#رمان_لطیف
#قسمت_هشتم
محمد حسین ساک عماد را روی زمین
می کشد و جلوی درب ورودی می گذارد
از همان بچگی بچه ی آرام و مظلومی است
اصلا در بچگی او من سختی نکشیدم
همه ی کار ها را زود یاد می گرفت
و خودش انجام می داد
شب ها هم تا من رقیه را بخوابانم
خودش یک بالشتی پیدا میکرد
و روی آن به آرامی خوابش می برد ....
همیشه وقتی صدای گریه اش می آمد
که رقیه اذیت اش می کرد
بغض می کرد
و گریه می کرد .
الان که نوجوان شده و پشت لبش سبز شده هم با حیا تر هم شده
و می بینم که حواسش به محرم و نامحرم است ...
از همه ی بچه هایم آرام تر است ...
با لبخندی روبه عماد می رود و بغلش می کند
و به آرامی کنار گوش عماد می گوید :
سفرت بی خطر بابا ... دعا کن قسمت منم بشه برم شهید بشم ..
عماد روی اش را می بوسد و لبخندی به روی صورتش می زند .
دقایقی می گذرد نمی دانم بین این پدر و پسر چه می گذرد اما یه رازی است که نمی دانم ....
چه سخت بوده وداع برای ابی عبدالله و پسرش ...
صلی الله علیک یا اباعبدالله الحسین (علیه السلام)
حوراء که تا این لحظه به سختی بغض اش را نگه داشته
بغل عماد می رود و
با حالت گریه می گوید :
بابا توروخدا نرو.. دلم برات خیلی تنگ میشه .....
عماد که بغض اش را قورت می دهد
روی اش را می بوسد و می گوید :
قربونت برم عزیزم باید برم
اونجا دخترهای همسن تو تو خطر هستن
باید برم از حرم دختر مولا دفاع کنم
تو دختر بزرگ این خونه ایی باید محکم باشی
مثل حضرت زینب سلام الله علیها
قوت قلب خواهر و برادرات باشی .
حوراء که پیش محکم بودن
برادر کوچک ترش محمد حسین شرمنده است کمی خودش را جمع و جور می کند
و از بغل عماد کنار می آید ..
عماد چشم می چرخاند و می گوید :
امیر عباس که میاد فرودگاه
پس رقیه کجاست؟
#این_رمان_مختص_کانال_عاشقانهایباخدا_است💢
#هرگونه_کپی_برداری_شرعاً_حرام_است_و_پیگرد_الهی_دارد‼️‼️
#فدایی_بانو_زینب_جان
#اللهم_عجل_الولیک_الفرج
#اللهم_صل_علی_محمد_و_آل_محمد_کو_عجل_فرجهم
https://eitaa.com/joinchat/1864302729C23f7e5327f