eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
4.8هزار دنبال‌کننده
416 عکس
403 ویدیو
11 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #اوج_دلدادگی #قسمت_یازدهم 🎬: سلمان جلو رفت و جلو رفت و بعد کنار در خانه ای که ابوتر
🎬: چند مرد وارد حیاط مسجد شدند، سلمان از جا برخاست و به قنبر اشاره کرد تا او هم از جا بلند شود، زیرا اینک زمان خلیفه ی دوم بود و گویا همه می بایست داستان آن روزها را فراموش کنند. آن مردها از کنار سلمان رد شدند و به او سلام دادند و نگاهی عجیب به سرتا پای قنبر انداختند. قنبر آهی کشید و گفت: پس سر دختر پیامبر چه آمد؟! سلمان آهی کشید و فرمود: فاطمه فرزند شش ماهه اش را که پیامبر او را محسن نام نهاده بود از دست داد و در بستر مریضی افتاد، چندین بار خلیفه ی اول به همراه خلیفه ی دوم می خواستند به عیادت حضرت زهرا بیایند و این از سیاست شان بود تا در جلوی چشم مردم، ظاهرشان را حفظ کنند گرچه آنها قبل از این حرمت خانه ی دختر رسول را شکسته بودند، اما زهرا راضی به دیدار و ملاقات با آنها نمی شد. تا اینکه آنها از راه دیگری وارد شدند، آنها خوب می دانستند که جان زهرا به جان علی وصل است و زهرا زنی بود که روی حرف شوهرش حرف نمیزد، پس روزی که علی برای نماز به مسجد رفته بود ابوبکر و عمر به نزد او رفتند و از او تقاضا کردند تا اجازه دهد به همراهش به خانه ی ایشان آیند و از فاطمه عیادت کنند. علی که خلق و خوی نبی را به ارث برده بود و ولایت زمان بود و مهرش باید همرنگ مهربانی خداوند باشد، با آن همه ظلمی که آنان کرده بودند باز هم روی آنها را زمین نزد و هرسه به سمت خانه ی علی و زهرا آمدند. زهرا همچون این چند روز در بستر بیماری بود که علی یاالله گویان وارد خانه شد و رو به زهرا گفت: اجازه می دهی ابوبکر و عمر داخل خانه شوند؟! زهرا چادر بر سر گذاشت و روی کبودش را که این مدت از علی می پوشاند به سمت او نمود و همانطور که سعی می کرد قرص صورتش پشت چادر پنهان بماند گفت: خانه، خانه ی شماست و من هم همسر و تحت فرمان شما هستم، هر چه که اراده کنی همان است. علی که عمق داغ دل زهرا را می دانست، لبخندی به روی همسر عزیزش زد و اجازه ورود را به آن دو نفر داد. هر دو کنار دیوار نشسته بودند، ابوبکر که اخلاقی ملایم تر داشت و واقعا از آن واقعه ی درب و دیوار و آتش زدن خانه ی علی و زهرا اظهار پشیمانی داشت می خواست سخنی بگوید که زهرا همانطور که رویش به دیوار بود فرمود: سوالی از شما دارم... ابوبکر که تا آن لحظه خدا خدا می کرد تا فاطمه با آنها سخن بگوید با خوشحالی گفت: بپرسید ای دختر رسول الله...هر آنچه می خواهید بپرسید. فاطمه نگاهش را به دیوار کاهگلی دوخت و فرمود: آیا شنیده اید که بارها و بارها حضرت رسول فرمودند فاطمه پاره ی تن من است، هر کس او را بیازارد مرا آزار داده و هر کس مرا بیازارد خدا را آزرده؟! در این هنگام عمر می خواست حرفی بزند که ابوبکر دست روی دست او گذاشت و با ملایمت گفت: بلی این سخن را بارها از پیامبر شنیده ایم. فاطمه سری تکان داد و بدون اینکه رویش را از دیوار برگرداند فرمود: شما من را آزار دادید و من از شما نمیگذرم تا زمانی که در صحرای محشر در کنار حوض کوثر بر حضرت رسول وارد شوم و شکایتتان را بکنم.... حال از اینجا بروید... آری قنبر....