کاربر عرب نوشت: چون علی بن ابیطالب (علیهالسلام) را ندیدم، اما دربارهاش آنقدر شنیدم که برای عاشق شدن و دوستداشتنش کافی بود.
و اکنون تو را دیدم، صدایت را شنیدم، با تو سخن گفتم.
وقتی که دهر بر ما سخت گرفت، تو ای خامنهای، ای پناه جانم، چهرهات برایم آرامبخش شد…
صورتت، صدایت، مهربانیات، همهچیزت آرامبخش روح من است…
ای کسی که از چهرهات نور ایمان میبارد، من از کودکی با نگاهت آشنا بودم و آن نور، هنوز هم باقی است.
باور من این است: ایمان، همان نوریست که در چشمان تو میدرخشد.
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_پنج🎬: فرعون از انداختن کودکان حزقیل در آتش می گفت و آسیه
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_شش🎬:
خبر ورود فرعون به قصر مادر آسیه به او رسید، ایشان که از این دیدار متعجب بود، با دستپاچگی خود را به تالار قصر رساند و به حالت کرنش و تعظیم بود که فرعون وارد تالار شد.
فرعون با قدم هایی شتابان جلو آمد و بدون مقدمه گفت: اینک از نزد ملکه ی دربار می آیم.
آسیه، دختر تو، شاهزاده ی قبطیان و همسر من، گویا به جنون گرفتار شده، او یا مجنون شده و یا خیانتکار، حرفهایش شبیه حرفهای حزقیل است، مدتهاست او را محدود کرده ام، اما اینک می خواهم کاری کنم که تمام مصر درس بگیرند.
ای همسر مزاحم بن عمید! خوب از علاقه ی من به دخترت خبر داری، نمی خواهم آسیبی به او برسد اما گویی آسیه دیوانه شده است آمده ام تا به تو هشدار دهم به نزد آسیه بروی و به هر طریق ممکن او را به راه آوری و از او بخواهی دست از عقاید جنون آمیزش بردارد، وگرنه همان بلایی را سر حزقیل آوردم، سر آسیه هم می آورم و چنان کنم که در تاریخ بنویسند و درس عبرتی برای تمام کسانی که به فرعون کافر شده اند باشد.
فرعون این حرف را زد و بی آنکه اجازه صحبت به مادر آسیه بدهد از قصر خارج شد.
مادر آسیه با سرعت آماده شد و سراسیمه خود را به قصر آسیه رساند.
وارد تالار شد و آسیه را در حالتی از طمأنینه یافت که دستانش رو به آسمان بلند بود و زیر لب چیزی می گفت.
مادر به آسیه نزدیک شد، پشت سر او قرار گرفت و گفت: تا کی خود را به عبادت خدای نادیده مشغول می کنی حال آنکه فرعون نقشه هایی خطرناک در ذهن خود برای تو کشیده است.
آسیه دستانش را پایین آورد و همانطور که لبخند می زد به عقب برگشت، دستان سرد مادر را در دست گرفت و گفت: چه می گویی مادر؟! آیا شک داری من راه درست را می روم؟! تو خودت بهتر از من می دانی که فرعون نه خدا، بلکه پادشاهی خون ریز است که خون هزاران طفل بی گناه و مردمی مظلوم به گردنش است و شک نکن روزی این خونها دریایی می شوند که او را در خود غرق می نمایند.
مادر نفس کوتاهی کشید و گفت: برای من نمی خواهد چیزی از اعتقاداتت بروز دهی، من آمده ام تا بگویم با فرعون مدارا کن...او تو را بسیار دوست می دارد و خود می دانی از جان و دل عاشق توست، پس کمی از موضعت عقب نشینی کن و کافی ست بگویی او را به خدایی قبول داری، با همین اعتراف کوتاه و ساده و ظاهری، جان خود را نجات داده ای، به همان خدایی که تو می پرستی، اگر از حرفت برنگردی، فرعون بلایی سخت و عظیم بر سر تو می آورد که جگری از من بسوزد...
آسیه سرش را به دو طرف تکان داد و گفت: مادر! تو می خواهی من وجود خداوند بزرگ را انکار کنم و به او کفر بورزم و فرعون را که بشری چون من است به خدایی قبول کنم؟! نه...هرگز که چنین نمی کنم.
