چون شمع سوزاندی جهانم را
تاریک کردی آشیانم را
پروانه ات بودم نفهمیدی
آتش زدی روح و روانم را
از خاطرت بردی مرا افسوس
بر گونه هایم زخم پاشیدی
من ماندم و شب های بی فانوس
تو دردهایم را نفهمیدی
همچون نسیم سرد پاییزی
آسان دلم را سخت سوزاندی
مثل شبِ یلدای طولانی
تا صبح در رویای من ماندی
من با شقایق خون دل خوردم
شاید بمانی بی وفا با من
رفتی نپرسیدی نگاهم را
تو بی وفایی کرده ای یا من ؟
بدجور دلتنگم برای تو
خوبم مگر از من بدی دیدی ؟
من بی تو فردا را نخواهم دید
فهمیدم اما تو نفهمیدی ...
#اعظم_کلیابی
#بانوی_کاشانی
دوباره این دل بیچاره ام پریشان است
تمام ثانیه ها خیس مثل باران است
دلم گرفته و انگاراین سکوت عجیب
سکوت دلهره سازی قبل طوفان است
دوباره خاطره هابال میزنندو هنوز
دو چشم عاشق من خیره سمت ایوان است
لبم پر از ترک تشنگی ست میفهمی؟
نگاه آینه در من همیشه گریان است
من از تمام نگاهت چه خوب فهمیدم
که بیتهای غزل از ازل پشیمان است
هنوز دیده به راهت نشسته این شاعر
بیا به دیده ببین او چقدر ویران است
#اعظم_کلیابی
#بانوی_کاشانی
هدایت شده از انجمن ادبی هلال آران و بیدگل
بیا ترانه ی لبریز از، غزل هایم
بریز طعم عسل را به کام دنیایم
تو ای بهانه ی شادی مگر نمیدانی؟!
چقدر بی تو غمینم چقدر تنهایم
بیا که بی تو شکسته پَرِ کبوترِ دل
ببند! بال مرا! حضرتِ مداوایم!
کنار خمرهی انگور چشم تو خوبم
نفسترین غزلم! با تو مست و شیدایم
مرا نگاه تو کردهست عاشقِ خالق
تمام هستی و جانم!... امید فردایم
به انتظار تو تن دادهام به بیتابی
که عطر یوسفی ات میکند زلیخایم
جدالِ روزِ و شب خشکو خستهام بیتو
ترنمِ شبِ شبنم بزن به رویایم
مرا پناه بده در حصارِ آغوشت
بیا بهانهی سرتاسرِ غزلهایم
#اعظم_کلیابی
#بانوی_کاشانی
پهناوری سفید،
سکوتی که آفتاب را در خود میشکند.
انعکاس آسمان،بیآب،
فقط تصویری از ابرهای گذرا بر صفحۀ بلورین نمک.
گوش فرادادهام؛
صدایی نیست جز خش خش بلورهای ریز
که زیر نور خورشید،همچون الماسهای بیبها میسوزند.
در این بی کرانیِ سفید،
احساس میکنم زمان ایستاده است.
دریاچه،
روحی است تشنه که خود،اشک های زمین را بلعیده
و اکنون به پیکری نمکین بدل گشته،
خواب امواج را میبیند،
خواب باران.
و من،
مسافری تنها در میان این همه روشنایی،
به آواز باد گوش میدهم
که قصۀ دریاهای از دست رفته را
در گوش نمک ها زمزمه میکند.
#اعظم_کلیابی
#بانوی_کاشانی
#دریاچه_نمک