فاطمه بعد از آن واقعه دلش از تمام ظلم هایی که در حقش شده بود گرفته بود اخر نه تنها حق شوهر او را و ولایت زمان را نادیده گرفتند که حتی فدک که هدیه ی حضرت رسول به دخترش بود را نیز غصب کردند، فاطمه با حالی زار از بیماری به مسجد آمد و خطبه ی فدکیه خواند، او می خواست تلنگری به مردم ظاهر بین و غافل بزند تا شاید عده ای به راه آیند، اما انگار همه کور و کر شده بودند و هیچ کس یارای دیدن و شنیدن حرف حق را نداشت... قنبر نبودی ببینی که فاطمه خیلی زود به پدرش رسول الله ملحق شد و علی تنها، تنهاتر از همیشه در این دنیای پر از فریب و نیرنگ و ظلم ماند... قنبر نگاهی به سلمان کرد و همانطور که بر پیشانی اش می کوبید گفت... ادامه دارد... @bartaren 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_نود_سوم🎬: کار ساخت صرح با سرعتی زیاد پیش میرفت، تمام کارها
🎬: شب بود اما در کنار برجی که به فرمان ابلیس ساخته شده بود غوغایی به پا بود و مشعل های فروزان آتش، شب را مانند روز روشن کرده بودند، دل درون سینه ی مردم به تلاطم بود، عده ای خوشحال از اینکه خدای مصریان عنقریب بر تمام خدایان دنیا پیروز می شود و عده ای هم از مومنین به نزد موسی رفته بودند و از او درباره ی سرانجام این معجزه ی بزرگ فرعون سوال می نمودند. آری اینک ابلیس بر فراز برجش قهقه های مستانه سر داده بود و راهی تا پیروزی و اغفال بشریت نداشت به راستی که اگر این صرح درست کار می کرد و در آن زمان که امکانات زیادی هم نبود، بشر می توانست به فضا برود و عوالم دیگر را با چشم خود ببیند و برای دیگران روایت کند، این معجزه مانند توپ در کل دنیا صدا می کرد و مردم دسته دسته به راه شیطان کشیده می شدند و زحمات اولیاء الهی یک شبه بر باد می رفت و این از زیرکی ابلیس بود که این زمان و این مکان را برای قدرت نمایی انتخاب کرده بود. زمان حساسی بود، اینک دو اراده در مقابل هم عرض اندام می کردند، یک طرف اراده ی ابلیس بود که قسم یاد کرده بود با تمام توان بشر را از راه کمال و خدا منحرف کند و به جهنم راهی نماید و یک طرف اراده ی پروردگار بود تا بنی بشر را به سمت خود بخواند و از حیله ی ابلیس که همانا دشمن ترین دشمنان انسان است آگاه کند، آیا در این جنگ اراده ها کدام اراده پیروز می شد و سوال مهم تر این بود که مردم پس از پایان کار به کدام سمت رو می آوردند؟ در کنار صرح بزرگ و شفاف، مردم جشن و پایکوبی داشتند و عمله و بنّاها با نگاه به عظمت این ساختمان که نظیرش تا به حال در عالم ساخته نشده بود، مانند کودکی ذوق کرده بودند و از طرفی سوخت صرح که به وسیله ی آن می بایست آن وسیله ی اعجاب انگیز به آسمان پرواز کند، از در زیرین برج، با دقت وارد ساختمان می شد و همه منتظر بودن تا سپیده دم بدمد. شب از نیمه گذشته بود که کم کم خواب بر مردم چیره گشت و همه به امید دیدن روزی پر از