eitaa logo
دلنوشته های بانوی کاشانی
357 دنبال‌کننده
707 عکس
466 ویدیو
1 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از مجمع‌الذاکرین🎤
مقام مادری در شفاعت برتری دارد به هر پیغمبری بر تمام اولیا دارد مقام مادری کوثر است و چشمه جوشان پاک زمزم است عصمت داور تجلی صفات اعظم است سوره قدر است عالم بسته بر تقدیر او شیعیان روز قیامت بنده ی تدبیر او فاطمه جان پیمبر نور چشمان علی ست روشنای کهکشان و بر دوعالم منجلی ست ذکر تسبیح الهی زینت سجاده اش سایبان شیعیان چادر سیاه ساده اش فاطمه را فاطمه تنها نمی باید نوشت فاطمه نور است، دل را می برد سمت بهشت مهربانویی که با مِهرش دل خاتم ربود غیر زهرا هیچ بانویی که انسیه نبود تا خدا مهر علی را بر دل زهرا سرشت علت خلق علی را حضرت زهرا نوشت او قرار بی قراری های مولا می‌‌شود با نفس های نجیبش چون مسیحا می‌‌شود آتش وپروانه و چادر نماز خاکی اش هیچ کس آگه نشد از مرقد افلاکی اش مرقدش «بانو» ! اگر پنهان شده از چشم‌ها نیست غم زیرا که می‌باشد نهان در قلب ما @Maddahankhomein
هدایت شده از در انتظار مقدم نور
قدری بمان ای سوره قدرم که قدر تو جاری ست چون آیات قرآن روی لبهایم ای روشنای کهکشان شان نزول نور ای لیله الاسرا بمان مهتاب شبهایم در سایه‌سار سرو تو دارم سعادتی سرمایه شفاعت صبح قیامتی شان نزول قدری و با تو مقدر است از سوی حق اگر شده بر ما عنایتی امّ الائمه ، همسر مولای شیعیان هم کوثر کثیری و دخت رسالتی بوی بهشت می‌وزد آنجا که ذکر توست حتی بهشت دارد از،عطرت حلاوتی انسیه ای که عرش خدا زیر پای توست حوریه ای که گوهر عرش کرامتی ریحانه ی رسولی و نامت شده بتول دریایی از نجابت و در اجابتی چون کوه استواری و چون قله سرفراز زینب گرفته از تو چه درس صلابتی همچون خلیل در دل آتش قدم زدی اما نکردی. از تب شعله شکایتی لبریز عطر تو شد ه باغ محمدی گل با گلاب ناب تو دارد قرابتی تا که علی زمین نخورد ، خورده ای زمین حامی حیدری و خودت بی حمایتی @darentezarmaghdamnoor
چه فخری می‌کند دنیا که ماهی چون تو را روی زمین دارد
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
دلم تنگ شده است… مثل ماهی برای دریا ... مثل پرنده برای پرواز.. تنگ تر از باغچه که به باران می اندیشد عشق تو، مثل نفسِ گرمی است که در حنجره ی یخ‌زدهٔ صبح جاری می‌شود. کاش می‌آمدی… من و تو، دو نقطه بودیم در یک سطر بلند… حالا فاصله، خطی کشیده است به درازای تمام نقشه‌ها. اما هنوز، در سکوتِ دیوارهای این اتاق، تصویر قامتِ تو و لبخند زیبایت روی دیوارِدلم روشن است… مثل مهتابی که هرگز غروب نمی‌کند.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
باز، در این دوریِ همیشگی، روزها نو می‌شوند… هر ثانیه، برگی است که از تقویم دل کنده می‌شود و باد، آن را به کویر می‌برد. راه، ریسمانی سرد است به گردنِ روزهای تکراری. تو نبودی… و من، در ایستگاه‌های خلوتِ ، ساعت‌ها قطارهای سوخته‌ی خاطرات را تماشا می‌کردم. کاش باد، پیکِ رازهایم باشد و این دلتنگی‌های سنگین را به آسمان شهرت ببرد. اما تو دوری… دوری، و من پرنده‌ای که آوازش را در گلو خفه کرده‌ اند
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
شب، از قابِ پنجره آغاز می‌شود، جایی میانِ سکوتِ دیوارها و نفسِ آهسته‌ی زمان.... ماه، روی شانه‌ی من خم شده است، و رازِ ماندن را در گوشِ سایه‌ها نجوا می کند. پراز بال و پرم... از گون تا گندم... از یاس تا یاسین‌..‌ صدای دوری می‌آید، از جایی که چراغ‌ها خواب می‌بینند و خیابان، زیرِ قدم‌های عابران بهتی دوباره را به خاطر می سپارند.‌. همراه خش خش برگها دست‌هایم ستاره می‌چینند از دشت شب... برای دلی که هنوز به روشنی ایمان دارد.... چه عرفان نابی است جاری است از کرانه ها... در،سکوت شب، درامتداد خیابان ، در سرود درختان ، در انزوای برکه وماه ... تپش قلب تهمینه رستم را می خواهد ، آعوشی گرم . من بوی سیب ممنوعه را در عطر شب بوها حس کرده ام در لابه لای اطلسی ها. در آواز زنجره ها. من حسرت آه و مهتاب را دمنوشی از بخور اساطیر می نوشم وه که چه زیباست کوچه های شور و جنون.. من در متن عرفان جاری ام و دلی که ایمان دارد به بودن تو...
شب می‌آید، با دلتنگی فراوان . دلتنگی، مهمان ناخوانده‌ای است که بدون در زدن، روی مبل می نشیند و ساکت می‌ماند. سکوتش از هر فریادی بلندتر است . به آسمان نگاه می‌کنی؛ ستاره‌ها، زخم های کهنه‌ی آسمانند که دوباره در تاریکی سر باز می‌کنند. و تو در میان این همه وسعت، خودت را کوچک‌تر از آن می‌یابی که صدایت را حتی به گوش خویش برسانی. شب، تو را با بی‌کرانگی خود تنها می‌گذارد. پنجره بازاست. باد، نامه‌های عاشقانه‌ی قدیمی را ورَق می‌زند، اما اینجا کسی نیست ... تاریکی سایه‌ای است که در پشتِ روشناییِ روز پنهان می‌شد، اما حالا، سلطنتِ بیکرانِ تاریک، تمامِ اتاق را فرا گرفته است. و من، مسافری در ایستگاه بی مسافر، به قطاری چشم دوخته ام که از ریل زمان خارج شده و هرگز نخواهد آمد.