#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_یازدهم🎬: طوفان و امواج نیل و گل و لایی که بر سر مردم مصر
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_دوازدهم🎬:
فرعون و موسی با هم دیداری داشتند، فرعون که پادشاهی پر از نخوت و تکبر بود، اینک در برابر موسی و خدایش عاجز شده بود پس از حضرت موسی خواست تا دعایی کند که خداوندش عذاب را از قبطیان بردارد.
موسی اندکی سکوت کرد و سپس رو به فرعون فرمود: حال که به عظمت و قدرت خداوند یکتا پی برده اید، به او ایمان آورید تا رستگار شوید.
فرعون با چشمانی که از عصبانیت سرخ شده بود به موسی خیره شد و گفت: گفتم که دعا کن اوضاع مصر به وضع عادی برگردد ،طوفان شن تمام شود و امواج نیل هم فرو افتد، من به خدای تو ایمان نمی آورم فقط در عوض فروکش کردن عذاب خدایت، به تو قول می دهم و عهد می بندم که هر آنچه از افراد بنی اسرائیل در زندان است، آنها را از بند رها کنم و شما با قومت از این سرزمین بروید.
موسی که خوب می دانست، فرعون با این نخوت به این راحتی به خداوند یکتا ایمان نمی آورد، پذیرفت و فرمود: باشد، من دعا می کنم عذاب خداوند از تو و قبطیان برداشته شود، فراموش نکن که باید بر عهد خود باشی و بنی اسرائیل را آزاد سازی!
فرعون سری تکان داد و گفت: من بر عهد خود هستم.
موسی در پیش چشم فرعون و جمعی از مترفین مصر زیر آسمان آبی در حالیکه طوفان شن با سرعت می وزید، ایستاد و دستانش را رو به آسمان بلند نمود و زیر لب دعایی کرد و سپس از خداوند خواست تا عذاب قبطیان را پایان دهد.
به محض اینکه دستان موسی پایین آمد، طوفان شن که تا آن لحظه بیداد می کرد، فرو نشست و موج ها به سمت نیل برگشت و نیل آرام گرفت.
آنچنان آرام که هیچ کس باور نمی کرد تا دقایقی پیش موج ها همچون شلاق بر آوارهای شهر می خورد.
موسی نگاهی به فرعون نمود و فرمود: الوعده وفا...من به عهد خود وفا نمودم و میبینی همه جا آرام است، حال تو هم به عهدی دادی وفا کن...
فرعون سرش را تکان داد و گفت: من روی عهد خود هستم، با خیال راحت به سمت قوم خود برو و به آنها مژده بده که بزودی زندانیان به آغوش خانواده شان بر می گردند.
جمعیت صبر کردند تا موسی از آنجا دور شد و با دور شدن موسی، صدای هلهله و شادی از جمع بلند شد.
فرعون رو به هامان کرد وگفت: قبل از اینکه به اوضاع بهم ریخته ی شهر برسی، به زندان پایتخت برو و مقدمه ی آزادی زندانیان بنی اسراییل را فراهم کن و همچنین قاصدانی به دیگر شهرهای مصر بفرست تا همه ی زندانیان سبطی را که در بند هستند آزاد کنند.
هامان ابروانش را بالا داد و گفت: آیا واقعا می خواهی زندانیان بنی اسراییل را آزاد سازید؟
فرعون شانه ای بالا انداخت وگفت: آری! مجبورم، با موسی عهد بستم و نباید زیر قولم بزنم.
هامان سری تکان داد و گفت: شما نباید آنان را آزاد کنید، آزادی بنی اسرائیل به منزله ی حکم شکست شماست، شما که به شکست گردن نهید یعنی خدایان مصر شکست خورده اند و این بدان معناست که موسی و خدایش پیروز شده اند و مردم می پندارند، خدای موسی قدرتمندتر از خدایان مصر است.
و فرعون نظر هامان را پذیرفت.
در اینجا بدنه ی کارشناسی مصر که سردسته ی آن هامان بود باعث شد که فرعون بر عهد خود باموسی باقی نماند و بر اوجفا کند و افراد بنی اسرائیل را از زندان آزاد نکند
در کل آثار خیر و شر یک تمدن، رابطه ی مستقیم با بدنه ی کارشناسی آن دارد و این موضوع در تمام عصرها و نسل ها ثابت است.
