eitaa logo
بـــاران‌عــــ❤ـشــق
32.2هزار دنبال‌کننده
2.9هزار عکس
289 ویدیو
182 فایل
﷽ وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ. کپی حرام پیگرد قانونی و الهی دارد. تبلیغات 👇 @gostarde_nn
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
سخنرانی حاج آقا عالی موضوع: یه لحظه آدم میتونه کاری کنه خدا خریدارش بشه. 『
🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂🍃🍂 🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂 🍃🍂 🍂 🍁رمـــان انلاین نجلا🍃 🍁براساس واقعیت🍃 🍁به قلم: زهـــرا_ســـادات🍃 -هیچی، گفت که تو اون پسره رو انداختی تو کمای، و بعد هم رفتی زندان یه مدت و محکامه شدی، اها... گفت که این دختره مها هم هنوز نمرده، تا دم خودکشی رفت که تو نجاتش دادی. دولت امریکا هم برای دفاع از جرمت تقریبا بخشش کرد ولی از کشور بیرونت کرد و دیگه حق ورود نداری الکس می گفت... و فقط توانستم سرش فریاد بزنم: -آرش. -چته؟ -چه غلطی کردی؟ موبایلم برای بار دوم زنگ خورد.. نمی توانستم با این عصاب خرد جوابش را بدهم. هیچ دلم نمی خواست به دروغ این رضایت داده شود. نمی خواسم زندگی ام را بر پایه ی دروغ بچینیم. -وا، می خواستی بگم یه فراری هستی، اون ها که دخترشون رو نمی دادن به تو. -به هر حال که می فهمن. -اره ولی اون موقع تو دیگه عقد کردی، نمی تونن کاری کنند. -می دونی الان هم نمی تونن و کار تقریبا تموم شده. ولی با این دروغت گند زدی. موبایلم را با عصبانیت از روی میز برداشتم و به سمت اتاقم رفت. -حالا بیا و خوبی کن. بهت خوبی نیومده دیگه. خوبی با آن نقشه های مسخره اش سراسر بدی بود. اصلا نمی دانستم چیکار باید بکنم. فردا می رفتم دم مغازه اش و می گفتم هر چی شنیده ای دروغ بود؟ حتی قسمتی هم راست نگفته بودند که بشود حرفی زد. دستی به صورتم کشیدم و دکمه ی سبز را فشردم. -الو. -سلام امیرپاشا. با جیغش شوک شدم. از آن حالت عصاب خردی در امدم و مانند منگ ها به روبه رویم خیره شدم. -خیلی بدجنسی، بدجنس... بدجنس. -چی شده؟ سکوت کرد. صدای خنده هایش می آمد. یعنی فهمیده بود؟ لعنتی... چند دقیقه ای گذشت و به جای جواب دادن فقط می خندید. -نجلا. یک نفس و با سرعت گفت: -عزیزجون بهم گفت که ازم خواستگاری کردی. و صدای بوق های ممتدد در گوشم پیچید. با تعجب به صفحه ی موبایل نگاه کردم. چرا قطع کرده بود؟ https://eitaa.com/baran_eshgh/22547 کُپی حَرام اَست و پیگرد الهی و قانونی دارد 🍃 🍂🍃 🍃🍂🍃 🍂🍃🍂🍃 🍃🍂🍃🍂🍃 🍂🍃🍂🍃🍂🍃 🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃 🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃
.📸✨. . . . . | 🌱 | 🦋 . . .📸✨. . . 『
【🌸】 - یـــاصاحب‌الزمان🌸 ـ ـ ـ ـــــ᪥ـــــ ـ ـ ـ 【🌸】⇉ ـ ـ ـ ـــــ᪥ـــــ ـ ـ ـ
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
【😌🌱】 - به او سلام کنیم! السَّلاَمُ‌عَلَى مُعِزِّالْأَوْلِيَاءِ وَ مُذِلِّ‌الْأَعْدَاءِ✨ ـ ـ ـ ـــــ᪥ـــــ ـ ـ ـ 【🌱】⇉ 【🌱】⇉ ـ ـ ـ ـــــ᪥ـــــ ـ ـ ـ
🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂🍃🍂 🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂 🍃🍂 🍂 🍁رمـــان انلاین نجلا🍃 🍁براساس واقعیت🍃 🍁به قلم: زهـــرا_ســـادات🍃 چشم هایم گرد شد. اما کم کم صورت سرخ شده اش در جلوی چشم هایم جان گرفت. خجالتی بودنش هم عالمی داشت برای خودش. نفس کلافه ای کشیدم. امیدوار بودم حاج مرتضی با شنیدن حقیقت نظرش تغییر نکند. من که توان نداشتم حذف شدن لبخند نجلا را ببینم. این بار من شماره اش را گرفتم. اولین بوق نخورد که صدای نفس هایش در گوشم پیچید. -خب. -خب. -یه چیز هایی داشتی می گفتی. -من؟... من که حرفی نزدم. خندیدم و سرم را تکان دادم. شیطنت هایش هم دل می برد. اصلا این دختر آفریده بود که قلب من را بلرزاند، او آمده بود تا از من چیز دیگری بسازد. -گفتی ازت خواستگاری کردم. -آره دیگه، تو نمیگی باید از دیگران بشنوم. لحنش دلخور بود اما می دانستم که دلخوری اش هم ساختگی بود. مگر قلب کوچکش توان دلخوری داشت؟ او هم خوب مقصود من را از این مخفی کاری می دانست. او می فهمید که نمی توانستم بگویم، که دنبال همین ذوق کردن هایش بودم، دنبال همین خنده های یواشکی اش. -خب... تو چی گفتی به مادر بزرگت؟ -گفتم که من این پسره رو نمی خوام، بهش بگین نیاد. اخم هایم ظریف و ساختگی در هم رفت. دلم می خواست او رو به رویم بود. گونه های داغش را لمس می کردم و چشم می دوختم به انگشت های سردش که در هم قفل شده بود. دلم می خواست چشم به چشم های شیطونش بدوزم و با نگاهم به او بفهمانم که هیچ پسری در این زمین نمی تواند عاشق تر از من شود. به گمانم خدا من را آفرید برای او، برای نگاه کردن به او و لذت بردن از او، به قول شاملو: کار دیگری نداریم من و خورشید برای دوست داشتنت بیدار می شویم هر صبح به سمت تخت رفتم. خودم را روی آن پرت کردم. می خواستم وقتی با او حرف می زنم به سقف خیره شوم. جایی که بهتر می توانستم تصویر چشم هایش را تحسم کنم. دستم را زیر سرم گذاشتم و گفتم: -گفتی نه؟ https://eitaa.com/baran_eshgh/22547 کُپی حَرام اَست و پیگرد الهی و قانونی دارد 🍃 🍂🍃 🍃🍂🍃 🍂🍃🍂🍃 🍃🍂🍃🍂🍃 🍂🍃🍂🍃🍂🍃 🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃 🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
°•|📲|•° 🍃 °•|🌸|•° 🍃 ڪلام‌آقامون🙂 ‌┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄ ‌┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄
🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂🍃🍂 🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂 🍃🍂 🍂 🍁رمـــان انلاین نجلا🍃 🍁براساس واقعیت🍃 🍁به قلم: زهـــرا_ســـادات🍃 سکوت کرد. خوب می دانست حتی شوخی اش هم قشنگ نیست. -اگه می تونستم می گفتم. -چه خوب که نمی تونی! صدای خندیدنش امد. و این عشق ما شیرین ترین اجباری بود که آسمان بر قلبمان نهاده بود. -امیرپاشا. -جان. -جدی خودت با حاجی حرف زدی؟ لب باز کردم تا چیزی بگویم که صدایی از آن طرف خط آمد. -نه دیگه، حاجی رفت بهش گفت ما این نوه امون رو نمی خوایم بیا ببرش. صدای سیامک بود. پسرک زیادی سر به سر نجلا می گذاشت. اما همین که صورت حرصی نجلا را می دیدم برایم کافی بود. همین که می دانستم چشم هایش را درشت می کند و بیشتر صحرای نگاهش را به من می دوزد کافی بود. -تو بلد نیستی در بزنی؟ -پایین لپ هات گل انداخت و بدو بدو فرار کردی، عزیزجون می گفت اخی ببین نوه ام چقدر با حیاست، نگو نوه اش اومده با آقا دوماد حرف بزنه. و پایان حرفش خندید. و در قلب من چیزی مانند قند آب شد. داماد؟ حتی تصورش هم زیادی از منی که خیالش را نمی کردم دور بود. ازدواج؟ زمانی حتی خوابش را هم نمی دیدم و الان هم چیز در حال پیش رفتن بود. حتی خودم هم کارهایی که می کردم را باور نداشتم. انگار پاهایم بی اراده راه می رفتند و لب هایم بی اراده حرف می زدند. -من که با کسی حرف نمی زدم. -عه عه، چرا دروغ میگی دختر؟ -دروغ نمیگم آقا فضول. -باشه بابا، به عزیزجون نمیگم ولی به حاجی میگم. و جیغ از روی حرص نجلا که بلند شد هم من از این طرف تماس خندیدم و هم صدای خنده های سیامک آمد. طولی نکشید که صدای بوق ها در گوشم پیچید. دوباره نگاهی به صفحه ی موبایل انداختم. دلم نمی آمد که این همه ذوقش را کور کنم. می ترسیدم از حاج مرتصی که نظرش عوض شود. ولی نمی خواستم با دروغ هم پیش بروم. اه، آرش باز هم گند زدی! از جایم بلند شدم. دستی به موهای آشفته ام کشیدم و از اتاق بیرون رفتم. به جای خالی اش خیره شدم. https://eitaa.com/baran_eshgh/22547 کُپی حَرام اَست و پیگرد الهی و قانونی دارد 🍃 🍂🍃 🍃🍂🍃 🍂🍃🍂🍃 🍃🍂🍃🍂🍃 🍂🍃🍂🍃🍂🍃 🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃 🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃
°•|📲|•° 🍃 °•|😍|•° 🍃 °•|🧕|•° 🍃 ‌┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄ ‌┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄
🌼 رسول خدا صلي الله عليه و آله: مَنْ اُلْهِمَ الصِّدْقَ فى كَلامِهِ وَ الاِْنْصافَ مِنْ نَفْسِهِ وَ بِرَّ والِدَيْهِ وَ وَصلَرَحِمِهِ، اُنْسِى ءَ لَهُ فى اَجَلُهُ وَ وُسِّعَ عَلَيْهِ فى رِزْقِهِ وَ مُتِّعَ بِعَقْلِهِ وَ لُقِّنَ حُجَّتَهُوَقْتَ مُساءَلَتِهِ ؛ 🌼 ☘️ به هر كس، راستگويى در گفتار، انصاف در رفتار، نيكى به والدين و صله رحم الهام شود، اجلش به تأخير مى افتد، روزيش زياد مى گردد، از عقلش بهره مند مى شود وهنگام سئوال [مأموران الهى] پاسخ لازم به او تلقين مى گردد. ☘️ 🌸 .اعلام الدين، ص ۲۶۵. 🌸
🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂🍃🍂 🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂 🍃🍂 🍂 🍁رمـــان انلاین نجلا🍃 🍁براساس واقعیت🍃 🍁به قلم: زهـــرا_ســـادات🍃 ابروهایم بالا پرید. چه عجب این پسر از روی مبل جلوی تلویزیون بلند شده بود. روی مبل نشستم و به گوشه ای خیره شدم. باید هر چه زودتر دنبال کاری می گشتم. نمی توانستم همین طور ول بگردم. فقط به بهانه ی این که ممکن هست یک سری از بزرگ های آمریکا دنبالم بودند. اما چی کار می توانستم بکنم؟ دستی به صورتم کشیدم. به گمانم دوباره باید وارد دانشگاه می شدم. اگر به قول آرش سوابق خرابم در آمریکا مانع کارم نشود. صدای باز و بسته شدن در اتاقی که آرش اشغال کرده بود آمد. دستم را از روی صورتم برداشتم و به سمتش برگشتم. -آرش یه فکری برای کار... نگاهی به لباس بیرونی اش انداختم. در این چند روز پایش را بیرون نگذاشته بود. ابروهایم بالا پرید. -جایی میری؟ همین طور که یقه ی تیشرتش را درست می کرد گفت: -می خوام یه سری به مامان بزنم. -چه عجب! -تیکه ننداز. شانه ای بالا انداختم و به تلویزیون نگاه کردم. هیچ وقت برنامه ای درست نداشت. اگر نجلا و آرش نبودند قطعا از بیکاری دیوانه می شدم. -مامان که مثل بقیه سرکوفت نمی زنه، نه؟ -حقته که بزنه. -ای بابا. دیدی که بهش زنگ هم زدم جواب نداد. جوابش را ندادم. به تلویزیون خیره بودم اما ذهنم حسابی مشغول بود. مشغول گفتن حقیقت به حاج مرتضی، مشغول رفتن به مراسمی که اصلا نمی دانستم چطور برگزار می شود و چطور پیش می رود، مشغول جور شدن کاری که آرش می گفت خطرناک هست و بدون آن هم نمی توانستم. -امیرپاشا. -هوم. -میگم تو هم همرام میای؟ -چرا؟ -خب همه تو رو دوست دارن، اگه بیای برای تو چیزی به من نمیگن. سرم را برگداندم و نگاهی بدی به او انداختم که سرش را پایین انداخت. -خجالت بکش، شبیه این بچه ابتدایی ها که پدر و مادرشون رو می برن مدرسه. با مثالم هردویمان زدیم زیر خنده. خب حقیقتی بود دیگر. شده بود شبیه بچه هایی که یا بهانه می گرفت یا گند می زد و می ترسید. همان بهتر که آن دختر بیچاره به دست های این مرد بدبخت نشد. -نخواستم بیای بابایی. دستی تکان داد و به سمت در رفت. https://eitaa.com/baran_eshgh/22547 کُپی حَرام اَست و پیگرد الهی و قانونی دارد 🍃 🍂🍃 🍃🍂🍃 🍂🍃🍂🍃 🍃🍂🍃🍂🍃 🍂🍃🍂🍃🍂🍃 🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃 🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