eitaa logo
بـــاران‌عــــ❤ـشــق
32.2هزار دنبال‌کننده
2.9هزار عکس
289 ویدیو
182 فایل
﷽ وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ. کپی حرام پیگرد قانونی و الهی دارد. تبلیغات 👇 @gostarde_nn
مشاهده در ایتا
دانلود
نــور نـبوت تــو امـامت بـه بار داد یعنی که علت و سبب هل اتا تویی محمود ژولیده
.📸✨. . . . . | 🌱 | 🦋 . . .📸✨. . . 『
🌷 حضرت امام صادق (علیه السلام) : ✍ شایسته است مؤمن هشت ویژگی داشته باشد : 1⃣ در ناملایمات روزگار، سنگین (باوقار) باشد. 2⃣ در هنگام نزول بلا بردبار باشد. 3⃣ هنگام راحتی شکرگزار باشد. 4⃣ به آنچه خداوند به او داده قانع باشد. 5⃣ به دشمنان خود ظلم نکند. 6⃣ بار خود به دوش دوستانش نیفکند. 7⃣ بدنش از او خسته باشد. 8⃣ مردم از دست او آسوده باشند. 📚 کافی ، ج ۲ ، ص ۴۷
🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂🍃🍂 🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂 🍃🍂 🍂 🍁رمـــان انلاین نجلا🍃 🍁براساس واقعیت🍃 🍁به قلم: زهـــرا_ســـادات🍃 با این حرف شبنم نیشش تا بناگوش باز شد. و من برق را در چشم هایش دیدم. همان برقی بود که وقت دیدن دوست دختر هایش در آمریکا در چشم هایش می دیدم. هیچ وقت از این رفتار های زشتش دست بر نمی داشت. -نه، شما زحمت نکشید. و من فکر کردم هر لحظه ممکنه آب از لب و لوچه اش آویزان شود. پس برای همین بود که امشب زیادی بامزه شده بود. شبنم چشم هایش را گرفته بود. سرم را نزدیک گوشش بردم تا در مورد نامزد داشتن شبنم بگویم که پدر آرش زودتر به حرف آمد و مشغول جمع کردن بحث شد. دیگرهم فرصت نشد حرفی به آرش بزنم. به اجبار بعد از حرف زدن و قرار گذاشتن برای جلسه ی بعدی از جایم بلند شدم. نمی خواستم بروم، تازه بعد از مدت ها نجلا را دیده بودم. آن هم از این راه دور و با این فاصله. دلم نمی آمد چشم از قیافه اش بردارم. اما به اجبار از جایم بلند شدم. باید می رفتم تا زودتر آن کار را جور می کردم. باید می رفتم و برای به دست آوردن نجلا جان می کندم. باید باز هم چند روز دوری را تحمل می کردم. اما اگر این چند روز فقط به دست های خودم بودم به ثانیه ای تبدیلش می کردم. با همه ی آن ها خداحافظی کردیم و از خانه بیرون رفتیم. دروازه را که بستیم همه سر جایمان ایستادیم. به سمت مادر آرش برگشتم. اگر او امشب نبود تا آن حرف ها را بزند نمی دانستم چه کسی باید آنها را می گفت. من که چیزی از این مراسم ها نمی دانستم. اصلا گفتن آن حرف ها و نشان دست کردن نجلا کار یک بزرگ تر بود و مزه اش هم به همین بود. -خانم موحدی... -بگو خاله. و این کلمه زیادی برای من غریبه بود و از من دور بود. اما به اجبار به زبان اوردم. و فقط به زبان آوردن کلمه بود، بدون هیچ حس یا معنای واقعی. -خاله واقعا ازتون ممنونم که امشب اومدین. -من که کاری نکردم پسرم. -کلی زحمت کشیدید. به سمت پدر آرش برگشتم. -از شما هم ممنونم. دستش را روی شانه ام گذاشت و مردانه شانه ام را فشرد. https://eitaa.com/baran_eshgh/22547 کُپی حَرام اَست و پیگرد الهی و قانونی دارد 🍃 🍂🍃 🍃🍂🍃 🍂🍃🍂🍃 🍃🍂🍃🍂🍃 🍂🍃🍂🍃🍂🍃 🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃 🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃
🕊💕 یڪ‌نخے‌از‌چادࢪت🍃✨ دࢪ جوے‌ڪوچہ‌غࢪق‌شد ڪوچہ‌ࢪا‌عطࢪ‌گلاب 🌹🍃 اصل ڪاشان دادھ است 『
🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂🍃🍂 🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂 🍃🍂 🍂 🍁رمـــان انلاین نجلا🍃 🍁براساس واقعیت🍃 🍁به قلم: زهـــرا_ســـادات🍃 لبخند مهربانی به رویم زد و گفت: -خوشبخت بشی. تو هم مثل آرش مایی. -ممنون. -بابا، میشه من رو با این پسره مقایسه نکنید. و باز هم صدای مسخره اش گند زد توی لحظات احساسی و اعواطف ما. پدرش خندید و مادرش اخم هایش را درهم فرو کرد و من باز هم نمی توانستم باور کنم او خواهر آن زن باشد. حتی اگر از یک مادر نباشند، خونی که در هر دویشان جریان داشت یکی بود، پس چرا یکی این طور مهربان و ساده شد و یکی آن طور... -دلت هم بخواد. پسر به این ماهی. -مامان من ازت تعریف نکنه کی بکنه. شانه ای بالا انداخت و به سمت ماشین من به راه افتاد. دست های پدرش کم کم از روی شانه هایم سر خورد و من هیچ وقت دلم نخواست یک حامی داشته باشم. خودم تنهایی می توانستم به راحتی زندگی ام را بسازم. خیال می کردم خودم برای خودم کافی هستم. کافی بودم تا وقتی که با یک فرشته ای به نام نجلا اشنا نمی شدم و تمام خودم را درون او جا نمی گذاشتم. -کجا پسر؟ -میرم خونه ی امیرپاشا دیگه. -تو مگه خودت خونه و زندگی نداری. -گیر نده بابا، می دونی میام اون جا دوباره بحث میشه. پدرش نفس کلافه ای کشید و چند قدمی به سمتش راه افتاد. -تا اخر که چی؟ -تا وقتی که یاد بگیرن این قدر بهم گیر ندن. -پسرم امیر پاشا دیگه مجرد نیست که می خوای شب و روز خونه اش پلاس باشی. قیافه اش پوکر شد. نگاهی به سر تاپایم انداخت و همان طور خنثی به من خیره شد. خنده ام گرفت. چند وقت پیش من داشتم برای داماد شدن او می خندیدم و حالا او می خواست این مراسم را باور نکند. و حق داشت که باور نکند، خودم هم هنوز در شوکی فرو رفته بودم و نمی فهمیدم زمان چطور می رود. دلم می خواست لذت تک تک این لحظات را برای خودم نگه دارم و برای روز های بعد ذخیره کنم، خیال می کردم این لحظاتی که الان من نمی فهمیدم چطور می گذرد بعد ها برایم لحظات طلایی از دست رفته می شود اما چاره ای جز همراه شدن با این بازی زمان هم نداشتم. -من که بعید بدونم زنی بتونه این رو تحمل کنه، حتی اون نجلای مظلوم. https://eitaa.com/baran_eshgh/22547 کُپی حَرام اَست و پیگرد الهی و قانونی دارد 🍃 🍂🍃 🍃🍂🍃 🍂🍃🍂🍃 🍃🍂🍃🍂🍃 🍂🍃🍂🍃🍂🍃 🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃 🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃
🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂🍃🍂 🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂 🍃🍂 🍂 🍁رمـــان انلاین نجلا🍃 🍁براساس واقعیت🍃 🍁به قلم: زهـــرا_ســـادات🍃 گوشه ی لبم برای مسخره بازی هایش کج شد. امروز شب بی دلیل خندیدن بود. مادرش دست هایش را مشت کرد و جلوی دهانش گرفت. -عه، چرا روی پسر به این گلی عیب میزاری؟ خودت چی داری؟ -باشه بابا، اصلا این خوب ولی هنوز که زن نگرفت. مامان به خدا من الان بیام خونه با آبجی بحثم میشه بعد... مامان بی خیال دیگه. قیافه اش را مظلوم کرد و به مادرش خیره شد. و همه می دانستیم مادرش طاقت دیدن این قیافه ی مظلوم پسرش را نداشت. -پس مراقب خودت باش پسرم. از آن قیافه ی مظلوم در آمد و نیشش تا بناگوش باز شد. -چشم قربونت برم. مادرش خداحافظی کرد و همین طور لنگ لنگان به سمت ماشین رفت. و انگار از اولین باری که دیده بودمش خیلی لاغر تر شده بود. -آرش بابا، یکم مراعات مادرت رو هم بکن. -وا، من چی کار کردم بابا؟ -کاری نکردی ولی... دوست داره این ماه های آخر کنارش باشی دیگه. صدای پدرش آخر حرفش لرزید و چه کسی گفته است مرد ها زیر بار غم ها کم نمی آوردند و اشک نمی ریزند؟ پدرش رفت، با همان حالی که اگر بیشتر حرف می زد اشک هایش سرازیر می شد، رفت تا مردانگی اش زیر این اشک هایش از بین نرود، رفت و آرش همین طور خیره ماند به جای خالی مادرش. با حرف پدرش هم آرش شکست. انگار فراموش کرده بود که مادرش در چه شرایطی هست و پدرش امشب بعد از مدت ها به یادش آورده بود. صدای ویرون شدن برج خوشی هایش را می شنیدم و آرش نباید این طور ساکت می ایستاد. جلو رفتم و رو به رویش ایستادم. سرش را بلند کرد و مردمک چشم هایش دوباره لرزیدند. رو به رو شدن با واقعیتی که می خواستی از آن فرار بکنی آدم را می شکست و آرش ضعیف تر از این حرف ها بود که این ماجرا را قبول کند. https://eitaa.com/baran_eshgh/22547 کُپی حَرام اَست و پیگرد الهی و قانونی دارد 🍃 🍂🍃 🍃🍂🍃 🍂🍃🍂🍃 🍃🍂🍃🍂🍃 🍂🍃🍂🍃🍂🍃 🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃 🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃
🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂🍃🍂 🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂 🍃🍂 🍂 🍁رمـــان انلاین نجلا🍃 🍁براساس واقعیت🍃 🍁به قلم: زهـــرا_ســـادات🍃 آرش خودش را زده بود به فراموشی اما حواسش نبود این فراموشی ها باعث می شود کار هایی بکند که بعدا باعث پشیمانی اش بشود. -بریم پسر؟ -مامانم زنده می مونه. -به معجزه اعتقاد داری؟ -آره، ولی معجزه برای من... نه. و او هم بغض کرده بود و نخواست که بغضش را بشکند. همیشه آدم های سرخوش دلنازک تر هستند، همیشه آن که می خندد بیشتر درد را تحمل می کند. چند قدمی از من دور شد و ایستاد. خودم هم دلم نمی خواست سرخی چشم های پسری را ببینم که کم از برادر برایم نبود. به زمین خیره شده بود و با پاهایش به سنگ ریزه ها ضرب می گرفت و آن ها را پرت می کرد. چند دقیقه ای همین طور آن جا ایستادم تا بادی به سرش بخورد و ارام شود. نفس کلافه ای کشدیم و دستم را در جیب شلوارم فرو بردم. ای کاش این بار همان معجزه پیش بیاید، مانند معجزه ی آمدن نجلا! -امیرپاشا. سرم را بلند کردم. -پانته آ ازم دلخوره؟ هم جواب سوالش را خوب می دانست و هم این موضوعی ربطی به مادرش نداشت. پس همین طور منتظر ماندم تا منظور اصلیش را بگوید. سیب گلویش به سختی بالا و پایین شد. مشغول ماساژ دادن پشت گردنش شد. -مامان می گفت دل پانته آ شکست، نباید اون طوری جلوی جمع داد می زدم که نمی خوامش. دستم را پشتش گذاشتم و کمی او را به سمت ماشین هل دادم. اگر بیشتر فکر می کرد درد های بچگی اش هم به یادش می آمد به گمانم. -بیا بریم. -امیرپاشا اگه اون دل شکستن باعث بشه معجزه ای نشه چی؟ -معجزه برای مادرت میشه، خدا گناه پسر رو به پای مادر نمی نویسه. بیا بریم. دستش را گرفتم و او را به سمت ماشین کشیدم. بهتر بود دوباره شود همان آرش سر خوش. اما آرش سرخوشی که به وقتش جدی فکر می کند و می فهمد وقت هر کار کجاست. همین طور که او را می کشیدم سویچ را از جیبم در آوردم و در ماشین را از همان فاصله باز کردم. -امیرپاشا تو فکر می کنی من بیخیال پانته آ شدم؟ https://eitaa.com/baran_eshgh/22547 کُپی حَرام اَست و پیگرد الهی و قانونی دارد 🍃 🍂🍃 🍃🍂🍃 🍂🍃🍂🍃 🍃🍂🍃🍂🍃 🍂🍃🍂🍃🍂🍃 🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃 🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃
🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂🍃🍂 🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂 🍃🍂 🍂 🍁رمـــان انلاین نجلا🍃 🍁براساس واقعیت🍃 🍁به قلم: زهـــرا_ســـادات🍃 سر جایم ایستادم. نفس کلافه ای کشیدم، انگار این ماجرا امشب سر درازی داشت. به سمتش برگشتم. چشم هایش مانند کاسه ای از خون شده بود. همیشه آدم های عزیز که برای آدم خوب نیستند، بار هایی هم مانند این دفعه فکر نبودشان می شود مایه ی عذاب و من تا ماه ها پیش هم از لذتش فارغ بودم و هم از ترس از دست دادنشان. -نه. -پس می دونی که من هم عذاب وجدان دارم. -نمی فهمم چرا نمیری باهاش حرف بزنی. -برم چی بگم آخه؟ -بهش بگو که قصد نداشتی اون طوری جلوی جمع بگی، بهش بگو که همه چیز به هم ریخت. -باور نمی کنه آخه. -پس بهتره با خیال این که باور نمی کنه با عذاب وجدانت خوش باشی. دوباره عقب گرد کردم تا به سمت ماشین بروم که بازویم را گرفت. می دانستم هر چه به این پسر بیشتر اصرار کنیم بیشتر مقاومت می کند. باید بیخیال بود و گذاشت رفت، آن وقت خودش می فهمد که باید کاری بکند. -می خوای از زبونم بشنوی که غرورم اجازه نمیده. -مسخره است. -غرورم؟ -بهونه هایی که جور می کنی. -بابا من نمی تونم عین تو این غرورم رو کنار بذارم و به حقوق زن ها احترام بذارم. حتی وقت هایی که بغض گلویش را می فشرد هم دست از این مسخره بازی هایش بر نمی داشت. -من ترجیح میدم هیچ وقت کاری نکنم که نیاز به عذر خواهی داشته باشه. الان هم برای حرف بابات زیادی احساسی شدی، بیا بریم خونه بشین سر فرصت فکر کن ببین چی به چیه. -آخه... -آخه چی؟ خودت هم می دونی می خوای چی کار کنی؟ -می خوام به هر بهونه ای دل مامانم رو شاد کنم. -پس بیا برو مثل ادم بشین فکر هات رو بکن. ارش، تو سر ماجرای پانته آ قصد بدی نداشتی چون حرف دلت بود، ولی بد عملیش کردی، نذار دوباره احساسی بشی و تکرارش کنی، پس بیا بریم. جوابم را نداد و همین طور نگاهم کرد. بازویش را گرفتم و دوباره او را کشان کشان به سمت ماشین بردم. https://eitaa.com/baran_eshgh/22547 کُپی حَرام اَست و پیگرد الهی و قانونی دارد 🍃 🍂🍃 🍃🍂🍃 🍂🍃🍂🍃 🍃🍂🍃🍂🍃 🍂🍃🍂🍃🍂🍃 🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃 🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃
🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂🍃🍂 🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂 🍃🍂 🍂 🍁رمـــان انلاین نجلا🍃 🍁براساس واقعیت🍃 🍁به قلم: زهـــرا_ســـادات🍃 _خودکار را روی میز انداختم و به مبل تکیه دادم. هر چه فکر می کردم برای کار ذهنم به جایی قد نمی داد. استخدام شدنم که آرش می گفت پر از خطر بود. برای کار آزاد هم نیاز به مجوز داشتم که باز نامم جایی ثبت می شد و خطر داشت. انگار باید بیخیال خطرش می شدم و دل به دریا می زدم. هر چه می شد بهتر از این بود که عقد من و نجلا به عقب بیفتد. -چی کار می کنی استاد. سرم را بلند کردم. همین طور که با حوله مشغول خشک کردن موهایش بود از راهرو بیرون آمد. -مگه وکیل من نیستی؟ با حالت تهاجمی که گرفته بودم با تعجب سر جایش ایستاد. واقعا دیگه کلافه شده بودم این قدری از صبح سرم را درون این روزنامه ها فرو کرده بودم و فکر کردم. دستش همین طور روی سرش خشک شد و چشمش روی میز چرخید. -باز چی شده؟ -نمی تونی یه کار برای من جور کنی؟ با حرفم از شوک در آمد و دوباره دست هایش روی سرش تکان خورد. همین طور که می خندید جلو آمد و رو به رویم نشست. خب معلوم هست که باید بخندد. من هم اگر جای او بودم می خندیدم. بیخیال دنیا خودش را از همه چیز فارغ کرده بود. تازه هر وقت هم می خواست می توانست کار بگیرد. -پس الان از صبح زل زدی توی این واسه کار؟ -نه، زل زدم آدرس تیمارستان ها رو پیدا کنم برات. نفس کلافه ای کشیدم و دوباره به آن برگه ها خیره شدم که صدای خنده هایش بلند شد. -خوبه خوبه، میگم این نجلا خانم خیلی روی اخلاقت هم کار کرده ها. قبل نمی شد با یه من عسل خوردت، الان خودت شوخی می کنی. https://eitaa.com/baran_eshgh/22547 کُپی حَرام اَست و پیگرد الهی و قانونی دارد 🍃 🍂🍃 🍃🍂🍃 🍂🍃🍂🍃 🍃🍂🍃🍂🍃 🍂🍃🍂🍃🍂🍃 🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃 🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