مادر آسیه که مستاصل شده بود با دستانش صورت آسیه را قاب گرفت و گفت: دخترم! می گویم جان خودت را نجات بده، تو یک شاهزاده ای از کودکی تا هم اینک در قصر بوده ای و لای پر قو قد کشیده ای، سفره ات همیشه رنگارنگ بوده و هر چه خواسته ای در کمتر از دقیقه برایت فراهم شده، بدان تو آنقدر ناز پرورده ای که اگر فرعون یک وعده غذا به تو ندهد سخت عذاب می کشی چه برسد به اینکه بخواهد تو را چون حزقیل عذاب دهد....
آسیه به میان کلام مادر دوید، می خواست رازی را برایش بازگو کند پس گفت: مادر! مرا از عذاب فرعون نترسان، ایمان من به خدا حتی ذره ای هم کم نخواهد شد و محال است من از راهی که رفته ام برگردم، بگذار برایت بگویم، به خدا قسم قبل از اینکه فرعون به اینجا بیاید و مرا از کشته شدن حزقیل باخبر کند، من از شهادت او خبر داشتم.
مادر چشمانش را ریز کرد و گفت: خبر داشتی؟! آخر چگونه؟!
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_شش🎬: خبر ورود فرعون به قصر مادر آسیه به او رسید، ایشان که
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_هفت🎬:
مادر با تردید گفت: نکند...نکند جاسوسی در قصر فرعون داری؟! تا جایی که می دانم، هامان تمام افراد گروه حزقیل را دستگیر کرده و هر کدام را به شکلی کشته است پس تو در این جا که می دانم حتی مورچه ای اجازه ورود به آن را ندارد تحت نظر بوده ای از کجا آگاه شدی؟!
لبخندی زیبا کل صورت آسیه را پوشاند و گفت: من مشغول عبادت خداوند بودم، گویی روحم در آسمان و جسمم روی زمین بود، من روح حزقیل را در آسمان دیدم، او آنقدر خوشحال بود که حال خوشش در وجود من هم اثر کرد و به من گفت که به دیدار خدا می رود و من آن لحظه متوجه شدم که حزقیل از جمع زمینیان جدا شده و آرزو کردم مرگ من هم همانند مرگ حزقیل، شهادت در راه خدا به دست خونریزترین آدم روی زمین باشد که اجری عظیم برای من است و این وعده ی خداست که بهشت ابدی از آن مومنان است.
مادر آسیه که این سخنان را شنید، فهمید که هر چه بگوید مانند کوفتن آب در هاون است و براستی که آسیه دیوانه شده بود، او دیوانه ی خدایش بود و او را مجنون وار دوست می داشت و به هیچ قیمتی حاضر نبود حتی قدمی از اعتقاداتش عدول کند.
مادر آسیه به اقامتگاه خود مراجعه کرد و قاصد فرعون را در آنجا منتظر دید و به او گفت: به فرعون برسان که من تمام تلاش خود را کردم اما انگار آسیه مجنون شده است و از او استدعا کن که بر آسیه رحم کند چرا که مجنون را بر کارهایش حرجی نیست.
وقتی این پیغام به فرعون رسید او مانند اسپند روی آتش از جا جهید چرا که انتظار نداشت ملکه ی دربارش، روی مادر خود را زمین بزند و از طرفی هامان هم شاهد این اخبار بود و مدام در گوش فرعون از مجازات آسیه می گفت تا سرمشقی شود برای دیگر قبطیان تا مبادا کس دیگری به انقلاب موسوی بپیوندند، دستور داد تا جارچیان در تمام پایتخت در کوچه و بازار جار بزنند و مردم را به میدان وسیع شهر بخوانند تا مجازات کافر دیگری را به نظاره بنشینند.
این خبر خیلی زود در شهر پیچید و مردم از یکدیگر می پرسیدند که بعد از حزقیل نوبت کیست که کشته شود؟! آنها اصلا در خیالشان هم نمی گنجید که این معرکه ی فرعون، برای کشتن ملکه ی دربارش، آسیه برپا می شود.
جمعیت زیادی دور تادور میدان اصلی شهر را گرفته بود، گویی تمام مردم شهر در اینجا جمع بودند.
آفتاب ظهر مصر، سوزاننده تر از همیشه به وسط آسمان رسید و فرعون از فراز تختی که برایش تدارک دیده بودند دستور داد تا آسیه را وارد میدان کنند.