هیجان، چشم بر هم نهادند، در این هنگام حضرت جبرئیل به امر خداوند یکتا از آسمان بر زمین فرود آمد و بالای این آسمان خراش ابلیسی قرار گرفت و چند بار بال هایش را تکان داد و به خواست خدا ساختمان به آن عظمت و استحکام که با معلومات ابلیس که از آسمان هفتم دزدیده بود، برپا شده بود، چندین تکه شد. جبرییل بال میزد و انگار طوفان سهمگین به پا شده بود و زمین به لرزش افتاده بود و گویی طوفان از آسمان و زمین لرزه از زمین دست به دست هم داده بودند تا این برج ابلیسی از هم بپاشد و جالب است که این اتفاقات فقط در اطراف همان صرح بود و دیگر شهر از این طوفان در امان بودند و این صرح عظیم و مستحکم چندین تکه شد و بر سر مردمی که در کنار آن جمع شده بودند فرو افتاد و عده زیادی کشته شدند و باز هم اراده پروردگار پیروز شدو قدرت خداوند بیش از قبل به چشم مردم آمد اما آنها از این واقعه درس نگرفتند حالا صرحی که هفت سال فرعون و هامان و ابلیس سعی در ساختنش داشتند، در چند ثانیه خراب شده بود و این خبر را می بایست به فرعون برسانند اما کسی جرأتش را نداشت که این پیغام را به قصر برساند ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #اوج_دلدادگی #قسمت_دوازدهم🎬: چند مرد وارد حیاط مسجد شدند، سلمان از جا برخاست و به ق
🎬: قنبر با بغضی در گلو گفت: فاطمه هم به ملکوت عروج کرد؟! آاااخ خدای من! چقدر این درد بزرگ است و چقدر این ظلم قبیح و عظیم است، ظلم در حق خانواده ی پیامبرت، در حق ولیّ زمانت، آخر این مردم با چه امیدی زندگی می کنند؟ مگر قرار است تا ابد در این دنیا بمانند؟! مگر نمی دانند دیر یا زود مرگ آنان را نیز در برمی گیرد و در آن دنیا با چه رویی به پیشگاه پیامبر خود می روند؟! مگر نگفتید که پیامبر فرمودند علی قسیم نار و جنت است، چگونه می خواهند از علی، جنت را طلب کنند در حالیکه ظلم در حقش کردند و ولایتش را نادیده گرفتند و همسرش را به ظالمانه ترین شکل شهید نمودند، چرا مردم این زمان چنین غافلند؟! سلمان دستش را روی شانه ی قنبر گذاشت و گفت: چقدر تو انسان فهمیده ای هستی، با اینکه ساعتی از اسلام آوردنت نمی گذرد اما چنان سخن می گویی که گویی سالها مسلمان بوده ای و چنان مسائل را خوب فهمیده ای که برخی اصحاب پیامبر آن را نفهمیدند. سلمان دست قنبر را در دست گرفت و همانطور که آن را می فشرد نگاه مهربانی به قنبر نمود و گفت: برادر عزیزم، هموطن و هم زبان سلمان! ببین چقدر در نزد خداوند ارزش و مقام داشته ای که خدا در تقدیرت نوشته که همدم و همراه و غلام علی بن ابیطالب باشی، قنبر،بدان که این سعادتی ست نصیب هر کسی نمی شود، مطمئنا بنده ی خوبی برای خدا بودی که خدا خواسته تا باقی عمرت را در خانه ی بهترین و خوب ترین بندگانش باشی. قنبر لبخندی روی لبش نشست و گفت: براستی از همان لحظه ی اول که نگاه مهربان ابوتراب بر من افتاد، گرمای این مهربانی را با تمام وجود حس کرد و ناخوداگاه تمام وجودم مملو از مهر و محبت علی شد، نمی دانم چرا به یکباره اینگونه شدم، انگار تمام جانم مسخّر ابوتراب است، با اینکه تازه او را یافتم، اما