باز،
در این دوریِ همیشگی،
روزها نو میشوند…
هر ثانیه،
برگی است که از تقویم دل کنده میشود
و باد،
آن را به کویر میبرد.
راه،
ریسمانی سرد است
به گردنِ روزهای تکراری.
تو نبودی…
و من،
در ایستگاههای خلوتِ ،
ساعتها
قطارهای سوختهی خاطرات را
تماشا میکردم.
کاش باد،
پیکِ رازهایم باشد
و این دلتنگیهای سنگین را
به آسمان شهرت ببرد.
اما تو دوری…
دوری،
و من
پرندهای که آوازش را
در گلو خفه کرده اند
#اعظم_کلیابی
#بانوی_کاشانی
شب،
از قابِ پنجره آغاز میشود،
جایی میانِ سکوتِ دیوارها
و نفسِ آهستهی زمان....
ماه، روی شانهی من خم شده است،
و رازِ ماندن را
در گوشِ سایهها نجوا می کند.
پراز بال و پرم...
از گون تا گندم...
از یاس تا یاسین..
صدای دوری میآید،
از جایی که چراغها خواب میبینند
و خیابان، زیرِ قدمهای عابران
بهتی دوباره را به خاطر می سپارند..
همراه خش خش برگها
دستهایم ستاره میچینند از دشت شب...
برای دلی که هنوز
به روشنی ایمان دارد....
چه عرفان نابی است
جاری است از کرانه ها...
در،سکوت شب،
درامتداد خیابان ،
در سرود درختان ،
در انزوای برکه وماه ...
تپش قلب تهمینه
رستم را می خواهد ، آعوشی گرم
.
من بوی سیب ممنوعه را
در عطر شب بوها حس کرده ام
در لابه لای اطلسی ها.
در آواز زنجره ها.
من حسرت آه و مهتاب را
دمنوشی از بخور اساطیر می نوشم
وه که چه زیباست کوچه های شور و جنون..
من در متن عرفان جاری ام
و دلی که ایمان دارد به بودن تو...
#اعظم_کلیابی
#بانوی_کاشانی
شب میآید،
با دلتنگی فراوان
. دلتنگی، مهمان ناخواندهای است که بدون در زدن، روی مبل می نشیند
و ساکت میماند.
سکوتش از هر فریادی بلندتر است
. به آسمان نگاه میکنی؛
ستارهها، زخم های کهنهی آسمانند که دوباره در تاریکی سر باز میکنند.
و تو در میان این همه وسعت، خودت را کوچکتر از آن مییابی که صدایت را حتی به گوش خویش برسانی.
شب، تو را با بیکرانگی خود تنها میگذارد.
پنجره بازاست.
باد،
نامههای عاشقانهی قدیمی را ورَق میزند،
اما اینجا کسی نیست ...
تاریکی
سایهای است که در پشتِ روشناییِ روز پنهان میشد،
اما حالا،
سلطنتِ بیکرانِ تاریک،
تمامِ اتاق را فرا گرفته است.
و من،
مسافری در ایستگاه بی مسافر،
به قطاری چشم دوخته ام
که از ریل زمان خارج شده
و هرگز نخواهد آمد.
#اعظم_کلیابی
#بانوی_کاشانی