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕
کارزار نه به مذاکره با آمریکا و عدم اهمال در مقابل کوچکترین نقض آتشبس
لطفا حمایت و امضا کنید که پیگیری بشه و جلوی خیانت یک سری طرفداران مذاکره گرفته بشه.
حتما برای بقیه هم فوروارد کنید.
https://www.karzar.net/235239
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❤️ما هم شما را دوست داریم، هم موشکهایی که به دشمن میزنید
خدا حافظ سردار😭😭
6.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📣 مداحی میثم مطیعی در محرم ۱۴۰۴
🔸هر سال «حاجیزاده» با ما سینه میزد. 🔸گریان و صاف و ساده با ما سینه میزد
@bartaren
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #اوج_دلدادگی #قسمت_بیست_ششم🎬: چند روزی از اقامت قنبر در خانه ی علی علیه السلام می گ
#داستان_واقعی
#اوج_دلدادگی
#قسمت_بیست_هفتم🎬:
سلمان نگاهی از زیر چشم به عمر کرد و گفت: آری روزی بعد از شهادت حضرت رسول بود و تازه ابوبکر با هزاران ترفند و بلوا بر کرسی خلافت مسلمین نشسته بود که مردی یهودی وارد مسجد شد و گفت: وصی پیامبرتان کجاست؟ از او دلیل حرفش را پرسیدند و او هم گفت: من سوالاتی دارم که جز پیامبر و وصی وجانشین بر حق او کسی نمی تواند به آن جواب دهد، اگر جانشین رسولتان سوالات مرا جواب داد پس در حقانیت اسلام و پیامبر و وصی او تردیدی ندارم، در این موقع عمر به ابوبکر اشاره کرد و گفت: ایشان امیرالمومنین و جانشین پیامبر هستند و ابوبکر هم سری تکان داد و گفت: جلو بیا و سوالاتت را بپرس.
آن مرد جلو رفت و گفت: به من خبر ده از آنچه که برای خدا نیست و از آنچه که در نزد خدا یافت نمی شود و از آنچه که خدا نمی داند؟!
ابوبکر با شنیدن این حرف برآشفت و گفت: ای یهودی! این سوالات زنادقه و منکران خدا و دین است، اگر می خواهی جانت در امان بماند از این سخنان دست بکش!
مردم هم با این سخنان ابوبکر بر آن یهودی شوریدند و در این هنگام ابن عباس گفت: چرا با این مرد یهودی به انصاف برخورد نمی کنید؟! اگر جواب سوالاتش را میدانید که پاسخ دهید و اگر نمی دانید او را به نزد علی ببرید که تمام علم در دست علی ست و خودم از رسول خدا شنیدم که درباره علی فرمود:« خدایا دلش را رهنمود کن و زبانش را از خطا و لغزش بازدار».
پس از این سخن، ابوبکر و حاضران برخواستند و به اتفاق ان یهودی به محضر ابوتراب رسیدند و ابوبکر رو به مولا علی گفت: یا اباالحسن، این یهودی از من سوال های کافرانه می پرسد.
مولا علی رو به مرد یهودی نمود و فرمود سوالاتت را بپرس
یهودی باز همان سوالات را تکرار کرد و علی با طمأنینه پاسخ داد:آنچه را که خدا نمی داند طبق مضمون گفتار شما یهودیان است که می گویید«عزیر» پسر خداست در صورتیکه که خدا برای خود فرزندی نمی شناسد و آنچه که نزد خدا یافت نمی شود ظلم است که خدا منزه از آن است و آنچه که برای خدا نیست شریک است.
مرد یهودی با شنیدن این پاسخ ها از جا بلند شد و شهادتین را بر زبان جاری کرد و مسلمان شد و گفت: بی شک اسلام دین حق و رسول شما بر حق است و تو وصی برحق حضرت رسول هستی
در این هنگام ابوبکر رو به ابوتراب گفت: ای زداینده ی افسردگی ها و برطرف کننده ی غم و غصه ها و گشاینده ی علوم و نا گهان از جا بلند شد و گفت: ای مردم! مرا به خود واگذارید زیرا تا علی درمیان شماست، من بهترین شما نیستم.
