#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #اوج_دلدادگی #قسمت_سیزدهم🎬: قنبر با بغضی در گلو گفت: فاطمه هم به ملکوت عروج کرد؟! آ
#داستان_واقعی
#اوج_دلدادگی
#قسمت_چهاردهم 🎬:
سلمان و قنبر پشت درب خانه ی علی مرتضی بودند که ناگهان صدای هیاهویی از بیرون آمد و مردی آفتاب سوخته با قدی بلند، داخل صحن مسجد شد و همانطور که باشتاب پیش میرفت گفت: امیرالمومنین، امیرالمؤنین به سمت مسجد می آید...
قنبر با حالت سوالی به سلمان نگاه کرد و گفت: امیرالمومنین؟! مگر ابوتراب در خانه نیست؟! منظور این مرد از امیرالمومنین که بود؟!
سلمان آهی کشید و گفت: حق داری قنبر که تعجب کنی، هنوز تازه واردی و عمق ظلمی را که به علی مرتضی نمودند نمی دانی، اینها به خلیفه ی خود خوانده دوم می گویند امیرالمومنین!!!
قنبر نگاهش را به ورودی مسجد دوخت و گفت: مگر این لقب از آن علی مرتضی نیست؟! مگر در روز عید غدیر که قصه اش را گفتی، پیامبر به امر خداوند علی را امیر بر مومنین قرار نداد و مگر نگفتی این مقام و این لقب مختص علی هست و لا غیر...
سلمان سری تکان داد و گفت: آری چنین بود اما این مردم نه تنها مقام و جایگاه علی را غصب کردند بلکه القاب او را هم به یغما بردند، همه ی مسلمانان و اصحاب پیامبر و هر کسی که پیامبر را درک کرده خوب می داند که نبی خدا، فقط علی را امیرالمومنین خواند و علی از زبان پیامبر به «صدیق اکبر» و «فاروق اعظم» لقب گرفت اما پس از عروج پیامبر، اصحابش به کرسی ولایت چنان هجوم بردند که انگار خلافت شتری بود که آنان شتر را پی کردند و غنیمت ها و القاب این جایگاه را بین خودشان تقسیم کردند، خلیفه های خود خوانده و هر کس بر کرسی خلافت می نشیند خود را امیرمومنان می خواند و «صدیق اکبر» را که مختص مولا علی بود به ابوبکر دادند و «فاروق اعظم» هم که در منزلت ابوتراب بود که خلیفه ی خود خوانده ی دوم خود را به این لقب خواند و مردم هم تکرار کردند و تمام وصایا و سخنان پیامبر یادشان رفت همانگونه که بعد از هفتاد روز پس از حجه الوداع، واقعه ی عظیم غدیر را فراموش کردند و به جای سر سلامتی برای دخت پیامبر، آتش و شمشیر و تازیانه آوردند.
سخن سلمان به اینجا که رسید، جمعی وارد صحن مسجد شدند که پیشاپیش آنها مردی که عبا و لباس سفید بر تن داشت و عصایی در دست و تسبیحی در دست دیگرش داشت و زیر لب ذکر می گفت، بود.
سلمان اشاره ای نامحسوس به آن مرد کرد و گفت: ان مرد عمربن خطاب، خلیفه ی خود خوانده دوم است.
سلمان می خواست رویش را برگرداند و خود را مشغول در زدن نشان دهد که صدای عمر بن خطاب بلند شد: سلام ای سلمان! صحابی شجاع حضرت رسول، آمدی به ابوتراب سری بزنی و روی از من برمی گردانی و وانمود میکنی مرا ندیده ای؟!
سلمان به سمت عمر برگشت و گفت: سلام، می خواستم عرض سلام و ارادت کنم خدمت پسر عمو و داماد حضرت رسول و میوه های دل حضرت رسول، نوه های او را ببینم.
عمر سری تکان داد، نگاهی به درب خانه ی علی نمود و گفت: هر وقت به اینجا می آیم و چشمم به خانه ی ابوتراب می افتد،به حالش غبطه می خورم، از نظر من ابوتراب سه خصوصیت و فضیلت داشت که من حاضر بودم کل عمرم را بدهم که یکی از این فضیلت ها داشته باشم.
