هر گاه که دلتنگ پیمبر می شد
محو رخ ماه علی اکبر می شد
لاحول ولا به روی لب داشت حسین
هر روز شبیه تر به حیدر می شد
#اعظم_کلیابی
#بانوی_کاشانی
#علی_اکبر
گفتی چه خبر بی خبرم از همه دنیا
جز بی خبری نیست در اندیشه ی فردا
وقتی که زمان در تب وتاب وخفقان است
باید که بمیریم دراین گوشه ی دنیا
از حال خوش،و خنده ی جمعه خبری نیست
خشکیده به لب واژه و مُردند غزل ها
افسوس که دنیا شده دنیای خیالی
در حسرت سیب اند هنوز آدم و حوا
حالا که ردیف است غم و نیست رهایی
باید بسرایم غزل رفتن خود را
#اعظم_کلیابی
#بانوی_کاشانی
پنجشنبه،
حلقۀ گمشدهی زنجیرِ روزهاست؛
دستی که باید میگرفت..
و نگرفت،
نفسی که باید میآمده در هوای خانه
و نیامد…
پنجشنبه
یادگاریِ مرمرینِ غروب است
روی میزِ خالیِ ابدیت.
#اعظم_کلیابی
#بانوی_کاشانی
روزها میآیند
و میروند
با همان موجِ ملایمِ حسرت
که بر ساحلِ تنهایی مینشیند
و صدفهای خالی را پر میکند
از آوای دریاهای دور…
و من
در سکوتِ این ساحل،
گوش میسپارم
تا شاید
در هیاهوی امواج،
آوازِ آرامِ بازگشتِ تو را
بشنوم…
#اعظم_کلیابی
#بانوی_کاشانی
#دلتنگی
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
«عانقني قليلًا، أريد أن أشعر أن العالم أقلّ وحشةً.»
_مرا کمي در آغوش بگیر،
ميخواهم حس کنم دنیا کمي کمتر وحشتناك است.