قنبر با تعجب به سلمان خیره شد و گفت: اگر اینچنین است چرا مولا علی اینک خانه نشین است؟!
سلمان آهی کشید و اشاره ای به عمر مرد و گفت: وقتی ابوبکر این حرف را زد، عمر با شتاب خود را به او رساند و گفت: ای خلیفه! این چه سخنانی ست که میزنید؟! ما تو را برای خلافت برگزیدیم و سپس دست ابوبکر را گرفت و از مجلس بیرون برد.
در این هنگام قنبر هم آهی کشید و گفت: امان از جهل مردم و دنیا پرستی امت...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌺🌿🌺🌿🌺🌿🌺
کتاب شلوار سه خطی نوشته خانم حسینی که گوشه ای از خباثت یهود صهیون و مظلومیت فلسطین را به تصویر کشیده است.
این رمان واقعی آزمایشگاه های مخوفی را که ایران عزیز موفق به نابودی آن شد، به تصویر می کشد
برای تهیه این کتاب جذاب و ارزشمند به آی دی زیر پیام دهید👇👇
@Adm_ketab
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_دوازدهم🎬: فرعون و موسی با هم دیداری داشتند، فرعون که پاد
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_سیزدهم🎬:
عذاب طوفان شن و امواج نیل از قبطیان برداشته شد و در این عذاب «راع» و«نوت» دو خداوند بزرگ مصر اعتبارشان را از دست دادند و با عهد فرعون با موسی عذاب برداشته شد، اما فرعون گوش به دهان بدنه ی کارشناسی اش که هامان و تیمش بودند، داشت و بر عهد خود نماند.
آن سال به دلیل آبرفت و گل و لای حاصلخیزی که نیل به شهرها آورده بود، سالی بسیار سرسبز و پر از برکت شده بود و محصولات مصر آنچنان بارور شده بود که آنها در عمرشان تا به حال چنین چیزی ندیده بودند.
محصولات آنچنان پر بار بود که قبطیان فراموش کردند در اثر عذاب طوفان تمام خانه و وسایل و زیورالاتشان را از دست داده اند.
این برکت محصولات کشاورزی و سرسبزی ای که در همه جا ظاهر شده بود باعث شد که قبطیان دوباره به سمت خدایان خودشان برگردند و آنها دیگر طوفان شن را عذاب نمی دانستند و آن را برکتی از سمت خدایگان«باستت» الهه بانویی که نماد خدای خورشید و محصولات کشاورزی بود، می دانستند و دوباره بر موسی هجوم تهمت ها و متلک ها روان شد و میگفتند این طوفان شن، عذاب خدای موسی نبود، بلکه نعمت و قدرت الهه بانوی باستت است .
گویا خداوند اراده کرده بود تا قدم به قدم، خدایان مصر را به نوبت از درجه ی اعتبار ساقط کند و در این زمان حضرت موسی به اذن پروردگار به بالای بلندیی که کل شهر را از آنجا میشد دید، رفت، اینبار می بایست عذابی دیگر قبطیان را در برگیرد تا خدایگان باستت هم از چشم مردم بیافتد بلکه مردم به خود آیند و از راه غلطی که می روند برگردند و به خدای یکتا ایمان آورند.
مردم همه هیاهو کردند که موسی به بالای بلندی مشرف به شهر رفته، تعدادی خود را به آن تپه رساندند و دیدند که موسی دستانش را به آسمان بالا برد و زیر لب ذکری گفت و سپس عصایش را از شرق به غرب و از غرب به شرق شروع به چرخاندن کرد.
عصا شرق و غرب را در نوردید و ناگهان گویی طوفانی سیاه و سهمگین شروع به وزیدن گرفت.
مردم خیال کردند دوباره طوفان شن درگرفته، اما گویی دانه های شن اینبار بزرگتر و حجیم تر بودند و خوب که نگاه کردند دیدند دانه های شن بال دارند و پرواز می کنند و تازه فهمیدند که این طوفان شن نیست و گردباد ملخ هست که به شهرهای قبطیان حمله ور شده بود.
ملخ ها به تمام شهرهای فرعونیان حمله کردند و تمام محصولات را از بین بردند، نه میوه و نه شاخه و نه ساقه و نه تنه ی هیچ کدام از محصولات در امان نمانده بود.