انگار که سالهای سال است که او را می شناسم، گویی ابوتراب از ازل بوده و تا ابد خواهد ماند. سلمان سری تکان داد و گفت: این مهر و محبت نشان دهنده ی پاکدامنی مادر توست، زیرا حلال زادگان مهری شدید به علی دارند و کسانی که حرامی هستند با علی دشمن اند و این سخن من نیست که کلام پیامبر است و علی ولی بلافصل پیامبر است، با زندگی اش همراه شو و ببین که در لحظه لحظه ی زندگی اش خدا جاریست همانطور که در آیه آیه ی قران، علی جاریست و این نشان از عشق علی به خدا و عشق خداوند به علی اعلی دارد و عشق علی زیباترین و لطیف ترین و شیرین ترین حسی ست که خداوند به بشر هدیه کرده است، امیدوارم تمام انسان ها از الان تا آخرالزمان این مهر و محبت را با تمام وجودشان حس کنند. در این هنگام قنبر اشاره ای به درب خانه کرد و گفت: می خواهم وارد خانه شوم، دلم دل دل می کند برای دیدن ابوتراب... سلمان دستش را پشت شانه ی قنبر گذاشت و با دست دیگرش کوبه ی درب نیمه باز خانه را به صدا درآورد و گفت: درب خانه ی امیر مومنان همیشه برای مسلمانان و دوستانش باز است و آغوش علی برای شیعیانش گشوده است، بفرما با هم برویم که من هم بی تاب دیدار علی مرتضی شده ام... ادامه دارد... @bartaren 🌺🌿🌺🌿🌺🌿🌺
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_نود_چهارم 🎬: شب بود اما در کنار برجی که به فرمان ابلیس ساخ
🎬: صبح زود بود، هنوز هیچ کس جرأت نکرده بود به فرعون بگوید صرحی که هفت سال برای ساختنش تلاش کردی و با همدستی ابلیس آن را بنا کردی فقط با چند بار بال زدن جبرئیل فرو ریخته است و تمام آرزوهای شیطانی ات بر باد رفته و تمام برنامه های ابلیس خراب شد. فرعون روی تختش نشسته بود و منتظر بود آن پیرمرد ساحر که حالا فرعون می دانست کسی جز ابلیس نیست از راه برسد و به همراه او و جمعی از مترفین مصر به سمت مکانی که در آن ساختمان صرح را ساخته بودند بروند و بعد سوار بر وسیله ای اعجاب انگیز شود و آسمان ها را بشکافند و به فضا نوردی که در ذهن بشر آن زمان نمی گنجید بپردازند. فرعون با دستش روی دسته ی تخت جواهرنشانش ضرب گرفته بود که ناگهان سر و صدایی از بیرون به گوش رسید. هنوز خبری از هامان نبود، فرعون به نگهبان اشاره کرد و گفت: سرو صدا از چیست؟! آیا هامان به همراه همان پیر خردمند آمده است؟ نگهبان تعظیمی کرد و گفت: خداوندگار مصر به سلامت باشد، نه قربان! گویا یکی از دخترهایتان می خواهد به خدمت برسد و چیزی بگوید، به گمانم از دست کسی عصبانی ست... فرعون سری تکان داد و گفت: دختران من، الهه های مصر هستند بگویید داخل شود. بعد از لحظاتی دختر فرعون وارد شد، فرعون نگاهی به سرتاپای دخترش کرد و گفت: مگر مشاطه ی چیره دست مصر که خالق زیبایی ها در قصر زنان و دختران من است، کجا بوده که تو با این وضع آشفته به اینجا آمدی؟! دخترک نفس بلندی کشید و گفت: آمده ام تا از همان مشاطه شکایت کنم، همو که با سر انگشتان هنرمندش زیبایی خلق می کند، آمده ام بگویم بزرگترین و خلاق ترین مشاطه ی دربار فرعون، همچون همسرش، ماری در آستین ما بوده، از نعمت ما میخورده