سربازی شروع به کوفتن بر طبل کرد و آن یکی شیپور می نواخت، انگار که اینجا نه مجلس مجازات زنی بی پناه است که میدان جنگ با لشکری عظیم است.
مردم به هم تنه میزدند و از بالای شانه ی یکدیگر خیره به وسط میدان بودند تا ببیند شخص خاطی چه کسی ست و وقت متوجه شدن آسیه، ملکه ی دربار مصر درحالیکه بر دستانش غل و زنجیر زده بودند وارد میدان شد، فریادی از تعجب از سمت مردم بلند شد، آنها باور نداشتند که فرعون حاضر شده آسیه را به مهلکه بفرستد.
و این صحنه پیامی برای تمام قبطیان داشت که آگاه باشید هر کس سمت موسی و قومش برود عاقبتی چون حزقیل و آسیه در پی دارد، چرا که آسیه و حزقیل عزیز دربار بودند و کشتن بقیه ی قبطیان در مقابل کشتن این دو، کاری بسیار سهل برای فرعون بود .
فرعون که تجربه ی کشتن حزقیل را داشت و می دانست اگر فرصت صحبت کردن به آسیه را بدهد امکان دارد، مردم در اعتقاداتشان به خدایان مصر مردد شوند، دستور داد که با سرعت شکنجه را آغاز کنند تا آسیه توان حرف زدن نداشته باشد.
پس باز هم همچون حزقیل دست و پای آسیه را با میخ به تخته چوبی دوختند و سپس سنگی بسیار بزرگ و داغ،روی سینه ی آسیه قرار دادند، سنگی داغ که با تابش آفتاب بر هُرم و گرمایش افزوده میشد،در این هنگام...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_هفت🎬: مادر با تردید گفت: نکند...نکند جاسوسی در قصر فرعون
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_هشت 🎬:
صحنه ای عجیب و شکنجه ای شدید در گرفته بود، میخ در دست و پای آسیه فرو رفته و خونی که از او جاری شده بود، نیرو و توانش را گرفته بود و حالا سنگ داغ بر روی سینه اش، نفسش را تنگ کرده بود، پس ناخوداگاه از درد اینهمه شکنجه فریاد برآورد: ای خدای یگانه...ای پناه بی پناهان و ای یاری دهنده ی مظلومان، به فریادم برس که آسیه را توان اینهمه رنج نیست، ای خدااا مرا از رنج و شکنجه ی فرعون آزاد کن!
ای موسی، ای نبی خداوند کجایی که ببینی چه بر سرم آوردند، کجایی تا مادر خوانده ات را نظاره کنی، همو که تو و خدایت را تقدیس کرد و به خدای یکتا ایمان آورد.
هامان از دیدن این صحنه در دل ذوق داشت و مدام خنده های ریز میکرد و فرعون از شنیدن حرفهای آسیه که در همین حال شکنجه هم دست از پروردگارش نمی کشید خشمگین بود.
فریاد آسیه بلند بود که ناگاه موسی با عصای دستش خود را به آسیه رساند، هیچ کس نفهمید که موسی از کجا آمد و چطور آمد، اصلا در آن زمان موسی در پایتخت نبود، گویا به اعجازی خود را به آسیه رسانده بود.
حضرت موسی در کنار آسیه زانو زد، آسیه خوشحال از اینکه روی نورانی موسی را میبیند، اشک به چشم آورد و گفت: وضع مرا میبینی؟! میبینی شیعیانت هم مثل خودت مظلومند؟! به خدا قسم که در زیر بار شکنجه قالب تهی می کنم، گویی میمیرم و باز زنده می شوم و آرزو می کنم خداوند خانه ای در بهشت در جوار خودش به من ارزانی دارد و چه زیبا آسیه، خواسته ای عظیم را از خداوند طلب نمود...خانه ای در جوار خود خدا....و مومن باید در مقابل خداوند همین اندازه بلند نظر باشد.
موسی نگاهی مهربان به آسیه نمود و از بین دو انگشتش مقام آسیه را در بهشت به او نشان داد و آسیه با دیدن مقامش در آن دنیا لبخندی بر لب نشاند و به حکم خداوند دیگر او هیچ دردی از شکنجه حس نمی کرد و تا زمانی که چشم از دنیا فرو بست مدام لبخند میزد و ستایش خدا می کرد.