سلمان که می خواست قنبر از زبان عمربن خطاب مدح علی را بشنود گفت: اگر امکان دارد آن سه فضیلت را بگویید تا ما به دانیم شما حسرت چه به دل دارید...
عمر بن خطاب تسبیح دستش را در مشتش گرفت وگفت...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌺🌿🌺🌿🌺🌿🌺
دعای عرفه آسان 🌈.pdf
حجم:
1.6M
🚨 متن دعای عرفه
⭕️ با فونت درشت و خوانا
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_نود_ششم🎬: دخترک نفسی تازه کرد و گفت:وقتی از او پرسیدم منظور
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_سیصد_نود_هفتم🎬:
فرعون که گویی از چشمانش خون می بارید گفت: نه....نه....دروغ است ....کار خدای موسی نیست، من از خدای موسی برتر و قوی ترم، بروید و تحقیق کنید که کار کیست...
فرعون فریاد میزد که ناگهان همان پیرمرد ساحر که کسی جز ابلیس نبود پیش چشمش ظاهر شد.
فرعون با قدم های بلند خود را به او رساند و گفت: چه شد؟! آن ساختمان و صرح به آن عظمت که سالها برای ساختنش تلاش کردیم چه شد که به یک باره فرو ریخت؟!
ابلیس سر در گوش فرعون برد و گفت: آری درست است، کار کار خدای موسی ست، این خرابی اعلان جنگ بین ما و خدای موسی ست، ای فرعون، تو خدای خدایان هستی، کینه بجوی و قد علم کن و با این خدا به مبارزه برخیز که من تو را حمایت می کنم و چنان کنم که عالم و آدم تو را ستایش کنند.
فرعون دندانی بهم سایید و گفت: چه کنم؟! الان اینک من چه کنم؟!
ابلیس خیره در چشمان فرعون گفت: ابتدا از هواداران موسی و بنده های خدایش شروع کن، باید آنان را چنان عذاب دهی و بمیرانی تا همه به قدرت تو پی ببرند، البته اگر بتوانی یکی از این هواداران را از راهی که رفته است برگردانی و اعتقادش را از خدای موسی برگردانی، این موفقیتی برای توست.
فرعون که چشم به دهان ابلیس داشت گفت: منظورت چیست؟! از چه کسی شروع کنم؟!
ابلیس نگاهی به دختر فرعون کرد و گفت: اول از آن زن مشاطه شروع کن، نقشه ای دارم که اگر آن را اجرا کنی در هر صورت برنده ای، چه آن زن از عقیده اش برگردد و چه بر عقیده اش بماند در هرصورت تو میدان دار خواهی بود، تو باید امروز برای خودت و من قربانی کنی...قربانی هایی که دل موسی را به آتش بکشد و سپس نقشه ای را که در ذهن داشت در گوش فرعون زمزمه کرد.
با هر حرف ابلیس، چهره ی فرعون بازتر می شد، سخن ابلیس تمام شد و همانطور که عقب عقب می رفت از مجلس خارج شد که ناگهان فرعون فریاد برآورد: فوری تنوری مسی به شکل کوزه ای بزرگ از آتش فراهم کنید، بجنبید...می خواهم تا هنوز تکه های صرح بر زمین آرام نگرفته است به جنگ با خدای موسی بروم و ببینم این خدا که اینچنین ادعای قدرت می کند، چگونه کسانی را که دم از او می زنند حمایت می کند.
جمعی از سربازان مامور فراهم کردن تنور مسی پر از آتش شدند .
دختر فرعون هنوز هاج و واج بر جا مانده بود که فرعون رو به او کرد و گفت: این مشاطه که گفتی اینک کجاست؟!
دخترک گفت: دستور داده ام او را در بند کنند.
فرعون سری تکان داد و گفت: آفرین، پس اینک ...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_نود_هفتم🎬: فرعون که گویی از چشمانش خون می بارید گفت: نه....
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_سیصد_نود_هشتم 🎬:
فرعون گفت: آفرین به همراه دسته ای سرباز برو و او را هر کجا که حبس نموده ای به سربازان بسپار تا به اینجا بیاورند.
دخترک چشمی گفت و پس از تعظیم از سالن قصر خارج شد.