و به ما کفر می ورزیده! فرعون چشمانش را ریز کرد و گفت: تا جایی که میدانم هنرمندترین زن مصر همسر حزقیل بوده است، آیا دلیلی هم بر این ادعا داری که او هم به دین شوهر خیانتکارش درآمده؟! جاسوسان ما چیزی از این مورد بروز نداده اند یعنی هرگز به یکتاپرستی همسر حزقیل اعتراف نکرده اند، اگر چنین چیزی بود حتما ما باخبر می شدیم. دختر فرعون سری تکان داد وگفت: قبل از طلوع آفتاب مشاطه را به حضور خواندم، آخر می خواستم در جشنی که امروز قرار است برپا شود، زیباترین زن قصر باشم، پس ایشان آمد و مشغول شانه زدن به موهایم بود که در همین حین ناگهان شانه از دستش لغزید و بر زمین افتاد، انگار تقدیر بود که در این روز بزرگ این زن خیانتکار رسوا شود. آن زن خم شد و وقت برداشتن شانه از زمین ناخوادگاه گفت:بسم الله الرحمن الرحیم... وقتی از او پرسیدم منظورت از الله در این جمله، پدر من، خداوندگار تمام مصریان، فرعون بزرگ است، جوابی به من داد که از زخم صد شمشیر برنده تر بود... فرعون دندان هایش را بهم سایید و گفت: چه جواب داد؟! فورا بگو‌ بین شما چه گذشت؟! ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_نود_پنجم🎬: صبح زود بود، هنوز هیچ کس جرأت نکرده بود به فرعون
🎬: دخترک نفسی تازه کرد و گفت:وقتی از او پرسیدم منظورت از خدا کیست، آن زن نگاهش را به بالا دوخت و گفت: نه...منظور من از الله پدر تو نیست، منظورم خدای من و توست، خدایی که هم من و هم تو را او خلق کرده است، خداوندی که آسمان ها و زمین و هر آنچه که در آنها می بینیم را آفریده و هر چه که در اطراف می بینیم نعمت های خدای یکتاست که از سر مهر و عطوفت و رحمتش به بندگانش ارزانی داشته است، آیا پدر تو قادر است یک بنده خلق کند؟! معلوم است که نمی تواند خلق کند، زیرا فرعون هم بنده ای از بندگان خداست که خداوند او را خلق کرده است... سخن دخترک که به اینجا رسید، فرعون مشت گره کرده اش را بر روی زانو زد و گفت: براستی که او را هم باید مثل شوهرش زندانی کنیم، خوب است که اجازه ندادیم بین او و حزقیل رابطه ای باشد وگرنه افکار کفرگونه اش بیش از این بود، پس یک زن دیگر در قصر به جمع خیانتکاران اضافه شد، آسیه کم بود این هم که خداوندگار زیبایی های زنان قصر بود به او پیوست، من آسیه را در قصر خودش زندانی کرده ام تا متنبه شود و مطمئنم می شود، چون او بزرگزاده ای سلطنتی ست و خود از الهه های مصر است بالاخره به راه می آید.. دخترک زیر لب گفت: او محال است به راه بیاید، این عشق آسیه است که تو را کور کرده و فکر می کنی به راه می آید. فرعون بی آنکه حرف دخترش را بشنود، نفسش را محکم بیرون داد و‌گفت: غم به دلت راه نده، امروز که سوار بر صرح شدیم و آسمان را شکافتیم، این افراد با چشم خود قدرت خداوند مصر را می بینند و مجبورند سر تعظیم فرو آورند و اگر در این زمان تسلیم نشدند ، آنچنان با آنها برخورد می کنم که مایه ی عبرت تمام اقوام بنی بشر شوند، برایم مهم نیست که حزقیل و همسرش و دیگر قصر نشینان خیانتکار از قبطیان مصر هستند، کسی خائن شد باید به سزای عملش برسد تا درس عبرتی برای دیگران شود. دختر سری تکان داد و در همین حین هیاهویی دیگر از بیرون بلند شد. فرعون بار دیگر رو به نگهبان گفت: باز چه شده؟! اینبار چه کسی قصد طرح دعوی دارد؟! سربازی نفس زنان جلو آمد و گفت: قربان...قربان...من فرستاده ی هامان هستم...ایشان اینک کنار ساختمان بلند و صرح بودند و پیغام دادند... فرعون نیشش تا بنا گوش باز شد و گفت: پیغام دادند که وقت صعود به آسمان است؟! یعنی برای مشایعت ما به قصر نمی آید و ما خود باید به آنجا برویم؟! سرباز سرش را پایین انداخت، انگار لکنت گرفته بود و اب دهنش را به سختی فرو داد و گفت: نه...نه...جناب هامان می خواست خود به اینجا بیاید اما واقعه ای تلخ رخ داد... فرعون از جا بلند شد و گفت: واقعه ای تلخ؟! بگو چه شده؟! نکند...نکند هامان را طوری شده درسته است؟! سرباز بار دیگر نگاهش را به زمین دوخت و گفت: هامان نه...صرح...یعنی ساختمان صرح به یکباره در هم شکست و فرو ریخت، مردم زیادی زیر آوار صرح جانباختند... سرباز هنوز داشت حرف میزد که فرعون مانند اسپند روی آتش از جا جهید و خود را به سرباز نگون بخت رساند و یقه اش را گرفت و همانطور که به شدت او را تکان می داد گفت: ساختمان به آن عظمت فرو ریخت؟! آخر چگونه؟! به همین راحتی در هم شکست؟! حرف بزن مردک... سرباز که از ترس چشمانش چپ شده بود گفت: نمی دانم...نمی دانم خداوندگار مصر، ما فقط دیدیم چیزی شبیه طوفان و زلزله در گرفت و در چند ثانیه کل ساختمان در هم شکست...همه می گویند... فرعون بار دیگر فریاد زد: همه چه می گویند؟! آخر چطور طوفان و زلزله ای بود که فقط ساختمان صرح را در هم ریخت؟! چرا دیگر ساختمان های بلند مصر ، چرا قصر من در هم نشکسته؟! چرا من این زلزله را حس نکردم؟! بگووو مردم چه می گویند؟ اصلا تو خواب زده و مجنون نشده ای؟! داری حقیقت را می گویی؟! مرد همانطور که یقه اش همچنان در دست فرعون بود سری تکان داد و گفت: هر چه گفتم واقعیت است، هامان خودش جرات نکرد این پیغام را برساند، همه ...همه می گویند این کار کار خدای موسی ست... در این هنگام... ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕
شارژ مجدد واتر ژل و ژل کرم فوق العاده نوتروژینا🌊 💧ساخت کشور فرانسه 💧حجم 50ml 💧آبرسان بسیار قوی 💧بسیار سبک برای زیر آرایش 💧دارای گلیسیرین 💧فاقد چربی و الکل 💧 مسدود نکردن منافذ پوست 💧حاوی اسید هیالورونیک 💧افزایش نرمی و انعطاف پوست 💧ماندگاری ۷۲ ساعته 💧واتر ژل برای پوست های چرب و ژل کرم برای پوست های خشک قیمت ۶۹۰ هزار تومان🧨 ثبت سفارش:09020083171
Khamenei.ir4_5908916916646320133.mp3
زمان: حجم: 32.2M
🎧 بشنوید | صوت کامل بیانات رهبر انقلاب در مراسم سی و ششمین سالگرد ارتحال حضرت امام خمینی (رحمه‌الله). ۱۴۰۴/۳/۱۴ 💻 Farsi.Khamenei.ir
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #اوج_دلدادگی #قسمت_سیزدهم🎬: قنبر با بغضی در گلو گفت: فاطمه هم به ملکوت عروج کرد؟! آ
🎬: سلمان و قنبر پشت درب خانه ی علی مرتضی بودند که ناگهان صدای هیاهویی از بیرون آمد و مردی آفتاب سوخته با قدی بلند، داخل صحن مسجد شد و همانطور که باشتاب پیش میرفت گفت: امیرالمومنین، امیرالمؤنین به سمت مسجد می آید... قنبر با حالت سوالی به سلمان نگاه کرد و گفت: امیرالمومنین؟! مگر ابوتراب در خانه نیست؟! منظور این مرد از امیرالمومنین که بود؟! سلمان آهی کشید و گفت: حق داری قنبر که تعجب کنی، هنوز تازه واردی و عمق ظلمی را که به علی مرتضی نمودند نمی دانی، اینها به خلیفه ی خود خوانده دوم می گویند امیرالمومنین!!! قنبر نگاهش را به ورودی مسجد دوخت و گفت: مگر این لقب از آن علی مرتضی نیست؟! مگر در روز عید غدیر که قصه اش را گفتی، پیامبر به امر خداوند علی را امیر بر مومنین قرار نداد و مگر نگفتی این مقام و این لقب مختص علی هست و لا غیر... سلمان سری تکان داد و گفت: آری چنین بود اما این مردم نه تنها مقام و جایگاه علی را غصب کردند بلکه القاب او را هم به یغما بردند، همه ی مسلمانان و اصحاب پیامبر و هر کسی که پیامبر را درک کرده خوب می داند که نبی خدا، فقط علی را امیرالمومنین خواند و علی از زبان پیامبر به «صدیق اکبر» و «فاروق اعظم» لقب گرفت اما پس از عروج پیامبر، اصحابش به کرسی ولایت چنان هجوم بردند که انگار خلافت شتری بود که آنان شتر را پی کردند و غنیمت ها و القاب این جایگاه را بین خودشان تقسیم کردند، خلیفه های خود خوانده و هر کس بر کرسی خلافت می نشیند خود را امیرمومنان می خواند و «صدیق اکبر» را که مختص مولا علی بود به ابوبکر دادند و «فاروق اعظم» هم که در منزلت ابوتراب بود که خلیفه ی خود خوانده ی دوم خود را به این لقب خواند و مردم هم تکرار کردند و تمام وصایا و سخنان پیامبر یادشان رفت همانگونه که بعد از هفتاد روز پس از حجه الوداع، واقعه ی عظیم غدیر را فراموش کردند و به جای سر سلامتی برای دخت پیامبر، آتش و شمشیر و تازیانه آوردند. سخن سلمان به اینجا که رسید، جمعی وارد صحن مسجد شدند که پیشاپیش آنها مردی که عبا و لباس سفید بر تن داشت و عصایی در دست و تسبیحی در دست دیگرش داشت و زیر لب ذکر می گفت، بود. سلمان اشاره ای نامحسوس به آن مرد کرد و گفت: ان مرد عمربن خطاب، خلیفه ی خود خوانده دوم است. سلمان می خواست رویش را برگرداند و خود را مشغول در زدن نشان دهد که صدای عمر بن خطاب بلند شد: سلام ای سلمان! صحابی شجاع حضرت رسول، آمدی به ابوتراب سری بزنی و روی از من برمی گردانی و وانمود میکنی مرا ندیده ای؟! سلمان به سمت عمر برگشت و گفت: سلام، می خواستم عرض سلام و ارادت کنم خدمت پسر عمو و داماد حضرت رسول و میوه های دل حضرت رسول، نوه های او را ببینم. عمر سری تکان داد، نگاهی به درب خانه ی علی نمود و گفت: هر وقت به اینجا می آیم و چشمم به خانه ی ابوتراب می افتد،به حالش غبطه می خورم، از نظر من ابوتراب سه خصوصیت و فضیلت داشت که من حاضر بودم کل عمرم را بدهم که یکی از این فضیلت ها داشته باشم. سلمان که می خواست قنبر از زبان عمربن خطاب مدح علی را بشنود گفت: اگر امکان دارد آن سه فضیلت را بگویید تا ما به دانیم شما حسرت چه به دل دارید... عمر بن خطاب تسبیح دستش را در مشتش گرفت و‌گفت... ادامه دارد... @bartaren 🌺🌿🌺🌿🌺🌿🌺