فرعون که برایش این لبخندها در زیر شکنجه، عجیب بود، از جا بلند شد و فریاد زد: او مجنون شده است، براستی که آسیه دیوانه شده است و به جای گریه می خندد.
آسیه هم شهید شد و نام خود را در زمره ی چهار زن بهشتی ثبت کرد، او زنی پاکدامن بود که همچون حضرت زهرا جانش را در راه دین خدا فدا نمود، اما مقام حضرت زهرا بسی بالاتر از آسیه است، چرا که اگر میخ در دست و پای آسیه فرو رفت، به سینه ی زهرا هم میخ فرو رفت، آنهم میخی که سرخ از آتش بود، اگر بر سینه ی آسیه سنگ داغ گذاشتند، بر بدن فاطمه هم دربی پر از شعله ی آتش آمد در حالیکه طفلی در شکم داشت و سنگ داغ کجا و درب سوزان کجا... اگر آسیه از درد شکنجه نالید، اما زهرا از دردش چیزی به کسی نگفت و بعد از شهادتش در حین غسل و کفن، تازه علی فهمید که سینه ی زهرا سوخته و پهلویش شکسته است😭
آری، قبطیان هم شهید دادند، اما همانطور که فرعون می خواست، کشته شدن آسیه و حزقیل در پیش چشم مردم، باعث شد آنان بترسند و اصلا به طرف موسی نروند و در اینجا گویی پایان کار خود را رقم زدند، چون صبر خدا هم حدی دارد...
خداوند مهربان، تمام بندگانش را دوست می دارد و برای هدایتشان آیات و نشانه هایی ارزانی می دارد همانگونه که برای قبطیان ماجرای یوم الزینه، معجزات موسی، فرو رفتن قارون در زمین و از هم پاشیدن صرح ابلیس را انجام داد تا مردم مصر هدایت شوند، برای همه نشانه هایی می فرستد اما وقتی که مردم خود را به ندیدن و نشنیدن می زنند، آن وقت هلاکت خود را رقم زده اند و در اینجا همین اتفاق برای مردم مصر افتاد، به قول معروف کسی را به زور نمی توان راهی بهشت کرد چرا که انسان موجودی مختار است و هر چه که نصیبش شود نتیجه ی اعمال خودش است، پس اینجا حجت بر مردم تمام شد و عذاب خداوند شروع شد، اما از آنجا که خداوند بر بندگانش بسیار رحیم و عطوف است، عذاب هم تدریجی فرو می آورد تا اگر بنده ای قابل هدایت باشد، هدایت شود پس....
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
🌺🌺🌺🌺🌺🌺
با سلام خدمت مخاطبین گرامی؛
عزیزانی که از قبل با ما بودند و بزرگوارانی که تازه به جمع ما پیوستند
برای راحتی کلیه ی مخاطبین کانال، همه ی رمان های کانال به جز«روایت انسان»
در کانال دوم رمان های واقعی به صورت منظم قرار گرفته اند، عزیزانی که تمایل دارند، داستان ها را پشت سر هم داشته باشند، میتوانند داخل کانال دوم خودتون عضو بشوند
توجه داشته باشید داستان آنلاین کانال اول«روایت انسان» هست و
داستان آنلاین کانال دوم«توهم عشق» هست
لینک کانال دوم رمان👇👇
https://eitaa.com/bartareen
🌺🌺🌺🌺🌺🌺
7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🚨 #مهم
💪 بشدت منتظر لحظه رویارویی با شیطان اکبر هستیم 🔥🚀
👌 انتشار در حد اعلا
🚀#وعده_صادق
🔥#انتقام_ملی
نگران نباشید، چون ما قبل هم با آمریکا در نبرد بودیم اما به نام اسرائیل ولی این حمله ی آمریکا، برگ برنده ما و لطف خداست، صدای قدم های ظهور می آید
خودتان را حفظ کنید که دیدار با حجت زنده ی خداوند نزززززززدیک است
و به نیروهای مسلح خود اعتماد داشته باشید، مطمين باشید اونها فکر این حمله را کردند و آنقدر باهوش هستند که دشمن را رکبی سنگین بزنند
آمریکا و اسرائیل به پایانت سلام کن
ایران عزیز! به ابرقدرتی دنیا سلام کن
جا داره به پزشکیان بگیم:
برادر خوانده ات آمریکا همانند شغاد در شاهنامه به رستم از پشت خنجر زد.
اما اینبار قرار است «یک ایران» کل دنیا را و کل شاهنامه را درنوردد...
اینبار قرار نیست رستم کشته شود اینبار قرار است شغاد، این نابرادر از نفس بیافتد
جناب پزشکیان!
من بعد چشمهات را خوب باز کن و کشور سرافراز ایران را با هر ناکسی برادر خوانده ندان...
⁉️ بزرگوار از اخبار خسته نشدی؟!
(شما که عمری گذراندی این یک پیام را بخوان.)
🔥 چرا نمیخواهیم تمام این اخبار خسته کننده و دلخراش تمام شود ؟؟
🔸 آیا نمیخواهیم بیدار شویم ؟؟؟
🔸 ۱۲۰۰ سال یتیمی کافی نیست ؟؟؟
🔸 این همه بیچارگی کافی نیست؟؟؟
🟢 چرا به "دستورالعمل نجات" اهل بیت علیهم السلام گوش نمیکنیم ؟؟؟
💠 حضرت امام صادق علیه السلام فرمودند:
هنگامی که گرفتاری قوم بنی اسرائیل طولانی شد؛ چهل صبح به درگاه الهی ضجّه و گریه کردند پس خداوند به حضرت موسی و هارون وحی فرستاد که بنی اسرائیل را از شر فرعون نجات بخشند و صد و هفتاد سال از گرفتاری آنها کاست (ظهور پیامبرشان تعجیل شد)
و شما (شیعیان) هم اگر برای فرج ما از خدا، این چنین کنید قطعا خداوند فرج را خواهد رساند. اما اگر چنین نکنید این امر، به نهایت مدّتش خواهد رسید.
📚 بحار الأنوار؛ ج4، ص118
⁉️ پس کی بازگشت میکنیم ؟؟؟
⁉️ پس کی از همه منقطع میشویم؟؟؟
🟢 مولای ما حضرت صاحب الزّمان فرمودند:
«وَأَکْثِرُوا الدُّعَاءَ بِتَعْجِیلِ الْفَرَجِ فَإِنَّ ذَلِکَ فَرَجُکُمْ»
«برای تعجیل فرج بسیار زیاد دعا کنید که قطعا فرج شما هم در آن است»
📚 كمال الدّين، ص 485
⁉️ پس کی دستور امام زمان را انجام می دهیم؟؟؟
⁉️ پس کی برای امامت و ولایت امام زمان همدل می شویم ؟؟؟
✋🏻 به حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها قسم :
💔 مهدی فاطمه آواره، رانده شده، غریب و تنهاست؛
💔 امام شما مظلوم ترین شخص عالم است؛
💔 جایگاه حکومت جهانی او غصب شده است؛
💔 امام زمان شما قرن ها منتظر شماست؛
⁉️ از مادرش فاطمه زهرا خجالت نمی کشیم؟؟؟
✊🏻 با غیرت از همین الان...
با توبه، قطع امید از همه و با همدلی
در هر دیار و به هر زبان و ظاهری که هستید :
💚 با جان و دل و همه وجود....
💚 فرج مهدی فاطمه را بخواهید...
💚 به خدا قسم ظهور می شود.
🕋 برای فرج دعا کنید...
و خدا را به اهل بیت قسم بدید
🤲🏻 یا حَمیدُ بِحَقِّ مُحَمَّد
🤲🏻 یا عالیُ بِحَقِّ عَلی
🤲🏻 یا فاطِرُ بِحَقِّ فٰاطِمه
🤲🏻 یا مُحْسِنُ بِحَقِّ الحَسَن
🤲🏻 یا قدیمَ الاِحسان بِحَقِّ الحُسَیْن
🤲🏻 خدایا تو را قسم به زینب الکبری
🤲🏻 خدایا تو را قسم به دستان بریده اباالفضل
«اللّهم عجِّل لِوَلِيِّکَ الفَرَج وَالعافِیَة والنَّصر»
✋🏻 ای شیعیان به غیرت فاطمی این پیام را سراسری منتشر کنید و قدمی در راه ظهور بردارید.
🚨❌🚨❌هرکس در هر مقامی حرف از مذاکره با آمریکا بزند دهنش را خورد خواهیم کرد‼️‼️