ملخ ها آنقدر خوردند که حتی به پوست و موی مردم قبطی که بافتی نرم داشت هم یورش آوردند و جالب اینجا بود که حتی یک ملخ به سمت مزارع و محصولات و خانه و زندگی بنی اسرائیل نرفت و جایی که قوم موسی و مومنین ساکن بودند همه جا سر سبز و پر از بار و پر از محصولات بود.
هر روز لشکر بیشتری از ملخ های گرسنه به شهرهای قبطیان حمله می کرد و آنچنان شده بود که مردم متکبر قبطی برای لقمه ای نان و دانه ای گندم، با یکدیگر به نزاع برمی خواستند و آنچنان گرسنگی و قحطی در گرفت که طاقت مردم طاق شد و..
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕
7.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭕️ عالیه این کلیپ...
🔺حتما تا آخر ببینید و برای دوستانتون هم بفرستید...
به این میگن کاررسانه ای خوب!
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_سیزدهم🎬: عذاب طوفان شن و امواج نیل از قبطیان برداشته شد و
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_چهاردهم🎬:
ملخ ها باعث قحطی شدیدی آنهم فقط در منطقه ای که قبطیان در آنجا سکونت داشتند، شده بود و مردم از گرسنگی به تنگ آمده بودند و حالا خوب می دانستند که این بلا از جانب خدای موسی ست ، پس دوباره خود را به قصر فرعون رساندند و چنان غوغایی به پا کردند که در تاریخ مصر بی سابقه بود، آنها از فرعون خواستند تا دوباره دست به دامن موسی بزند و از او بخواهد تا از خدایش طلب کند که عذاب را از قبطیان بردارد و فرعون مجبور شد در همان روز به نزد موسی برود و دوباره تاریخ تکرار شد و دوباره عهد بست که موسی دعا کند، این بلا از سرشان رفع شود و او هم زندانیان بنی اسرائیل را از زندان رها می کند.
موسی به فرعون تذکر داد که مثل قبل زیر عهدش نزند که اگر زیر عهدش بزند به عذابی بدتر گرفتار خواهد شد و فرعون اطمینان داد که اینبار به عهدش وفا می کند.
موسی باز با فرعون عهد بست و دعا کرد و خداوند دعایش را اجابت نمود و عذابی را که توسط هجوم ملخ ها بر قبطیان نازل شده بود، برداشته شد و دوباره بدنه ی کارشناسی فرعون که هامان و هسته ی هامانی بود نگذاشتند که زندانیان بنی اسرائیل آزاد شود.
باز هم فرعون نسبت به موسی بد عهدی کرد اما اینبار مردم با چشم خود نزول خدای «باستت» را دیدند و اعتبار این خدا از دست رفت.
طبیعت بشر اینگونه است که فراموشکار است، یعنی در وقت سختی و بلا هزاران حرف می زند و عهد می کند و زمانی که بلا رفع می شود، همه چیز از خاطرشان می رود.
مردم قبطی هم چنین بودند که تنبیهات خداوند را فراموش کردند و دوباره که کشت و کار و زندگیشان رونق می گرفت، از یادشان می رفت که این راحتی را خدای یکتا به آنها ارزانی داشته است.
باز هم مردم قبطی رو به خدایان مصر و فرعون آوردند و موسی هر چه نصیحت می کرد، کسی گوشش بدهکار نبود
در اینجا اراده ی خدا بر آن تعلق گرفت که تنبیه بعدی و عذاب بعدی را بر سر قبطیان فرود آورد.
پس خداوند به موسی امر کرد که وارد روستایی شود که تقریبا مرکزیت داشت بر سرزمین های اطراف و به موسی امر کرد تا عصایش را در زمین فرو کند و موسی چنین کرد.
موسی عصایش را در خاک تپه فرو می کرد و از جای عصا انبوهی از حشرات ریز و بی بال که بسیار خبیث تر از ملخ بودند و چیزی شبیه سوسک بودند از زمین بیرون زدند.
انگار که چشمه ای جوشان از این حشرات به بیرون فوران می کرد
این حشرات...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #اوج_دلدادگی #قسمت_بیست_هفتم🎬: سلمان نگاهی از زیر چشم به عمر کرد و گفت: آری روزی بع
با عرض سلام خدمت مخاطبین گرامی!
بنا به مصالحی و به دلیل رسیدن ایام شهادت حضرت ارباب، فعلا ادامه ی رمان«اوج دلدادگی» را ارائه نمی کنیم و به جای این رمان، رمان آنلاینی پیرامون وقایع عاشورا تحت عنوان «نامادری» به محضرتان عرضه می داریم.
در مجالس روضه و عزاداری هایتان ما را از دعای خیرتان فراموش نفرمایید
با تشکر.....حسینی
🖤🖤🖤🖤🖤🖤
#داستان_واقعی
#نامادری
#قسمت۱ 🎬:
فطرت خداجوی بشر، شعله ی عشقی ازلی در خود دارد، عشقی پاک که سرچشمه ی آن از مهر پنج نور زیبا و پنج کلمه ی مقدس گرفته شده است، همانان که مدار آرامش زمینند و زمین آفریده نشده مگر برای وجود ایشان...
حزام خود را به پشت تپه رساند، افسار اسبش را کشید و اسب از خستگی شیهه ای کوتاه کشید و حزام گردن دراز کرد و اطراف را از نظر گذارند و زیر لب گفت: آخر تو کجایی؟! دختری که در جنگاوری دست پسران قبیله را از پشت بسته؟! تمام بیابان را به دنبالت زیر و رو کردم و تو هیچ جا نیستی!
در همین حین سرو صدایی که از کمی دورتر بلند بود نظر حزام را به خود جلب کرد
حزام پایش را به کپل اسب زد و به سمتی که صدا از آن سو می آمد تاخت.
آری درست میدید، او دخترش فاطمه بود که در کنارش دو برادر او اسب می راندند.
گویا مسابقه ای در بین این سه درگرفته بود، دخترک مانند باد فرز و چالاک بود و در یک چشم بهم زدن شمشیرش را بالا برد و در آن واحد با دو شمشیر آخته ی پیش رو مبارزه می کرد.
صدای چکاچک شمشیر در دشت پیچیده بود و جنگاوری دخترک، پدر را سر ذوق آورده بود بطوریکه زیر لب گفت: فاطمه! تو نه اینکه شاعری چیره دست هستی، بلکه جنگاوری ماهر هم می باشی
هنوز دقایقی از نبرد نگذشته بود که شمشیر دو برادر از دستشان بر زمین افتاد و اسب های پسران با سرعت از پیش روی دختر می گریختند اما مگر فاطمه دست بردار بود؟! او با سرعتی بی نظیر دست به پشت برد و تیری در دست گرفت و در چله ی کمان گذاشت و قبل از اینکه تیر رها شود صدای برادرانش در حالیکه دستهایشان را به نشانه ی تسلیم بالای سرشان برده بودند، بلند شد که میگفتند: تو بردی! ما دیگر توان مقابله نداریم، تسلیم هستیم.
حزام با دیدن صحنه ی پیش رو لبخندی روی لبهایش نشست و یاد خوابی افتاد که درست شب قبل از تولد فاطمه زمانی که در کاروان تجاری دیده بود.
گوهری درخشان در دستان حزام بود و مردی جلو آمد و گفت: حزام! اینکه در دست داری گوهر شب چراغ است؟!
حزام شانه ای بالا انداخت و گفت: به گمانم باشد و آن مرد گفت: این گوهر را به امیری هدیه کن که از قِبَل آن خروارها سیم و زر و یاقوت و در و زمرد نصیبت می شود.
مرد این را گفت از جلوی چشمان او پنهان شد و حزام از خواب پرید و چون خواب را برای پیرمردی دانا که در کاروانشان بود تعریف کرد، پیرمرد به او مژده داد که خداوند دختری به تو عطا می کند که به واسطه ی پیوند این دختر با یک امیر، خیر دنیا و آخرت به او می رسد
و حزام با خود فکر می کرد آیا آن امیر، معاویه است که اینک قاصدش بر در خانه ی حزام آمده تا فاطمه را برای معاویه خواستگاری و عقد نماید؟!
ادامه دارد....
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
9.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭕️ لحظاتی از مداحی آقای میثم مطیعی در مراسم عزاداری سید و سالار شهیدان(علیهالسلام) در حسینیه امام خمینی(ره)/ ۱۱ تیر ۱۴۰۴