فرعون مشغول قدم زدن در قصر بود، گویی ثانیه ها به کندی می گذشت، خبر رسیده بود که تنوری به شکل کوزه از جنس مس مملو از آتش، آماده شده و عنقریب به قصر اصلی منتقل می شود.
هامان که پس از اینکه اطمینان حاصل کرد داستان خرابی صرح به گوش فرعون رسیده و او عصبانیتش فرو کش کرده و خطری او را تهدید نمی کند به قصر آمده بود و در گوشه ای ایستاده بود.
ابلیس به هامان خبر داده بود که قرار است فرعون کاری کند که در مخیله ی بنی بشر نمی گنجد و اطمینان داده بود این کار بر ارج و قرب فرعون می افزاید چون قرار بود در راه خدایگان مصر که کسی جز خود ابلیس نبود، قربانی هایی پاک و معصوم عرضه شود.
هامان از زیر چشم به فرعون نگاه می کرد که سرو صدایی از بیرون به گوش رسید، صدای چرخ هایی که روی زمین کشیده میشد، خبر از آوردن آن تنور آتشین داشت.
تنور را آوردند، اما هُرمی که از آن بلند بود باعث شد که از ورودش به سالن قصر ممانعت کنند.
پس روی حیاط بزرگ قصر مکانی بلند در نظر گرفتند و تنور را آنجا قرار دادند و جایگاهی هم درست در نقطه ی رو به رویش برای فرعون و هامان و جمعی از کارگزاران حکومت در نظر گرفتند.
فرعون و انصارش در محل جلوس خود نشستند، آتش از کوزه ی مسی شعله به آسمان می کشید که فرعون دستور داد زندانی ها را بیاورند.
چشمان همه خیره به راهی بود که قرار بود افراد خائن به فرعون از آنجا بیایند و وقتی همه دیدند که این زندانیان زنی که طفلی شیرخواره در آغوش داشت و کودکانی خردسال هم پشت سرش روان بودند، از تعجب، چشمانشان گرد شده بود.
آری آن زن کسی جز همسر حزقیل، مشاطه ی زنان و دختران فرعون نبود و آن کودکان هم انگار به جرم یکتا پرستی پدر و مادرشان باید مجازات می شدند.
مجرمین را جلوی تخت فرعون ردیف کردند.
فرعون نگاهی به آن زن پاکدامن نمود و بعد نگاهش به کودکانی ریز نقش و خردسال کشیده شد و سپس رو به آن زن کرد و گفت: ای زن، همه ی ما اینجا جمع شده ایم تا تو را به جرم کفر به خدایان مصر مجازات کنیم، اما چون تو عمری به زنان قصر خدمت کردی و گویی خداوندگار زیبایی زنان بوده ای، می خواهم فرصتی به تو بدهم،فرصتی که به هیچ خطاکاری ارازنی نمی شود، پس از این فرصت نهایت استفاده را بکن و جان خود و کودکانت را در امان دار، اگر اقرار کنی که به من، فرعون بزرگ ، خداوند مصر، ایمان داری و بنده ی من هستی از خطایت چشم پوشی می کنم و اگر باز بر عقیده ی باطل خود بمانی تو و فرزندانت را به بدترین وجه ممکن خواهم کشت تا به دیدار خدای نادیده تان بروید و در این هنگام قهقه ای سر داد و سپس اشاره به فرزندان حزقیل کرد و گفت: و اینان قربانی خدایان مصر خواهند شد و عجب قربانی های لذیذی هستند، حالا بگو که خدای تو کیست؟!
همسر حزقیل با چهره ای مصمم و کلامی قاطع رو به فرعون کرد و گفت: بارها گفته ام و بازهم میگویم، خدای من، خدای توست، خدای همه ی مردم مصر است خدای همه ی موجودات روی زمین است، او خدایی بی همتاست، خالقی یکتا و قدرتمند که در چشم بهم زدنی دنیا را خلق می کند و اگر بخواهد در چشم بهم زدنی همه ی عالم را کن فیکون می کند، آفریدگار من، افریدگار همه ی عالم است و هیچ خدایی در این دنیا جز او نیست و اینک وقت تقیه و پنهان کاری نیست، حال که می خواهی در مقابل خدایم قد علم کنی، بر من واجب است از اعتقادم و خدایم و پیامبرش با جان خود و فرزندانم دفاع کنم...
سخن این زن پاکدامن به اینجا رسید فرعون از عصبانیت فریادی سهمگین کشید و گفت: خاموش بشو ای زن! تو را چنان در آتش بکشم که مرغان آسمان به حالت مویه کنند.
زن حزقیل لبخندی زد و گفت: مرا از چه میترسانی؟!
همانا کشته شدن در مکتب من عین زندگی ست، همه ی مصری ها و حتی خود تو به عالم پس از مرگ اعتقاد دارید که اگر نداشتید بعد از مرگ اجسادتان را مومیایی نمی کردند و همراه شما عده ای نگون بخت را به خاک نمی سپردند که به خیال خودشان در آن دنیا به شما خدمت کنند، من هم به آن عالم اعتقاد دارم و نی دانم مرگ برای تو مرگ است چون به خداوند یکتا ایمان نداری، برای من چون آزادی ست و آرام گرفتن در آغوش امن خدایی مهربان است، پس مرا از مرگ و آتش نترسان که آتش زمانی ترس دارد که از غضب خداوند یکتا نشأت گرفته باشد نه دشمنی ابلیسی چون تو...
تا این سخن از دهان آن زن بیرون آمد، فرعون که گویی جنون سرتاپای وجودش را گرفته بود با چشمانی که از آن آتش زبانه می کشید به کودکان حزقیل نگریست و فریادش بلند شد و گفت...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartare
🌕✨🌕✨🌕✨
ای مؤمنین، بزرگترین عید مسلمانان درپیش هست، برای غدیر خرج کنید تا به مال و عمرتان برکت جاری بشه
اطعام غدیر در پیش داریم
لطفا برکاتتون را به حساب زیر واریز کنید
5041721049845465
زهرا سادات حسینی
عزیزان اگر استقبال از اطعام غدیر زیاد بود، هدیه ی ما به شما تا پایان ذی الحجه، روزانه به طور منظم دو قسمت از رمان«روایت انسان» و دو قسمت از رمان«اوج دلدادگی» خواهد بود.
و بعد از عید غدیر به قید قرعه به سه نفر از بین کسانی که در این اطعام شرکت کرده اند، با انتخاب خودشون از کتاب های خانم حسینی تقدیم می شود.
لطفا هر کس پولی واریز کرد، عکس فیش واریزی را به اکانت زیر ارسال نماید
@T_hosynee
التماس دعا
یاعلی
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #اوج_دلدادگی #قسمت_چهاردهم 🎬: سلمان و قنبر پشت درب خانه ی علی مرتضی بودند که ناگهان
#داستان_واقعی
#اوج_دلدادگی
#قسمت_پانزدهم🎬:
عمر باز نگاهی به درب خانه ی امیرمومنان انداخت و گفت: سه فضیلت علی داشت که هیچ کس نداشت، اول آنکه: یادم است زمانی که فاطمه دختر پیامبر به سن ازدواج رسید با خلیفه ی مرحوم به مشورت نشستیم و نظرمان این بود که یکی از ما بزرگان باید با فاطمه تزویج کند تا نسل پیامبر از ما باشد و از طرفی همه ی ما از ارج و قرب فاطمه، نزد خداوند و رسولش آگاه بودیم، پس نمی خواستیم این گوهر یکدانه از دستمان خارج شود و به دست غیر بیافتد و همچنین پیوند با فاطمه یعنی پیوند با رسول الله و فاطمه سرور زنان اهل بهشت بود و هر کس او را به دست می آورد، همانا بهشت خداوند در دستانش بود، پس ابتدا ابوبکر پا پیش گذاشت، چون دل ابوبکر در پی فاطمه بود، هر چند که من هم از جان و دل او را می خواستم اما چون ابوبکر عنوان کرد که می خواهد به خواستگاری برود، من چیزی از خواسته ی دلم بروز ندادم.
پس به اتفاق ابوبکر به خانه ی حضرت رسول رفتیم و ابوبکر با آب و تاب فراوان، فاطمه را برای خودش از پیامبر خواستگاری کرد، اما حضرت رسول در جواب خواستگاری او، روی از ابوبکر برگرداند و مشخص بود اصلا نمی خواهد چنین حرفی زده شود و این دست رد به سینه ی ابوبکر بود.
تا این برخورد پیامبر را دیدم، روز دیگر خودم پا پیش گذاشتم، فاطمه نمی بایست از دست من برود، اما زمانی که من هم گفتم، رسول الله دقیقا همان برخوردی را که با ابوبکر کرد، با من نمود و من هم مجبور شدم پا پس بکشم.
مدتی بعد من و ابوبکر به شور نشستیم و اینبار نظرمان روی عبدالرحمن بن عوف افتاد، او هم از صحابه ی رسول و مردی بسیار ثروتمند بود، عبدالرحمن که گویا خود هم در این فکر بود، تا پیشنهاد ما را شنید با آغوش باز قبول کرد و فورا راهی خانه ی رسول شد، اما حضرت رسول با او هم همان برخوردی را نمود که با ماکرد
پس ما از خانه ی حضرت رسول بیرون آمدیم و در همین حین به علی برخوردیم که در نخلستان بود و به درختان آب میداد، پس به نزد او رفتیم و داستان خواستگاری از فاطمه را گفتیم و سپس به او پیشنهاد دادیم که این بار علی پا پیش گذارد.
علی که حجب و حیایی خاص داشت با شنیدن این موضوع، بیل را به کناری گذاشت و وضو گرفت و سپس غسل کرد و کسای قطری بر تن پوشید و سپس دو رکعت نماز گذارد و به سمت خانه ی حضرت رسول حرکت کرد.
همه ی ما کنجکاو بودیم و می خواستیم ببینیم برخورد حضرت رسول با علی در این موضوع چگونه است.
علی به محضر پیامبر رسید و عرض داشت: یا نبی خدا! فاطمه را به عقد من در آور...
سلمان سری تکان داد و گفت: آری روایت می کنند که در این هنگام حضرت رسول لبخندی کل صورتش را پوشانید و فرمود.
قبل از این، فرشته ای بر من وارد شد که بیست و چهار چهره داشت و من گمان کردم که او برادرم جبرئیل امین است و به او گفتم: جبرئیل! ای حبیب من! تاکنون تو را به این شکل ندیده ام
آن فرشته عرض کرد: من جبرئیل نیستم، بلکه نام من محمود است و خداوند تبارک و تعالی مرا فرستاده تا نور را به نور تزویج کنم.
پرسیدم: منظورت از دو نور چیست؟!
عرض کرد: «فاطمه و علی»
و همین اینکه فرشته رو برگردانید بین دو شانه ی او نوشته شده بود: محمد رسول الله، علی وصیه
رسول خدا پرسید: این جملات از چه زمانی بر شانه ی تو نوشته شده است و آن ملک فرمود: بیست و دو هزار سال قبل از آنکه خداوند تبارک تعالی آدم را بیافریند.
حضرت رسول این داستان را گفت و سپس رو به علی فرمود: به دنبال عماریاسر و سلمان و عباس بفرستید تا حاضر شوند چون خداوند به من امر نموده تا فاطمه را به تزویج تو در آورم.
در این هنگام سلمان لبخندی زد، انگار آن روز را به روشنی آفتاب در ذهن داشت و گفت: آری ما حاضر شدیم و پیامبر خواست تا علی را به عقد فاطمه در آورد پس به علی گفت: «ای علی! خداوند متعال فاطمه ام را به ازدواج تو درآورد و همه ی زمین را مهریه ی او قرار داد، پس کسی که بر روی آن راه برود در حالیکه دشمن ایشان باشد، قدم زدنش حرام است»
و سپس از علی خواست تا مهریه ای در روی زمین برای فاطمه قرار دهد و در این هنگام...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌺🌿🌺🌿🌺🌿🌺
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #اوج_دلدادگی #قسمت_پانزدهم🎬: عمر باز نگاهی به درب خانه ی امیرمومنان انداخت و گفت: س
#داستان_واقعی
#اوج_دلدادگی
#قسمت_شانزدهم 🎬:
قنبر که محو این داستان شیرین شده بود رو به سلمان گفت: مهریه دختر رسول که بر عهده ی ابوتراب بود چه چیزی بود؟
سلمان سری تکان داد و گفت: طبق فرموده ی رسول کل زمین و چهار نهری که در آن قرار داشت، نهر فرات،نیل،نهروان و نهر بلخ مهریه ی حضرت فاطمه بود اما از علی خواست مهریه ای برای زهرا قرار دهد تا برای امت رسول الله سنت شود.
و چون مهریه باید در توان داماد باشد ابوتراب به پیامبر گفت: ای نبی خدا! من از مال دنیا غیر از اسب و شمشیر و زره چیزی ندارم.
پیامبر فرمود: اسب و شمشیر را برای خودت نگه دار و زره را به بازار ببر و بفروش و هر آنچه که از فروش زره به تو رسید مهریه زهرا خواهد بود که من با این پول اسبابی به عنوان جهیزیه برای زهرا خواهم گرفت.
به راستی که در لحظه ی لحظه ی زندگی علی و فاطمه برای ما درس هست، اگر ما زندگی مان را بر راه و روش اهل بیت استوار کنیم، هیچ وقت، هیچ اختلافی با هم نخواهیم داشت و عشق در زندگی های ما جاری خواهد بود.
آری، ما با ابوتراب به بازار رفتیم و ایشان صدا زد: آی مردم! من خواهان فروش زره ام به چهارصد درهم هستم، آیا کسی هست که آن را از من بخرد؟
فردی به نام دحیه ی کلبی جلو آمد و زره را به همان قیمت از علی مرتضی خریداری نمود و پول آن را همان جا به او داد.
علی زره را فروخت و به سمت منزل رسول الله حرکت کرد و در این هنگام دحیه ی کلبی همان که خریدار زره بود، خود را به علی رساند و عرض کرد: ای علی! از تو خواهش می کنم این زره را که به من فروختی از من به عنوان هدیه بپذیر و تمنا دارم مرا ناامید نکنی و با من مخالفت ننمایی.
علی که هیچ وقت نمی خواست قلب کسی را بشکند، زره و پول ها را به خدمت حضرت رسول آورد و داستان دحیه ی کلبی را برای حضرت رسول گفت و از او سوال نمود: آیا من این هدیه را از دحیه بپذیرم؟!
در این زمان حضرت رسول که با مهربانی زیادی به علی می نگریست تبسمی نمود و فرمود: آن شخص دحیه ی کلبی نبود، بلکه جبرئیل بود و آن پولها را از نزد خداوند آورده است تا برای من و دخترم افتخار و شرافت باشد.
در این هنگام گویا جبرئیل به حضرت رسول نازل می شود و عرض می نماید: بلند شو و به سوی علی بن ابی طالب برو که همانا مثل او مثل کعبه است که همه به سوی او می روند و او به سوی هیچکس نمی آید و بدرستی که خداوند به من امر نمود تا«رضوان» را بگویم تا چهار بهشت را زینت نماید و درخت طوبی و سدره المنتهی را امر فرمود تا حلّها برگیرند و به حورالعین دستور داد تا با تمام آرایش و زینت های خود در زیر آن درختها بایستد و یکی از فرشتگان خود به نام«راحیل» که گویاترین و فصیح ترین و خوش صداترین فرشتگان است امر فرمود تا خطبه ی عقد علی و فاطمه را بخواند و به من امر نمود تا منبری از نور نصب نمایم تا راحیل بر آن منبر بالا رود و خطبه ی رسای خود را آغاز نماید و تزویج نمود، خداوند علی را به فاطمه و یک چهارم تمام عالم را به عنوان مهر تا روز قیامت به سرور بانوان جهان بخشید تا از آن ایشان و فرزندانش باشد و من و میکائیل را شاهد گرفت در حالیکه ولی و صاحب عقد، پروردگار بلند آوازه بود.
آری خداوند در آسمان و حضرت رسول در زمین و در حضور صحابه اش، فاطمه را به عقد علی در آورد اما فاصله ی عقد علی تا مراسم ازدواج ایشان یک ماه بود
یک ماه از عقد علی و زهرا می گذشت و زهرا هنوز در خانه ی حضرت رسول بود که...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌺🌿🌺🌿🌺🌿