سینما بهمن خودرو ضد شورش نوپو و مردم که یکی یا چندتا با یگان ویژه عکس یادگاری میگرفتند. قیافه یکی از آنان چه آشنا. مردم بهویژه نوجوانان ریخته بودند دور سرهنگ مهدی شریف کاظمی به خوشحالی و خنده و مرتب عکس. رفتم طرفش و به حساب حس خوبی که بهش داشتم و سر یک جمله در مصاحبهای، انگشتر توی دستم را درآوردم. مجری پرسیده بود: میان آتش آشوبها و در خط مقدم مقابله با کودتاچیها چی دلت را بیشتر شکست؟ گفته بود: فحشهای رکیک. بهش گفتم: فرمانده! این فیروزه متبرک عتبات، متبرک ضریح غیرت عباس، هدیه من به تو. آن را که گرفت و داد دست همراهش، فهمیدم بقیه هم چیزهایی از سر شوق و سپاس به سرباز وطن دادهاند. اولین بار بود که داشتم فکر میکردم چقدر به این پلیسها بدهکاریمها که صدایی برخاست. حجم عظیم جمعیت پشت سر هم. از سمت شرقی تهران. از انقلاب به آزادی. کاروانی با پارچهنوشتهها و ماشینهایی به ریخت و حال خونبارترین دههی انقلاب اسلامی ایران. میان صدای مجری پویا که میگفت: اینجا ایران ماست پرچم همیشه بالاست، از میدان عبور میکردند. من هم پی آنان راه افتادم. میان امواج خروشان دریای انقلاب به سمت آزادی و لابد استقلال. یکی از آن موجها با صدای توفانی حاج مهدی. رسیده بودیم به خوش شمالی و حنجرهای که همچنان بلند و رسا میگفت: جاوید شاه کربلا. که میشنیدم: نمیرسد به کسی لفظ شاه، تا که خداست ای اهل عالم! جاوید شاه کرب و بلا. که از جمعیت جدا بودم و پشت فرمان ماشین، رو به سفیدی کوههای بلندِ پیوسته به دماوند. میشنیدم که محمدحسین حدادیان میخواند: میگم که بشنون تموم شامیان، نمیرسه این خاک به حرامیان. با خودم گفتم: شکسته باد دست یزید و یزیدیان. آمین کوهها را شنیدم و اجابت آسمان را. شب از ذهنم پریده بود در آن روز بینظیر. خدای بٓعل داشت میسوخت با آتشی که خدای «الله» به جانش انداخته بود.
✍ استاد سعید احمدی
#یادداشت_اختصاصی
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh