eitaa logo
دلنوشته های بانوی کاشانی
358 دنبال‌کننده
719 عکس
469 ویدیو
1 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
تا دلم از مهر تو غرق تمنا میشود بر لبم گلواژه ی نامت شکوفا میشود قافیه مضمون ردیف شعر من اصلا علی با علی مهر الفبای زبان وا میشود ازفضیلت های تو هرچند که گویم کم است قطره ای از فضل تو یکباره دریا میشود آسمان مکه آن شب غرق حیرت گشته بود ذکر تسبیح ملک ناد علیا میشود روز میلادت حلول نور بود وروشنی کعبه از شوق نگاه تو دلش وا میشود مکه شد با مقدم گلبار تو فخر زمین در هبوطت علم وحلم وعشق معنا میشود بر نگین خاتم خلقت درخشد نام تو آسمان ازمهر رویت ماه ورخشا میشود در غدیر خم خدا دست تو را بالا گرفت گفت پیغمبر ،علی بعد ازتو مولا میشود آسمان دیده ام بارانی ودل ابری است درهوایت دامنم ازاشک دریا میشود در اذان ودر قنوتم ذکر زیبای شماست میبرم تا نام تو دل غرق غوغا میشود بهترین بانوی عالم عاشق ودلداده ات فاطمه چون آینه درتو مجلا میشود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
وقتی پدر دلخسته می‌آمد به خانه وقتی که شاکی بود از دست زمانه وقتی به دستش بار سنگین داشت، مادر ـ یک "یا علی" می‌گفت از دل ، عاشقانه عطر خوش نامت که می‌پیچید در باد در سجده می‌افتاد گل هم بی بهانه دست پر از مهرت همیشه بر سرم بود وقت دعا ، ای بعد پیغمبر یگانه نام تو را از کودکی دارم به خاطر ای نام زیبای تو ، شعر جاودانه ذکر تو را هر وقت خواندم باز دیدم تسبیح ، می‌خواند تو را دانه به دانه مادربزرگم تا گره بر دار می‌زد با تار وپودت عشق را می‌کرد شانه نام تو را می‌بافت می‌لرزید دستش نام "علی" از هر گلش می‌زد جوانه در " اشهدٌ اَنّ علیاً " می‌شنیدم وقت اذان ، نام عزیزی دلبرانه با تار و پودم دوست دارم "یاعلی" را در خاطراتم خوش نشسته این ترانه یک پیرزن نادعلی می‌خواند ومی‌گفت وا می‌کند بغض دلت را بی بهانه....
هر روز موهای سپیدش بیشتر می شد با چین پیشانی پدر هی پیر تر میشد دریاچه‌ای پشت نگاهش داشت؛ با هر غم چشمان بی‌سویش پر از در و گهر می‌شد وقتی پُر از قَد قامَتش میشد دهان صبح از اشک چشمش گونه ی سجاده تر می شد هر روز وقتی با صدای ساعت خورشید خوابش بهم می خورد و گوشش باخبر می شد می دیدم او را بر سر سجاده باران بود باشوق گل می داد و با دل همسفر می شد در خواب گوشم با دعایش عاشقی می کرد از شوق او جانم سراپا بال و پر می شد با او نه تنها خانه می شد یک بهشت امن عمر غم و اندوه و درد و غصه سر می شد قد کمانش جلوه ای رنگین کمانی داشت هر جا بلایی سخت می آمد سپر می شد مانند شمعی سوخت بی‌منت به پای ما ای کاش رسم زندگی جور دگر می شد
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بر نگین سبز خاتم می درخشد نام تو آسمان ازمهر رویت ماه ورخشا میشود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
در اذان ودر قنوتم ذکر زیبای شماست میبرم نام تو را دل غرق غوغا میشود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
نهمین اختر ولایی تو نور والشمس و والضحایی تو نور ماهی که دلربایی تو درد ما را خودت دوایی تو یا جواد الائمه ادرکنی گل دردانه ی رضا هستی زینت عرش کبریا هستی بهترین بنده ی خدا هستی شیعیان را تو مقتدا هستی یا جواد الئمه ادرکنی نور و یاسین و عادیات تویی قدر و کوثر وَ بینات تویی نبا و فجر و مرسلات تویی کوثر و چشمه‌ی حیات تویی یا جواد الائمه ادرکنی شده ام سائل سر کویت که تهی دست آمدم سویت که اسیرم به دام گیسویت جان فدای تبار نیکویت یا جواد الئمه ادرکنی ضامنم باش مثل بابایت مثل اهوی مانده درپایت مثل ماهی اسیر دریایت منم آن بی مکان و مأوایت.. یا جواد الائمه ادرکنی... ابر و باران رحمتی اقا نور حق را تو ایتی اقا هم شفا هم شفاعتی آقا که شفیع قیامتی آقا یا جواد الائمه ادرکنی
کوچ درناها در کوچه ی یادها آفتاب،آخرین رشته‌های طلایی‌اش را از شاخ وبرگ های چنار بالا می کشید و عشق ، زلالی خود را در هوا جاری می کرد... سایه‌ها دراز می‌شدند ... بوی خوشِ آجرهای سیلک شعر سهراب را زمزمه می کرد... کاهگل، هوا را پرواز می داد... پروانه ها قاصدک های پنهان مردهای عاشق می شدند... از درگاهی بوی داغ اسپند برمی‌خاست، پیچ می‌خورد و می‌پیوست به بخار غلیظ دیگ‌هایی که روی اجاق می‌رقصیدند: گوجه های سرخ آتشی که در جوشِش دیگ آرام ذوب می‌شدند تا خاطره‌ای شوند برای سفره‌ای دیگر. باد که می‌وزید، یک‌باره عطر تند پونه و نعنا از پشت دیواری می‌ریخت... درهم می‌آمیخت با بوی مبهم گلپر سیری که در روغن داغ جلا می داد رنگ نگاه را... کوچه‌ها ریه‌های شهر بودند... هر خانه پر بود از نبض بودن.. اصالت ، آش نذری ، صبری که در خورشتی جا خوش کرده بود... دیوار ها نازک بود صدای خنده ی آرام بچه ها پشت نسترن ها پنهان می شد... عصرگاه کاشان لم می داد در دامن زن های همسایه‌... سکوی خانه ها بوی شب می گرفت... چشمه خنده زنان می‌جوشید ... و از لب‌ها سرازیر می‌شد، تب تند رسیدن... صدای ما، در حال دویدن، می‌خورد به دیوار و برمی‌گشت، تا کوچه هم بازی‌مان شود. آسمان کم‌کم رنگ می‌باخت... چراغ‌های مهتابی،پشت پنجره‌ها یکی‌یکی چشم می‌گشودند... سکوتی رازناک می‌نشست،پر از پچ‌پچِ آرام شب. و گذرها و ساباط ها شاهرگی پر از خونِگرمِ زندگی، زیر پوستِ شب می‌تپید و خاطره می‌ساخت.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا